باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و عاشقانه ها)
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ توسط حسرت باران |
 

اگر من نبودم

به کدام آه، خم می شدی؟

و اگر تو نبودی

کدام نوازش، سرانگشتانم را اشارت می آموخت؟

نظاره کن شعر گیاه را

سبزینه،

هستی است.

مرا به خورشید چشمانت

متصاعد شو

در آوندهات

که در ارتفاع

چیزی تشنه است.

(فرخ تمیمی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, فرخ تمیمی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ توسط حسرت باران |
صدای تیشه آمد

گفت شیرین

              (کنار ماهتابی ها به مهتاب)

- صدای تیشه آمد.

ماه تابید

صدای تیشه ی فرهاد آمد

                              گفت شیرین

                                           (کنار لاله ها با لاله لال)

- صدای ناله آمد.

لاله نالید

صدا از تیشه ی فرهاد افتاد

صدای گریه ی شیرین:

                             میان باغ تنهایی هزاران لاله از باران

                                                                        فرو ریخت.

(م. آزاد) 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, م آزاد
نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ توسط حسرت باران |
 

این صدا

که به رویه ی عطرسای من

نزدیک می شود

بازتاب نفس من است

بر فنجان در دست تو

- پر شده با نگاه های قطره قطره-

بازگشته از سیر دنیاها

پوسته های زمینی اش را

از کنار خود و از خود

فرو می ریزد.

(احمدرضا چه کنی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, شعر حجم, موج نو, احمدرضا چه کنی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ توسط حسرت باران |
 

به تالار دل نمی گنجد

دمی به فرصت ماه

که ما از میان جنگل

غرفه های پاییزی دیدیم!

نه صدای شریف دلی

نه آوای وحش و

                  تبسم بلبلی

چه بسیار

بر این رکاب منتظر ماندیم و

                               دل برکندیم

اکنون دریاب

دلی که به پریشانی گیسو می گذرد

و این کهنه اندوهانی که بدل دارم

(یارمحمد اسدپور)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, شعر حجم, یارمحمد اسد پور
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

 

 

در کنارِ تو خود را

                   من

کودکانه در جامه‌ی نودوزِ نوروزیِ خویش می‌یابم...

تو باد و شکوفه و میوه‌ ای، ای همه‌ی فصولِ من!

بر من چنان چون سالی بگذر

                                تا جاودانگی را آغاز کنم...

سال نو پیشاپیش بر دوستان و همراهان وبلاگ بارانی ام مبارک

(حسرت باران)

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

تو را می بینم

دیواری فرو می افتد

گل می چینم

جامه ات را

             لمس می کنم

بر گیسویت گل می گذارم

من و تو را

             گلی تکان می دهد.

(هوتن نجات)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, هوتن نجات
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

یکبار می خواند

یکبار عاشق می شود

یکبار همه چیز را در آغوش می گیرد

و یکبار می گرید

                  حتی پرنده ای

                                  از من زیباتر می میرد

(محمد وجدانی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, محمد وجدانی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

با من

       دلت نگفت، لبت گفت

آن قصه ها که جان تو بنهفت!

لیک

     آن نهفته درد درون را

با تو

      لبم نگفت

                  دلم گفت!

(پرویز خائفی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, پرویز خائفی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

در فواصل مژگانت

                      کیست

                              این گونه به پاسداری ایستاده؟

چراغ های یخ زده شهر را تاریک کرده اند

و کوچه

          - با چتر فکرهایم-

                               به ستاره سفر می کند.

به کوچه می روم

                      که ستاره به تو نزدیک است.

در فواصل مژگانت

اضطراب قامت عشق

آه

     من

           در فواصل مژگانت عاشقم.

(شهرام شاهرختاش)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, شهرام شاهرختاش
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

بر آب ها 

صدای گام سپیده دم است:

زنی که شادمانه

                      بر پله ها گذر دارد!

(یدالله رویایی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, شعر حجم, یدالله رویایی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

با چشم های زرد

پاییز در ایوان خانه نشسته بود

و من به پرندگانی پیر فکر می کردم

که دیگر هیچ کوچی

از مرگ دورشان نخواهد کرد

به این که تنها چند پله ایم

در فاصله ی دو پاگرد

و نبض دست هایم

تیک تاک بمبی ست

که زمان انفجارش را پنهان کرده اند

...

پاییز در ایوان خانه نشسته است

و من به دست های خاک فکر می کنم

که حتا اگر تمام جنازه ها را بپوشانند

موهای تو چون گندمزاری

از لای انگشت هایش بیرون می زند

(گروس عبدالملکیان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, گروس عبدالملکیان
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

می خواستم بمانم

رفتم

می خواستم بروم

ماندم.

نه رفتن مهم بود و

نه ماندن.

مهم

من بودم

که نبودم.

(گروس عبدالملکیان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, گروس عبدالملکیان
نوشته شده در تاريخ جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

حتی از آدمک برفی

شال و کلاهی برجا می ماند

و هویج کبودی بر چمن زرد

اما به یادگار از تو

نمانده در این خانه هیچ

جز سرمای قلب یخ زده ات.

(عباس صفاری)


برچسب‌ها: یک هفته با
نوشته شده در تاريخ جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

حتا از آدمک برفی

شال و کلاهی بر جا می ماند

و هویج کبودی بر چمن زرد،

 

اما به یاگار از تو

نمانده در این خانه هیچ

جز سرمای قلب یخ زده ات.

 


برچسب‌ها: یک هفته با
نوشته شده در تاريخ جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

درخت ها هم می توانند

قد بکشند

و از برج ها هم بلندتر شوند

اما عقل شان می رسد.

نباید آنقدر بالا بروند

که پرنده ها اذیت شوند.

برج ها اما اصلا

به این چیزها

فکر هم نمی کنند

از آسانسورها بالا می روند

می روند لابلای ابرها

و از آن بالا

آدم ها را مورچه می بینند و می خندند.

ما هم که همین پایین

نشسته ایم روی نیمکت پارک ها

و دل مان را به همین گنجشک ها خوش کرده ایم.

(هادی خورشاهیان)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, هادی خورشاهیان
نوشته شده در تاريخ جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

من که بیکار نبوده ام

شبانه بروم آن طرف دیوار چین

و این همه سیب را از باغستان ها بچینم

خدا خودش می داند

سیب ها گاهی اوقات همین طوری

از درخت می افتند

قل می خورند و می آیند

از همه ی راه ها به سمت خانه ی تو.

سیب ها هم تو را دوست دارند دخترم

می خواهند آن ها را گاز بزنی

و در مزارع بدوی و بخندی.

گاهی اوقات سیب ها خودشان

در باغستان ها گم می شوند

و سر از خانه ما در می آورند.

(هادی خورشاهیان)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, هادی خورشاهیان
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

خسته از راه می رسی

دسته کلیدت را بی حوصله می اندازی

در سبد قبض های نپرداخته

و پاهای مرطوب و سردت را

به سمت آتش شومینه

دراز می کنی

***

من همچنان که

کنده ای بر آتش می گذارم

به یاد می آورم

آخرین باری را

که از دریا بیرون آمدی

و من

بر پلکان سیمانی ساحل

کنار رد آبچکان قدم هایت

آن قدر نشستم

تا در آفتاب نیمروز

بخار شدند.

(عباس صفاری)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, عباس صفاری
نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

خورشید دیوانه

هر روز سلام می کند و می خندد

دیوانه تر از خورشید

من و ماه

که هر شب در خانه ات آفتابی می شویم

دیوانه های این شهر زیاد نیست

یکی منم

یکی ماه

یکی خورشید

(فرید مرادی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, فرید مرادی
نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
برگ ها

از دستان تنومند درخت

خود را به پایین پرتاب می کنند

تا تو از این خیابان عبور کنی و

بر ته کفش هایت بوسه بزنند

(فرید مرادی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, فرید مرادی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

تا حیرت حیران لبانم

ادامه دهد

جستجوی تو را

سطری روشن

از دستانت می بارد

در متنی که منم

(محمد حسین مدل)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, شعر حجم, محمد حسین مدل
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

چشم خبرهای تو

چشم راه من است

و خبرهای تو

با چند چشم

از چند جای زمان

عرضه می شود به دلم

و غرق می شوم در چند چشم

و فکر می کنم به چند جای زمان

تا خبرهای تو

                 راه من شود

(محمد حسین مدل)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, شعر حجم, محمد حسین مدل
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

و معنی لبخندت

نشسته به جانم

سراسر شب

بر می خیزم و

تمام دلم را

در لبخندت می بازم

تا نقطه ای شوم

در راه اشاره ات

(محمد حسین مدل)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, شعر حجم, محمد حسین مدل
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

بر خون اولین صدا

آخرین فکر مرا بخوان

من خاکستر مورب آتشم

من به اعتماد حرفی زیر آفتاب می پوسم

گل ها چرا سر بر خاک بی تفاوت گذارده اند

ریشه چرا شرم مرا عبور نمی دهد

سقف ها را دیده ای؟

سقف های گلی را که از هجوم آفتاب فرو می ریختند

نگاه کن

چگونه من حرام می شوم؟

وقتی که «عریانی» سر بر بوریاها می گذاشت

من به صداها رسیده ام

و در میان مفهوم مشکوک صداها

غزل های عاشقانه می خواندم

دیدی

من آکنده شدم

آکنده از فردای عشق

قلب من از کدام لحظه سرشار بود؟

مگر پروانه ها را ندیدی

                            که حقیرانه بال می زدند؟

مگر حرف ها را نشنیدی؟

حرف ها زیر ستوه فاصله ها می پوسند

اکنون شهابی بر شانه دارم

که در سال های محض مرا نجات خواهد داد

مرا که در قلب ظلام خویش خانه کرده ام

من به حقیقت صداها در مقابل خورشید می رسم

من به اصل روشنایی در مقابل مرگ می خندم

من از اوراق یکنواخت صبوری می ترسم

تو پایاب صخره ای باش

تو آخرین صدا

                 آخته بر روح من

من سرنوشت تمام شبانه ها هستم

آیا کسی

در جستجوی چشمه ها به خواب رفته است؟

(عظیم خلیلی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, عظیم خلیلی
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

ای معشوق من

از عمق آب ها برخیز

و تا پایان روز با من باش

و آن گاه که تاریکی شب

عمق آب های صاف را

نیز تاریک کرد

هر کدام به سوی تنهایی خود

خواهیم رفت

و با غم خود همراه خواهیم شد

(بیژن جلالی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, بیژن جلالی
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

او که هم اکنون به خواب می رود

جامه ای دارد

نه باز و نه تیره، نه ژنده نه نو

او که هم اکنون خواب می کند

اشباح خویش را

در جامه های روز

نه خواب ست و نه بیدار

و او که می خندد در صبحگاه

نپائیده شبی را

بی گمان هیچ

(سیروس رادمنش)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, سیروس رادمنش
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

مرا با این دریاهای مرده کاری نیست؛

آن اقیانوس پر خروش:

اقیانوس من،

کجاست؟

(هوشنگ ایرانی)


برچسب‌ها: یک هفته با
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |

 

درخت را به نام برگ

بهار را به نام گل

ستاره را به نام نور

                            کوه را به نام سنگ

دل شکفته ی مرا به نام عشق

                                          عشق را به نام درد

مرا به نام کوچکم صدا بزن...

(عمران صلاحی)


برچسب‌ها: یک هفته با
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

به آدم ها نگاه می کنم

تا رنگی از بوی گمشده ات

بر دست هایم بنشیند

و محو می مانم

تا کی!

رنگ صدایت

              بانگی شود!

در توقفی

که رسم عاشقان جهان

انتظار توست

(محمد حسین مدل)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, شعر حجم, محمد حسین مدل
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

صبح از ادامه ی تو

لحن نور می گیرد

بیداری ما

و در بوی حرف های تو

از حرف های بوی تو

بی هوش می شویم

(محمد حسین مدل)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, محمد حسین مدل
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ توسط حسرت باران |
 

می آیی

با بوی درخت های جنگلی

صدای دودگرفته از شوقت

با تک سرفه ها هم صاف نمی شود

می رسی

سلامت          گنجشکی که به دنبال جفتش

می شکافد هوا را

نزدیک می شوی

دور می شوم

دور

لا به لای شاخه های درخت

(مه آ محقق)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, مه آ محقق
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر