X
تبلیغات
باران یعنی تو بر می گردی...
باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و عاشقانه ها)
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

نمایشگاه انفرادی نقاشی های سهیل مختار با نام «آینده ی اندوه»

در نگارخانه شیرین

افتتاحیه نمایشگاه ۵ اردیبهشت ماه از ساعت ۱۶ الی ۲۰.

نمایشگاه تا تاریخ ۹ اردیبهشت ماه از ساعت ۱۱ صبح تا ساعت ۲۰ دایر می باشد.

 

 آدرس نگارخانه: تهران- خیابان ولنجک- کوچه هجدهم- پلاک ۹

 

نقاشی های سهیل مختار منظره های همیشگی نیستند. این را در نگاه اول می توان دریافت. منظره های مختار جایی دیگر از منظره اند. دورنما نیستند راوی اندوه منظره اند. اندوهی که ما زیبائیش را قبلا دیده ایم لذتش را شکار کرده ایم و حالا لاشه اش ما را همزمان غم زده و کنجکاو می کند. انگار تمام اتفاقاتی که از سر گذرانده است را اندوهناکانه اما با شکوه به ما نشان می دهد. مثل ذکر مصیبتی مفصل یا پیشبینی مفصل یک مصیبت. با جزئیات اما به ذهن ما گنگ. همانگوه گنگ که فیگورهای مبهم شبه اساطیری در این سو و آنسوی منظره . این ها انگار تفاله های منظره اند. نه باقیمانده ی حادثه که تفاله ی اندوه. به عبارتی بهتر رسوب اندوه، اشباحی که دیگر بخشی از تاریخ منظره شده اند و در چرخه ی روح طبیعت بازیافت نشده اند، نمی شوند و نخواهندشد. منظره های مختار طرف دیگر منظره اند زبان و لهجه ای از طبیعت که فراموش شده یا هنوز کشف نشده است. ناگهان یک منظره ی به ظاهر اساطیری ولی هنوز دیده نشده، جایی که سال ها دنبالش گشته ایم و نیافته ایم و ناگهان پیش چشم مان سکوت را عربده می زند. سکوتی که قبلا در خود گم کرده ایم اندوهی که قرار است روزی دچارش شویم.

وحید شریفیان

بهار ۱۳۹۳ 


برچسب‌ها: کشکول
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 توسط حسرت باران |
 

با موج هاش، دریا

بر ثقل خویش غلتانده است

سنگینی شکفته ی گل ها را.

با موج هاش دریا،

سنگینی شکفته ی گل هاست.

آه، ای نسیم دریایی!

از موج ناشکفته ی دریابار

یک بار

در دورها مرا متولد کن!

(یدالله رویایی)

 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, یدالله رویایی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 توسط حسرت باران |
 

من بر هر دو ساحل جهان

گذشته ام

ساحلی که خورشید

از آن بر می آید

و ساحلی که خورشید

در آن فرو می رود

و سرنوشت خود را

در هر دو دریا

صید کرده ام

(بیژن جلالی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, بیژن جلالی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 توسط حسرت باران |
 

وقتی شکوفه ها همه بر خاک ریختند

ناگاه آن بهاران گیسو

با دامن حریر بلندش

                         از سپیده پایین آمد.

گفتم: چه دیر

بانوی بانوان

من سال هاست

خورشید و بامداد و بهاران را

از یاد برده ام.

خندید و آفتاب

از پلکان کاج فرود آمد.

می خواستم ببینمش

                        اما

باران امان نداد.

(ضیاء موحد)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, ضیاء موحد
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 توسط حسرت باران |
 

شما كه خواب مرا

به كوچه برديد

عشق را بر قامت من

برافروختيد

و به من نياموختيد

كه صبح، جوان است

شب، پير

پس چگونه

مرا با دست هاي خاموش

در هياهوي ميدان سبزي و ميوه

در ازدحام ملال

رها كرديد

دهانم طعم گيلاس دارد

در انگشتانم ملال

غروب مي كند

عشق، قامت مرا

در غزلي خانه داده است

اي مردمان، من

شما را صدا مي كنم

نه ماهيان را!

(احمدرضا احمدي)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, احمدرضا احمدی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 توسط حسرت باران |
 

زخمی تر از حریق خشک

زبانه می زند

شامگاه بی غزل را

دل

آواز درنایی

مگر از غفلت شب

سود برد

که من

دیری ست در صدا چکیده ام

از هفت دریای دل و

رودی

ندیده ام

(سیروس رادمنش)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, سیروس رادمنش
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 توسط حسرت باران |
 

می خواهم صدای پرواز پروانه ها را بشنوم

و عبور آواز زنجره را

از میان شاهراه رگانم

هنگامی که آفتاب

بال بر زمین می کوبد

و سپیده دم آغاز می شود

(مصطفی مجیدی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, مصطفی مجیدی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 توسط حسرت باران |
 

شهر به شهر

دویدم به دنبالت

کنار برکه نشستم

آه ...!

پیر شده بودم ...!

(عباس عابد ساوجی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, عباس عابد ساوجی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 توسط حسرت باران |
 

وقتی می آید

حضورش را کسی حس نمی کند

با خود نور می آورد

و بی صدا می رود

می خواهد همیشه این گونه باشد

پاک همچون هوا

بی چهره چون خدا

(مصطفی مجیدی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, مصطفی مجیدی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 توسط حسرت باران |
 

بگذار من

اینجا کنار چشمه، به ناخن

نام تو را

بر ساقه ی درخت

بنشانم.

نه، نه، نیاز نیست

دیروز من برهنه

رفتم میان چشمه نشستم

اکنون

هر برگ این درخت

تصویری از من است.

(محمود کیانوش)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, محمود کیانوش
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 توسط حسرت باران |
 

قاصدک ایستاد و،

                     پروا کرد:

گرچه آزاد بود

                 می ترسید

که همه دشت، غرق آتش بود.

(محمد زهری)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, محمد زهری
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 توسط حسرت باران |
 

اندیشه ی دیرینه ی پرواز را حتی

پر نیست

بیرون شدن را زین قفس

                            در نیست.

آیا رهی دیگر به غیر از بردباری هست؟

مرغ از قفس می گوید:

                           «آری، هست!»

(محمد زهری)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, محمد زهری
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 توسط حسرت باران |
 

چشمان تو

             دروازه های تکرار شرق

و دستانت

            طراوت گلدسته ها را

                                      می سراید.

مجنون

         بیدی ست در کویر

و قنات

         رد پای آهو

می خواهی بید باش یا آهو، یا هر دو

                                             - معنای من!-

اما

قنات، کبوتر را می طلبد

و در آبنمای آن

                  چشمان قیس

                                    فردای مسافر را...

(اسماعیل شاهرودی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, اسماعیل شاهرودی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 توسط حسرت باران |
 

زردها بیخود قرمز نشده اند

قرمزی رنگ نینداخته است

بیخودی بر دیوار.

صبح پیدا شده از آن طرف کوه ازاکو اما

وازنا پیدا نیست

گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.

وازنا پیدا نیست

من دلم سخت گرفته ست ازین

میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم، نشناخته انداخته است:

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار

چند تن ناهشیار.

(نیما یوشیج)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, نیما یوشیج
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 توسط حسرت باران |
 

عروس مزرعه! ای برگ ریز زیبایم

سلام! عصر بخیر! این منم که این جایم

منم، رفیق قدیمی! مرا که یادت هست؟!

مرا که چله نشین طلوع فردایم...

نشسته ام به تماشا... به لطف خاطره ها

پر است کوله ی سنگین درد دل هایم

- درست مثل گذشته، زمان بچگی ام

که با تو خاطره می شد تمام دنیایم،

قدم که می زدم، این برگ های خشک تو بود

که شعر می شد و می ریخت زیر پاهایم-

هنوز هم که هنوز است، هر کجا باشی،

به شوق دیدن تو پا برهنه می آیم

(مطهره عباسیان) 

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, مطهره عباسیان
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

اگر خداوند براي لحظه اي فراموش مي‌كرد كه من عروسكي كهنه‌ام و تكه كوچكي از زندگي به من ارزاني مي داشت احتمالا همه آنچه را به فكرم مي‌رسيد نمي گفتم، بلكه به همه‌ي چيزهايي كه مي گفتم فكر مي كردم. كمتر مي خوابيدم و بيشتر رويا مي ديدم. چون مي دانستم هر دقيقه‌اي كه چشممان را بر هم مي گذاريم شصت ثانيه ي نو را از دست مي دهيم.

هنگامي كه ديگران مي ايستادند راه مي رفتم و هنگامي كه ديگران مي خوابيدند بيدار مي ماندم. هنگامي كه ديگران صحبت مي كردند گوش مي‌دادم و از خوردن يك بستني شكلاتي چه لذتي كه نمي بردم. کینه ها و نفرت هایم را روی تکه ای یخ می نوشتم و زیر نور آفتاب دراز می کشیدم.

اگر خداوند تكه اي زندگي به من ارزاني مي‌داشت، قبايي ساده مي پوشيدم و طلوع آفتاب را انتظار مي كشيدم... با اشك‌هايم گل هاي سرخ را آبياري مي كردم تا درد خارشان و بوسه‌ي گلبرگ هايشان در جانم بخلد و هر روز غروب خورشید را عاشقانه می نگریستم.

خدايا اگر تكه اي زندگي مي داشتم نمي گذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم كه دوستشان دارم. بله تا جایی که می توانستم به آنها می گفتم که دوستشان دارم. هر لحظه. به همه‌ي مردان و زنان می قبولاندم كه محبوب منند و در كمند عشق زندگي مي كردم. به انسان ها نشان مي دادم كه چه در اشتباه اند كه گمان مي‌برند وقتي پير شدند ديگر نمي توانند عاشق باشند. به آدم ها می گفتم که عاشق باشند و عاشق باشند و عاشق . به هر كودكي دو بال مي‌دادم اما رهايش مي كردم تا خود پرواز را بياموزد و به سالخوردگان ياد مي‌دادم كه مرگ نه با سالخوردگي كه با فراموشي سر مي رسد. به انسان ها یاد آوری می کردم که در قبال احساسی که به یکدیگر می دهند مسئولند.

آه ! انسان ها ، از شما چه بسيار چيزها آموخته ام . من دريافته ام كه همگان مي‌خواهند در قله كوه زندگي كنند بي آنكه بدانند خوشبختي واقعي جایی ست که سراشیبی را به سمت قله را می پیماییم. دريافته ام كه وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را مي فشارد او را براي هميشه به دام مي اندازد. دريافته ام كه يك انسان فقط هنگامي حق دارد به انسان ديگر از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد.

من از شما بسي چيزها آموخته ام اما در حقيقت فايده چنداني ندارد چون هنگامي كه آنها را در اين چمدان مي گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود. اما شما این را بخاطر بسپارید. چون هنوز زنده اید.

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

مثل پرنده ای که در او شور مردن است

مثل شکوفه ای که در او شور ریختن

مثل همین پرنده ی خاموش کاغذی

آنجا نشسته بود

نگاهش پرنده وار

و پشت او به باران:

                       باران پشت پنجره بارید و ایستاد

من بیم داشتم که بگویم:

                              - شکوفه ها همه از کاغذند.

من بیم داشتم که بگویم:

                              - پرنده را

                                نه سال پیشتر

                                توی بساط دستفروشی خریده ام

                                و چشم های او را

                                از شیشه های سبز، تهی کرده ام.

من بیم داشتم که بگویم:

                                - اتاق من

                                - خاموش و کاغذی ست

                                - باران پشت پنجره باران نیست.

باران پشت پنجره

                    بارید

                          ایستاد

من بیم داشتم

مثل همین شکفه ی خاموش

مثل همین پرنده ی خاموش

آنجا نشسته بود

و پشت او به پنجره ی سبز.

من بیم داشتم که شبی موریانه ها

بیداد کرده باشند!

(م- آزاد)  

          


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, م آزاد
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

چه ساده ایم، چه ساده!

لبخند آمرانه ای کافی ست

تا هرجا و هر کجا

                      سفره ی یکرنگ دل را

                                               حراج کنیم، حراج...!

دیدی!؟

دیدی چه ساده از شب و ستاره

                       سخن گفتیم؟!

دیدی چراغ معرکه تا صبح نپایید!

حالا دیده بیار و

                  دریا ببار...!

(سید علی صالحی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, سید علی صالحی
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

چسبیده به سماورش

مادر بزرگ بخار می شود.

مادر

پیراهن های شسته را

پهن می کند روی بند.

آن سوی شیشه پیراهن ها

سفید       بی آغوش

از باد پر و

            خالی می شوند.

(مریم فتحی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, مریم فتحی
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

من به باد سوء ظن دارم

به تو که می رسد

نسیم می شود

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

بدون تو نقطه ای حیرانم

                            در وسعت این دایره

با تو

گردی جهان

گرداگرد من جمع می شود

                                کوچک می شود

و چون حلقه ای انگشتم را می پوشاند!

(عبدالله پشیو)


برچسب‌ها: شعر جهان, شعر کرد, عبدالله پشیو
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

به باد می مانی

شعله نکشیده            خاموشم می کنی

به باد می مانی

زبانه کشیده               گر می گیرم از وزیدنت

(شیرکو بی کس)


برچسب‌ها: شعر جهان, شعر کرد, شیرکو بی کس
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

همراه ابرها

می رفتم

تا همه ی شعرهای ناتمام

و بوسه های ماسیده بر تن شب

تا واژه های شرجی صبح

با تو

با بوسه های بارانی

تا ته خواب های ناتمام ...

(غلامرضا نصراللهی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, غلامرضا نصراللهی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

برف هم که نباشم

آب می شوم

زیر تابشت

چای در فنجان

سرد شده است

ما تشنه ی دیدار هم

آنجا که ایستاده می خوابم

عمیق تر از هر خوابی

دلم شانه هایت را می خواهد

(ساره دستاران)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, ساره دستاران
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

لبت ات را جلو بیاور

نترس نمی خواهم ببوسمت

من آنقدر ساده ام که روی مین ها بازی می کنم

حالا که آسمان به زمین آمده است

ستاره ای به موهایم بزن

(فائزه سورسوری) 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, فائزه سورسوری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 


برچسب‌ها: کلک خیال انگیز
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

تاس‌ها هیچوقت خالی از اتفاق نمی مانند

مالارمه

دیدنی از دور می‌آید

و هرچه دیدنی‌ست آمدنی ست

 

آمدنی چهره‌ای شناخته ندارد

ناشناخته چهره ندارد

 

چهرۀ او کشفِ چهره‌ای‌ست از او

که در میان دو لب می‌گذرد

و در میان دو لب جز هوای بین دو لب

بر لب نمی‌گذرد

گاهی که می گذرد

 

دیدنی چهره‌ ای شنیدنی دارد

با پوستی شناخته از حرف  از هجا

وقتی به لحظه‌ی تصادف  اتفاق می‌دهد

سفیدِ صفحه دست

سفیدِ صفحه تاس

 

یک دست تاس

و آنچه را که نمی بینم

پیغام آنچه که می بینم

(یدالله رویایی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, یدالله رویایی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

دیگر چیزی نمی خواهم

مگر صدای نجوایی

که چیزی بگوید پنهان

پنهان کند سکوت مرا

مثل زمین گورستان

که چیزی نمی خواهد

مگر صدای خش خش برگی از باد

(شهاب مقربین)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, شهاب مقربین
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

درخت ها

بهار را

به جا نمی آورند

پرنده ها

پرواز را

و ما

نشسته بودیم

بر خاک

با انگشت های گیج

و هر چه خط می کشیدیم

تنها به یاد می آوردیم

که این شکل خنده نیست

باران گرفته بود و

بند نمی آمد

(مهدی مظفری ساوجی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, مهدی مظفری ساوجی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

بلیط قطار را پاره می کنم

و با آخرین گله ی گوزن ها

به خانه بر می گردم

آن قدر شاعرم

که شاخ هایم شکوفه داده است

و آوازم

چون مهی بر دریاچه می گذرد:

                                     شلیک هر گلوله خشمی است

                                                      که از تفنگ کم می شود

                                    سینه ام را آماده کرده ام

                                    تا تو مهربان تر شوی

(گروس عبدالملکیان)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, گروس عبدالملکیان
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر