باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و عاشقانه ها)
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم مهر 1393 توسط حسرت باران |
 

بغض سنگین مرا دیوار می فهمد فقط

جنگجویی خسته از پیکار می فهمد فقط 

زندگی بعد از تو را آن بی گناهی که تنش

نیمه جان ماندست روی دار می فهمد فقط 

سعی کردم بهترین باشم... نشد، درد مرا

غنچه ای پژمرده در گلزار می فهمد فقط 

غیر لیلا رنج مجنون را نمی فهمد کسی

آنچه آمد بر سرم را یار می فهمد فقط 

ای گلم هرکس که محوت شد مرا تحقیر کرد

حس عاشق بودنم را خار می فهمد فقط 

حرف بسیار است  اما هیچکس همدرد نیست

جای خالی تورا سیگار می فهمد فقط 

حرف دکترها قبول آرام می گیرم ولی

حرف یک بیمار را بیمار می فهمد فقط 

تنشه ی یک لحظه دیدار توام...حال مرا

روزه داری لحظه ی افطار می فهمد فقط 

(مهدی نور قربانی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, مهدی نورقربانی
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 توسط حسرت باران |
 

... اما تو هم، یاد از صفای من نکردی

یاد از صفای بی ریای من نکردی

با باد بالیدی و در باران گذشتی

پرواز حتی در هوای من نکردی

لبخندهایت را به من بخشیدی ــ اما

فکری برای گریه های من نکردی

من، قصه از زنجیر میگفتم، ولی تو

خود را اسیر ماجرای من نکردی

جز طعنه های خود ـــ که کاری سهمگین بود ــ

این روزها، کاری برای من نکردی!

(سهیل محمودی) 


برچسب‌ها: غزل معاصر, سهیل محمودی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم خرداد 1393 توسط حسرت باران |
 

ببین چگونه غمت پشت من شکست، ببین!

غروب وار، طلوعم به خون نشست، ببین!

به سان آدمک برفی از تب خورشید

چگونه آب شده می روم ز دست ببین!

در آینه به سخن شب که با تو بنشینم

ز در درآ و مرا مست، مست مست، ببین

من آن حکایت شیرین من این روایت تلخ

تو فکر می کنی این من، همان من است؟ ببین!

در این مقوله زبان سخن به عجز آمد

نگاه کن به نگاهم هرآنچه هست ببین

(حسین منزوی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, حسین منزوی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 توسط حسرت باران |
 

عروس مزرعه! ای برگ ریز زیبایم

سلام! عصر بخیر! این منم که این جایم

منم، رفیق قدیمی! مرا که یادت هست؟!

مرا که چله نشین طلوع فردایم...

نشسته ام به تماشا... به لطف خاطره ها

پر است کوله ی سنگین درد دل هایم

- درست مثل گذشته، زمان بچگی ام

که با تو خاطره می شد تمام دنیایم،

قدم که می زدم، این برگ های خشک تو بود

که شعر می شد و می ریخت زیر پاهایم-

هنوز هم که هنوز است، هر کجا باشی،

به شوق دیدن تو پا برهنه می آیم

(مطهره عباسیان) 

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, مطهره عباسیان
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

امشب دوباره آمده ام، باز هم سلام

من را ببخش مرد غزل های ناتمام

من را ببخش بابت احساس خسته ام

من را ببخش بابت این فکرهای خام

این حرف ها درون دلم درد می کشید

این حرف ها وجود مرا داد التیام

گفتی کلافه می شوی از این حضورمحض!

گفتی عذاب می کشی از دست من مدام

گفتی نگاه هرزه ی من با تو جـور نیست

گفتی که پاک هستی و این فعل ها حرام!

گفتی و باز گفتی و هی اشک پشت اشک

مابین پلک های ترم، کرد ازدحام

می خواستم فقط بنویسم چرا؟ چرا؟

می خواستم بگیرم از این شعر انتقام

اما دلم شکسته تر از این بهانه هاست

خو کرده ام به عادت دنیای بی مرام

من با زبان تلخ تو بیگانه نیستــم

من با هزار درد غم انگیز، آشنام!

شاید غزل هوای دلم را عوض کند

شاید رها شوم کمی از این ملودرام

این بیت ها همیشه مرا فاش می کنند

این بیت ها روایت تلخی ست هر کدام...

(زهرا شعبانی) 


برچسب‌ها: غزل معاصر, زهرا شعبانی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

حماسه یی است که می آید، این صدا از کیست؟

از آن کیست اگر این صدا از آن تو نیست؟

حماسه یی است که می دانم و نمی دانم

که در صدای تو این درد، ته نشسته ی چیست؟

غم تو چیست که گویی پریچه ای غمگین

تمامی غم خود را در این ترانه گریست

تو از تمام دهان های شهر می خوانی

صدا یکی است، اگر حنجره هزار و یکی ست

به وقت خواندن تو، هر ستاره چشمی بود

که در سماع، تو را عارفانه می نگریست

تو خون گرم منی، ای صدای جاری دوست!

من از تو زنده ام، ای رود پر ترانه مایست

به ذره ذره ی من انعکاس می یابی

که در تسلسل خود، تا همیشه خواهی زیست

(حسین منزوی) 


برچسب‌ها: غزل معاصر, حسین منزوی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

و این نهایت ادراک این کبوتر بود

که دام، یک طرف و بام، سوی دیگر بود

من و تو، آه! فقط بالمان به هم می خورد

فقط قرائتمان از افق برابر بود

همیشه ی سرمان گرم اولین پرواز

همیشه ی دلمان سرد حرف آخر بود

که قصه، آخر سر، خوش خبر نخواهد بود

برای ما که همیشه کلاغمان پر بود

 

تو که کبودترین بام قصه را دیدی

بگو

کدام یک از ما دو تا

کبوتر بود؟

(محمد جواد آسمان)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد جواد آسمان
نوشته شده در تاريخ شنبه دوم فروردین 1393 توسط حسرت باران |
 

مرا در شب تار بگذار و بگذر

قدم بر سر خار بگذار و بگذر

اگر بیمی از خون و باران نداری

مرا چشم ها زار بگذار و بگذر

ببوسم ببوسم که شعری نگویم

سر گنج خود مار بگذار و بگذر

برنجان مرا تا نگردی فراموش

همه درد آثار بگذار و بگذر

بیا و زمن دست بردار و بگذر

مرا بی خود ای یار بگذار و بگذر

(نصرت رحمانی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, نصرت رحمانی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 توسط حسرت باران |
 

بس كن! چه جاي دم زدن از شعر ديگري

وقتي تو از تمام غزل هاي من سري

راز شگفت مانده به چشمان خويش را

من پيش از آنكه با تو بگويم تو از بري

اوج تو با كدام زبان وصف مي شود

حال آنكه خود نشان صفت هاي برتري

وقتي شراب مي چكد از آن نگاه مست

پر مي كنم به نام تو از شعر ساغري

در جان هيمه هاي شرر ريز شعر من

با شعله هاي سركش آتش برابري

شايسته ی سرودن از آهنگ آب ها

من نيستم. تويي كه چنين پاك و اطهري

باران كه نه! به ابر چكار اين كوير را

از بارش مكرر چشمان من تري

وقتي -به ناز- گفتمت از قصه ام برو

باور نداشتم كه چنين زود باوري…

(سيد اطهر موسوي)


برچسب‌ها: غزل معاصر, سید اطهر موسوی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 توسط حسرت باران |
 

چشم می بندی و بغض کهنه ات وا می شود

تازه پیدا می شود آدم که تنها می شود

دفتر نقاشی آن روزها یادش بخیر

راستی! خورشید با آبی چه زیبا می شود

توی این صفحه؛ بساط چایی مادربزرگ

عشق گاهی در دل یک استکان جا می شود

زندگی تکرار بازی های ما در کودکی ست

یک نفر مادر یکی هم باز بابا می شود

چشم می بندی که یعنی توی بازی شب شده

پلک بر هم می زنی و زود فردا می شود

گاه خود را پشت نقشی تازه پیدا می کنی

گاه شیرین است بازی گاه دعوا می شود

می شماری تا ده و دیگر کسی دور تو نیست

چشم را وا می کنی و گرگ پیدا می شود

این تویی طفلی که گم کرده ست راه خانه را

می گریزد؛ هی زمین می افتد و پا می شود

گاه باید چشم بست و مثل یک کودک گریست

چیست چاره؟ لااقل آدم دلش وا می شود

تو همان طفلی که نقاشیش کفتر بود و بام

و دلت این روزها تنگ است...

آیا می شود؟...

(حسن بیاناتی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, حسن بیاناتی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 توسط حسرت باران |
 

من جنگلم، از دور می‌آیی تبر در دست

پیداست از کاری که خواهی کرد هستی مست

تا بشکنی هر شاخه‌ام را صد هزاران بار

با لشکر هیزم شکن‌ها می‌شوی همدست

حتماً شکستن درد خواهد داشت می‌دانم

اما بزن، من مال دستان توام دربست

داری تو با هر ضربه می‌رقصانی‌ام اما

از اوج من را می‌کشانی تا زمینی پست

حالا که تکه تکه هستم پیش پای تو

حالا که دیگر کوچه ی عمرم شده بن بست

حالا قضاوت با خودت باشد، قضاوت کن

در شاخ و برگ من به جز عشق تو چیزی هست؟

(علی اصغر ذاکری)

از مجموعه ناشکر نیستم که پس از سال های عشق/ فصل پنجم


برچسب‌ها: غزل معاصر, علی اصغر ذاکری
نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اسفند 1392 توسط حسرت باران |
 

می روم حسرت دریای مرا دفن کنید

اهل دیـــروزم و فردای مرا دفـن کنید

لـحدم را بگذارید بــــه روی لـحدم

شـال ابریشم لیلای مرا دفن کنید

ایل من مرده کسی نیست که چنگی بزند

وقت تنـــگ است بخـــــارای مرا دفن کنید

صخره ام، صخره که دلتا شده از سیلی رود

دل که خـوب است فقط "تا"ی مرا دفن کنید

تا پر از روسری و سیب شود شهر شما

زیــــر این خاک غــزل های مرا دفن کنید

(حامد عسکری)


برچسب‌ها: غزل معاصر, حامد عسگری
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 توسط حسرت باران |
 

دست‌هایت روسری را از وسط تا می‌کند

این مثلث در مربــع سخت غوغـــا می‌کند

مثل یک منشور در برخورد با نور سفید

روسری، رویِ سرِ تو رنگ پیدا می‌کند

سبز، قرمز، سرمه‌ای، فرقی ندارد رنگ‌ها

صورت ِ تـــو روسری‌ها را چـه زیبا می‌کند!

می‌شود هر تار مو یک «شب» ولی یک روسری

ایــن همه شب را چطوری در دلش جا می‌کند؟

باد می‌ریزد بــه دورت حسرتِ تلـــخ مرا

باد روزی روسری را از سرت وا می‌کند

(رامین عرب نژاد)


برچسب‌ها: غزل معاصر, رامین عرب نژاد
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 توسط حسرت باران |
 

پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی ست

پشت پرچین من این سو همه اش ویرانی ست

انفرادی شده سلول به سلول تنم

خود من در خود من در خود من زندانی ست

دست های تو کجایند که آزاد شوم؟

هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیست

ابرها طرحی از اندام تو را می سازند

که چنین آب و هوای غزلم بارانی ست

شعر آنی ست که دور لب تو می گردد

شاعری لذت خوبی ست که در لب خوانی ست

دوستت دارم اگر عشق به آن سختی هاست

دوستم داشته باش عشق به این آسانی ست!

( حسین جنت مکان)


برچسب‌ها: غزل معاصر, حسین جنت مکان
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 توسط حسرت باران |
 

تقدیم به همه ی مادران گل

یادمان مانده نمدهایت و زیلوهایت

رنگ انگشترت و رقص النگوهایت

چرخ خیاطی‌ات افتاده ته انباری

رفته از یاد کمد قیچی و الگوهایت

هر شب از سمت اتاق بغلی می‌آید

خش‌خش نایلون پاره ی داروهایت

خانه عق می‌زد از بوی پماد و الکل

درد پیچیده به پاهایت و پهلوهایت

آسمانت سرمی بود که آرام آرام

آب می‌شد به چروکیده ی بازوهایت

دست دیوانه ی لرزان پدر در مشتت

نفس آخر «یا ضامن آهو» هایت

شده مانند دو تا انبه که آویزان‌اند

سیزده سالگی کوچک لیموهایت

باز کودک شدم و خواست بجوشد در من

عسل کوهی خشکیده کندوهایت

توی این شهر پر از گرگ بیا خوابم کن

با تکان دادن گهواره ی زانوهایت

(حسن بهرامي)

از مجموعه سيب هاي چوبي/ انتشارات فصل پنجم 


برچسب‌ها: غزل معاصر, حسن بهرامی
نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم بهمن 1392 توسط حسرت باران |
 

طرح اندام تو انگیزه ی معماری هاست

دلت آیینه ی ایوان طلاکاری هاست

باید از دور به لبخند تو قانع باشم

اخم تو عاقبت تلخ طمع کاری هاست

جای هر دفتر شعری که در آن نامت نیست

توی تاریک ترین گوشه ی انباری هاست

نفس باد صبا مشک فشان هم بشود

باز بوی خوش تو رونق عطاری هاست

با تو خوشبخت ترین مرد جهان خواهم شد

گرچه این خواسته ی قلبی بسیاری هاست

گاه آرامم و گاهی نگران، دنیایم-

شرح آشفته ای از مستی و هشیاری هاست

نیمه ی خالی لیوان مرا پر نکنید

دل من عاشق این گونه گرفتاری هاست

(رضا نیکوکار)


برچسب‌ها: غزل معاصر, رضا نیکوکار
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم بهمن 1392 توسط حسرت باران |
 

عشق بعضي وقت ها از درد دوري بهتر است

بي قرارم کرده و گفته صبوري بهتر است

توي قرآن خوانده ام... يعقوب يادم داده است:

دلبرت وقتي کنارت نيست کوري بهتر است

نامه هايم چشم هايت را اذيت مي کند

درد دل کردن براي تو حضوري بهتر است

چاي دم کن... خسته ام از تلخي نسکافه ها

چاي با عطر هل و گل هاي قوري بهتر است

من سرم بر شانه ات؟... يا تو سرت بر شانه ام؟...

فکر کن خانم اگر باشم چه جوري بهتر است...؟

(حامد عسگری)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, حامد عسگری
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم بهمن 1392 توسط حسرت باران |
 

کاش بارانی ببارد قلب ها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما، صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگ های هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا ناکجا را تر کند

چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران -که می بارد- شما را تر کند

(جلیل صفربیگی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, جلیل صفر بیگی
نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم بهمن 1392 توسط حسرت باران |
 

یک لحظه زندگی تو از دست می رود

وقتی کسی که هستی ِ تو هست می رود

شاید که اندکی بنشـیند کنار تو

اما کسی که بار سفر بست، می رود

از کـمترين تکان تنَش رنج می کـشی

وقتی که پیش ازین به تو گفته ست می رود

آن کس که دل بریده، تو پا هم ببرّی اش

چون طفلی از کنار تو با دست می رود

"رفتن" همیشه راهِ رسیدن نبوده است

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

(علی حیات بخش)


برچسب‌ها: غزل معاصر, علی حیات بخش
نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم بهمن 1392 توسط حسرت باران |
 

قلبت که می‌زند... سر من درد می‌کند

این روزها سراسر من درد می‌کند

قلبت که... نیمه چپ من تیر می‌کشد

تب کرده نیمه دیگر من درد می‌کند

تحریک می‌کند عصب چشم‌هام را

چشمی که در برابر من درد می‌کند

شاید تو وصله تن من نیستی، چقدر

جای تو روی پیکر من درد می‌کند!

هی سعی می‌کنم که تو را کیمیا کنم

هی دست‌های مس‌گر من درد می‌کند

...دیر است... پس چرا متولد نمی‌شوی؟!

شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

(نجمه زارع)


برچسب‌ها: غزل معاصر, نجمه زارع
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 توسط حسرت باران |
 

میدان شهر ساعت خود را نگاه کرد

وقتش رسیده بود نگاهی به راه کرد

دستی به سمت و سوی خیابان خود کشید

پس کوچه‌های خاطره را روبه‌راه کرد

از خط‌کشی معرکه عابر نمی‌گذشت

یعنی کجای فاصله را اشتباه کرد؟

خواب از هجوم شعر فلج بود و دربه‌در

بادی وزید و ثانیه‌ها را تباه کرد

او در کجای این شب نامرد مانده بود

میدان شهر ساعت خود را نگاه کرد

(زری کاربخش راوری)

از مجموعه اگر انار شوم/ نشر نون

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, زری کاربخش راوری
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم دی 1392 توسط حسرت باران |
 

دریا، ببین که جزر تو را مد کشیده ام

در بین اشک و آه دلم سد کشیده ام

چشمم در امتداد افق غافلم از این

در پیش پای خود خط ممتد کشیده ام

لوح کبود، رنگ کبودی گرفته است

تاریک یا زلال، مردد کشیده ام

در انتظار سر زدن کشف تازه ای

سیبی برای آن که بیفتد کشیده ام

سر تا به پای هر غزلم رنگ و بوی توست

باید ببخشی ام که تو را بد کشیده ام!

(سید حامد حسینی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, سید حامد حسینی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 توسط حسرت باران |
 

گره در کار من افتاده گره در گره ها

چیست این فلسفه، این فلسفه ی خاطره ها

تازه فهمیده ام این بغض گلو مانده ی عشق

چه بلا ها که نیاورده سر خر خره ها 

همه ی شهر به دور سر من می چرخد

چه کشیدند از این در به دری فرفره ها 

بال و پر داری و بی بال و پری می کشدم

آسمان سهم تو و سهم من این پنجره ها 

گرچه غمگینم از آغاز جدایی اما...

شادم از این که جدا شد سره از ناسره ها

(عمران میری)


برچسب‌ها: غزل معاصر, عمران میری
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1392 توسط حسرت باران |
 

من و این شعر غریبانه تر از هم هستیم

بی پر و بال تر از عالم و آدم هستیم

ما دوتاییم، دوتا عشق، دوتا پاییزیم

بیش از اینیم، ولی پیش شما کم هستیم

تپش ناقص قلبیم و فشار عصبی

پس طبیعی ست که ما درد مسلم هستیم

داغ عشقیم که از دور نمای دلمان

مثل دیوار فرو ریخته ی «بم» هستیم

شاخه های خم و پوسیده و آفت زده ایم

شاخه هایی که به روی خودمان خم هستیم

تیشه دادید که ما ریشه ی خود را بزنیم

صحبت عشق میان است -جهنم- هستیم

(عمران میری) 


برچسب‌ها: غزل معاصر, عمران میری
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آذر 1392 توسط حسرت باران |
 

امشب به حال زار خودم گریه می کنم

با ناله ی سه تار خودم گریه می کنم

مانند گرد باد پریشان وبی قرار

همواره در مدار خودم گریه می کنم

هرشب کنار آینه ها ضجه می زنم

ازبخت و روز گار خودم گریه می کنم

مانند مادری که به داغی نشسته است

چون شمع بر مزار خودم گریه می کنم

در لابه لای خش خش پاییز ، بی صدا

بر فصل بی بهار خودم گریه می کنم

(دانیال رحمانیان)


برچسب‌ها: غزل معاصر, دانیال رحمانیان
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آذر 1392 توسط حسرت باران |
 

در قلب تو من خیمه ی ماتم شده بودم

انگار برای تو محرّم شده بودم

محراب تو من را به رکوع ابدی خواند

از بار غم عشق تو من خم شده بودم

هر روز، سر کو چه، نگاهم نگران بود

در یافتن مرگ، مصمّم شده بودم

وقتی که بهشت تو گل فاصله آورد

جانسوز تر از، وهم جهنم شده بودم

چون ساعتِ خوش کار، دلم یکسره می زد

من، بانفس عشق، منظم شده بودم

با ویژگی سنگ، در آمیخت بهشتم

در پیش تبر های تو محکم شده بودم

بعد از تو نشد هیچ کسی همنفس من

من عاشق دل سوخته ی غم شده بودم

(عليرضا شيدا)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, علیرضا شیدا
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1392 توسط حسرت باران |
 

درد من نیست، که این درد پریشانی هاست

این جنون عادت هر روزه ی تهرانی هاست

پشت من پهنه ی زخم است، ولی شهر هنوز...

اولین دغدغه اش پینه ی پیشانی هاست

«از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود...؟»

به کجا می روم این راه پشیمانی هاست

چند وقت است که بی حوصله ام، بی شعرم

چشم های تو ولی رمز غزل خوانی هاست

من به جز «شعر» به جز «آه» بساطم خالی است

و به جز عشق، دلم صحنه ی ویرانی هاست

من پریشان به پریشانی چشمان توام...

چشم های تو پریشان به پریشانی هاست

می توان گفت نمک گیر نگاهم شده ای...

بی نمک نیست اگر سفره ی بی نانی هاست

من کمی بیشتر از عشق تو را می فهمم

عشق راه و روش بچه دبستانی هاست

(عمران میری)


برچسب‌ها: غزل معاصر, عمران میری
نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم آبان 1392 توسط حسرت باران |
 

عطر آبی و سبزی در سیاهچالی ها

رو به آسمان تو قد کشیده شالی ها

راوی فلم! مرزی ساختی در آنسوی

خیزران - خزر - جنگل آرش شمالی ها!

عطر شالی وشمشاد در غزل به هم آمیخت

می شوی تو مهمان ساده ی سفالی ها؟

یک حقیقت از رویا - یک دریچه خوشبختی

قصه می پرد با تو تا فراغ بالی ها

در سکوت ها موجی بعد در هیاهو باد

بانویی که بارانی روی خشک گالی ها

لحظه ای که بر گردی زیر پای تو حتا

غرق در گل و لبخند می شوند قالی ها

با تو همسفر روزی بود این غزل حیف است

آب مانده ی تردید پشت این زلالی ها

(ناشناس- تخلص گیلان سبز)


برچسب‌ها: غزل معاصر, ناشناس
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1392 توسط حسرت باران |

آسمان ابري ست از آفاق چشمانم بپرس

ابر، باراني ست از اشك چو بارانم بپرس

تخته ي دل در كف امواج غم خواهد شكست

نكته را از سينه ي سرشار توفانم بپرس

در همه لوح ضميرم هيچ نقشي جز تو نيست

آنچه را مي گويم از آيينه ي جانم بپرس

آتش عشقت به خاكستر بدل كرد آخرم

گر نداري باور از دنياي ويرانم بپرس

پرده در پرده همه خنياگر عشق توام

شور و شوقم را از آوازي كه مي خوانم بپرس

در تب عشق تو مي سوزد چراغ هستي ام

سوزشم را اينك از اشعار سوزانم بپرس

جز خيالت هيچ شمعي در شبستانم نسوخت

باري از شعر ار نپرسي از شبستانم بپرس

(حسین منزوی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, حسین منزوی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 توسط حسرت باران |


پرنده ی نخی ام زیر چرخ خیاطی

تو، فکر تو، همه، توی سرم قر و قاطی

بدون درد زمین خورده و شکسته دلم

بیا و جمع کن این وضع را، به چی ماتی؟!

نگاه می کنم از خرده شیشه های ترم

به دست های تو با آن قشنگی ذاتی


صدای دور شدن از صدای هم/ همه ها

صدای مبهم تو توی گوش من: «فاطی... فاطی... فاطی...»

و حبس کرده مرا عشق، توی سلولش

و بعد، رد شده از ساعت ملاقاتی

(فاطمه اختصاری)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, فاطمه اختصاری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 توسط حسرت باران |
 

اگر از منظره ها سیر شدی حرفی نیست

یا از این پنجره دلگیر شدی حرفی نیست

عادتم بود که همراه تو پرواز کنم

اگر این بار زمین گیر شدی حرفی نیست

عشق را مثل عصا زیر بغل جا دادی

به گمانم که کمی پیر شدی، حرفی نیست

با من از بازی گرگم به هوا حرف زدی

وقت بازی تو خود شیر شدی، حرفی نیست

تازه گفتی که گناه از من و چشمانم بود

که در این معرکه درگیر شدی، حرفی نیست

(زهرا حاصلی) 

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, زهرا حاصلی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 توسط حسرت باران |
 

یک نیمکت کنار خیابان، دو تا سکوت...

این زندگی کشیده به اینجا چرا؟ سکوت

من را نگاه کن به تو هم فکر می کنم

پس فکر می کند به خودش بی صدا سکوت

این ماجرای تلخ خیابان و عشق هاست

یک روز سرد توی خیابان دو تا سکوت

هر یک شبیه آن یکی آبی، بنفش سرخ

- هرچند بود منشاء این رنگ ها سکوت-

در هم قدم زدند و به هم فکر! فکر! فکر!

آخر رقم زدند سر آغاز را: سکوت!

یک ماه بعد: هر دو به هم خو گرفته اند

چون کودکی به مادر و چون کوه، با سکوت

شش ماه بعد روی پل عابری بلند

- من دوست دارمت! مثلن تا کجا؟ سکوت

در روزهای بعد یکی فکر می کند:

- عشق اشتباه بود وگرنه چرا سکوت؟

یکسال بعد: ما به هم اصلن نمی خوریم

یک نیمکت کنار خیابان دوتا سکوت

(احسان برات پور) 


برچسب‌ها: غزل معاصر, احسان برات پور
نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم شهریور 1392 توسط حسرت باران |

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست

سوگند می خورم به مرام پرندگان

در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما

وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست

در کارگاه رنگرزان دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

از بردگی مقام بلالی گرفته اند

در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

فکری کنید فرصت پلکی درنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

تنها یکی به قله ی تاریخ می رسد

هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست

(محمد سلمانی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد سلمانی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم شهریور 1392 توسط حسرت باران |
 

برای روح غریبم صدایتان خوب است

شنیدن نفس آشنایتان خوب است

بدون فاصله با من همیشه صحبت کن

نبند پنجره را چشم هایتان خوب است!

قرار بود از این راه رفته برگردی

درون سینه ام انگار جایتان خوب است

مرا به عصر دو فنجان داغ دعوت کن

عزیز طعم دل انگیز چایتان خوب است

غروب ها که دلم تنگ و آسمان ابری ست

چقدر پرسه زدن در هوایتان خوب است...

دلم عجیب گرفته ست... نا خوشم بانو

کمی قدم بزنم پا به پایتان خوب است...

(مسعود جعفری)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, مسعود جعفری
نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم شهریور 1392 توسط حسرت باران |
 

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین

قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

(کاظم بهمنی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, کاظم بهمنی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم شهریور 1392 توسط حسرت باران |
 

بی قرارم، نه قراری که قرارم بشوی

من مسافر شوم و سوت قطارم بشوی

می شود ساده بیایی و فقط بگذری و...

زن اسطوره ای ایل و تبارم بشوی

ساده تر، این که تو از دور به من زل بزنی

«دار» من را ببری دار و ندارم بشوی

مرگ بر هر چه به جز اسم تو درزندگی ام

این که اشکال ندارد تو «شعارم» بشوی

مرگ خوب است به شرطی که تو فرمان بدهی

من انا الحق بزنم، چوبه ی دارم بشوی

عاشقت بودم و از درد به خود پیچیدم

ذوالفنونی که نشد سوز سه تارم بشوی

آخرش رفتی و من هم که زمین گیر شدم

خواستی آنچه که من دوست ندارم بشوی

(عمران میری)


برچسب‌ها: غزل معاصر, عمران میری
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام مرداد 1392 توسط حسرت باران |
 

دلواپسی ام نیست، چه باشی چه نباشی

احساس تو کافی ست، چه متن و چه حواشی

از خویش گذشتم، ببرم خاک کن اما

شعرم چه؟ نه! بی ذوق مبادا شده باشی

می خواستم از تو بنویسم که مدادم

خندید: چه مانده است مرا تا بتراشی

مجموعه ی آماده ی نشرم، خبر بد

یک خالی پر، خط به خط اش روح خراشی

شصت و سه غزل له شده در زلزله ی من

شصت و سه نفس، شصت و سه حس متلاشی

نفرین نه، سوال است: چه گونه دلت آمد

بارانم! اسیدانه به من زخم بپاشی؟

(محمد علی بهمنی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد علی بهمنی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 توسط حسرت باران |
 

زمین تکرار خواهد شد٬ به رنگ مرگ ماهی ها

و جنگل ها دوباره رنگ می گیرند همرنگ سیاهی ها

 

دوباره عشق پر تیراژ٬ اما بی رمق٬ هر روز

به جنجال و هوس سر می کشد از بی پناهی ها

 

فراوان در مسیر رود آهو صید خواهد شد

و می میرند در تکرار آدم ها ٬ چکاوک ها و چاهی ها

 

صدای باغ در بهت زمان گم می شود هر روز٬ اما بعد...

پرستو ها که غمگین اند در تکرار تابوت و تباهی ها...

 

...زمین٬ این عمق تکراری٬ دوباره پر غم و وحشت

دوباره درد٬ باران٬ درد٬ و مرگ گوش ماهی ها  

(نسیبه عابدی تهرانی)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 توسط حسرت باران |
 

تا تو رفتی سایه شد، خورشید رفت

ابر آمد، ساعتی بارید، رفت

باز انگار از کتاب لحظه ها

بی حضورت واژه ی امید رفت

بودنت مانند ماه از پشت ابر

لحظه ای آمد، کمی تابید، رفت

بی تو اطمینان روشن ماندنم

تا ته تاریکی تردید رفت

قصه ای کوتاه شد دیدار تو

باد آمد، شبنمی را چید، رفت

(فریبا یوسفی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, فریبا یوسفی
نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم مرداد 1392 توسط حسرت باران |

من بودم و جنون که به پایان نمی رسید

پیوسته خسته ای که به سامان نمی رسید

بغضی که با تراکم حسرت نمی شکست

ابری ترین هوا که به باران نمی رسید

بادی نمی وزید و غباری نمی زدود

بر خاک مانده بودم و توفان نمی رسید

رودی که پشت سد به سکون تن نمی سپرد

بی صبر مانده بود و به طغیان نمی رسید

من بودم و خیال پریدن به بام نور

من بودم و جنون که به پایان نمی رسید

(فریبا یوسفی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, فریبا یوسفی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 توسط حسرت باران |
 

از خودم خط کشیده ام تا تو

قطره، من. رود، راه. دریا، تو

دست هایم دو جاده از خاک اند

از زمین با دعا به بالا، تو

از تو دورم که اندکم، اما

با تو بسیار می شوم، با تو

من؛ کلافی همیشه سر در گم

پاسخ این همه معما؛ تو

رو به هر سو که می کنم هستی

بین هر ازدحام، تنها تو

هر چه بی راهه رفته، برگشتم

از «همیشه خودم»، به «حالا تو»

نام تو بر دل و لبم جاری

ذکر من «لا اله الا» تو

(فریبا یوسفی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, فریبا یوسفی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم تیر 1392 توسط حسرت باران |
 

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم

بیا دوباره در اینباره اشتباه کنیم


من و توایم  که تنها گناهمان عشق است
عجب گناه قشنگی، بیا گناه کنیم


تمام دفترمان را غزل غزل با عشق
کنار نامه ی اعمالمان سیاه کنیم


من و تویی که چنان مثل شیشه شفافیم
که روشن است اگر توی سینه آه کنیم


عزیز من! به زمین و زمانه مدیونیم
اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم


بیار سفره ی لبخند و بوسه ات را تا
بساط یک غزل تازه  روبه راه کنیم


برای رویش یک شعر عاشقانه ی محض
بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم

(امید نقوی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, دیگران
نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم خرداد 1392 توسط حسرت باران |


گوشه ی ابرو که با چشمت تبانی می کند

این دل خاموش را آتش فشانی می کند

 

عاشقت نصف جهان هستند، اما آخرش

لهجه ات آن نصفه را هم اصفهانی می کند

 

چای را بی پولکی خوردن صفا دارد ، اگر

حبه قندی مثل تو ، شیرین زبانی می کند

 

گاه می خواهد قلم در شعر تصویرت کند

عفو کن او را اگر گاهی جوانی می کند

 

روی زردی دارم اما کس نمی داند درست

آنچه با من عطر شالی ارغوانی می کند

 

عاشق چشمت شدم، فرقی ندارد بعد از این

مهربانی می کند؛ نامهربانی می کند

 

ماه من! شعرم زمینی بود... اما آخرش

عشق تو یک روز ما را آسمانی می کند

(قاسم صرافان)


برچسب‌ها: غزل معاصر, قاسم صرافان
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 توسط حسرت باران |
 

گاهی برایش یک سبد امید بنویس

روی تمام سایه ها خورشید بنویس

از هفت بارانی که پشت پنجره بعد

روی تمام این غزل پاشید بنویس

از بالکن تا حسرت باران بیاویز

از هرچه بر احساس تو لغزید بنویس

باران برایت عطر بر می گردی و بعد

شمشاد را شب ها برایش بید بنویس

با باد نام کوچکت را منتشر کن

از هر که روی قصه ات غلتید بنویس

با هفت باران مخمل سبز چمن را

با لذتی عریان و بی تردید بنویس

هر شهروندی با تو همشهری ست هر جا

خود را برای هر کسی خندید بنویس

(گیلان سبز)

دوستی لطف کرده و این غزل را فرستادند. از همین فرصت استفاده می کنم و از دوستان خواهشمندم که نام و نام خانوادگی را به همراه شعر ارسال نمایند. ممنون


برچسب‌ها: غزل معاصر, دیگران
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1392 توسط حسرت باران |
 

پرنده می شوم اما تفنگ نزدیک است

سکوت می کنم آهنگ جنگ نزدیک است 

صدای کودکی ام در همیشه جا مانده

دوباره قلب من و دست و... سنگ نزدیک است 

به ماه بودن من دل نبند٬ بعد ازاین

کمین و پنجه ی مشتی پلنگ نزدیک است 

و کوچه کوچه دلم را به باد بخشیدم

شبی که جرأت مرگی قشنگ نزدیک است 

تو مثل موج رها٬ من شبیه شاعرها

تو می روی و دلی تنگِ تنگ نزدیک است

(نسیبه عابدی تهرانی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, دیگران
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 توسط حسرت باران |
 

شبیه شیشه می مانم ... تو هم مانند بارانی

رسیدی توی آغوشم... ولی گویا نمی مانی

خودت را جای من بگذار، ببین یک شیشه حق دارد،

زنی مانند باران را... ببوسد... یا نمی دانی

نبودی تا ببینی باد، مرا هر روز می بویید

من او را سخت می راندم... تو من را سخت می رانی...

کمی احساس هم بد نیست... بیا یک بار مردی کن!

دل ِاین شیشه را نشکن، در این اوضاع طوفانی

بیا بانو... تو باران باش... و بر من یخ بزن تا صبح

خدا هم می وزد برما، کمی باد ِزمستانی

(اميد بيگدلي)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, امید بیگدلی
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 توسط حسرت باران |
 

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست

عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

ناگهان -دریا!- تو را دیدم حواسم پرت شد

کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

در دلم فریاد زد فرها...د و کوهستان شنید

هی صدا در کوه هی «من عاشقت هستم» شکست

بعد تو آیینه های شعر سنگم می زدند

دل به هر آیینه، هر آیینه ای بستم شکست

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد

قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم... نمی دانم چه شد

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست

(زنده یاد نجمه زارع)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, نجمه زارع
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 توسط حسرت باران |
 

روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام

بس که خود را در دل آیینه غمگین دیده ام

مو سپیدم، مو سپیدم، مو سپیدم، مو سپید

گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام

آه یک چشمم زلیخا، آن یکی یعقوب شد

حال، یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟

آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند

یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام

بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود

ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام

(سید حمیدرضا برقعی)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, سید حمیدرضا برقعی
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 توسط حسرت باران |
 

خورشید پشت پنجره ی پلک های من

من خسته ام! طلوع کن امشب برای من

می ریزم آنچه هست برایم به پای تو

حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دلخوشی، همه ی شهر دلخوش اند

خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاس من شده ای... کوه ها هنوز

تکرار می کنند تو را در صدای من

آهسته تر! که عشق تو جرم است، هیچ کس

در شهر نیست با خبر از ماجرای من

شاید که ای غریبه تو همزاد با منی

من... تو... چقدر مثل تو هستم! خدای من!

(زنده یاد نجمه زارع)  


برچسب‌ها: غزل معاصر, نجمه زارع
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 توسط حسرت باران |
 

... و ای بهانه ی شیرین تر از شکر قندم

به عشق پاک کسی جز تو دل نمی بندم

به دین این همه پیغمبر احتیاجی نیست

همین بس است که اینک تویی خداوندم

همین بس است که هر لحظه ای که می گذرد

گسستنی نشود با دل تو پیوندم

مرا کمک کن از این پس که جاده های زمین

نمی برند و به مقصد نمی رسانندم

همیشه شعر سرودم برای مردم شهر

ولی نه! هیچ کدامش نشد خوشایندم

تویی بهانه ی این شعر خوب باور کن

که در سرودن این شعرها هنرمندم

(زنده یاد نجمه زارع) 


برچسب‌ها: غزل معاصر, نجمه زارع
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 توسط حسرت باران |
 

واژه هایم زجر دارد، پس غزل خوانی تمــام

لیقه در جوهر... ولش کن فاز عرفانی تمــام

گرگ چشمی شب ربود آن گله ی آهوی من

ساز و بیداری رها کن دل، که چوپانی تمـــام

صاحب این خانه بر دل ها لحاف غم کشیــد

مُرد... بگذر چشم خیسم! اشک و دربانی تمام

کوچـــه از اشـکت بریــده، سیل بالا مــی زند

گـــور ابـرَت را بکــن، آن فصـــل بارانی تمــام

تیغ را من بیخ موی عشق و احساســم زدم

خالی از حسم شنیدی! مــو پریشانی تمام

سال سختی بود... نجوای من و کاغذ، قلــم...

بگذرد... پس این تو و این شعر پایانی... تمام

(راضیه فولادوند)


برچسب‌ها: غزل معاصر, دیگران
نوشته شده در تاريخ جمعه ششم اردیبهشت 1392 توسط حسرت باران |
 

من غبطه می خورم به درختان خانه ات

ای کاش سرگذاشته بودم به شانه ات

در فصل جفتگیری فولاد و سنگ، کاش

گنجشک من تو باشی و من آشیانه ات

گنجشک من تو باشی و من در به در شوم

از صبح تا غروب، پی آب و دانه ات

وقت غروب از تو بپرسم: چگونه است

با چند استکان می روشن میانه ات؟

بعدش بخواهم از تو کمی درد دل کنی

گاه از زمین بگویی و گاه از زمانه ات

سرمشق می دهی به پری جادوان شهر

با شیوه های دلبری دخترانه ات

یک مشت کودک اند به دور درخت سیب

انگشت های کوچک تو زیر چانه ات

در بوسه ی تو بذر تغزل نهفته است

روی لبان من بشکوفد جوانه ات

راس کلاغ، فرصت کشف و شهود نیست

بگذار تا تو را برسانم به خانه ات...

(علیرضا بدیع)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, علیرضا بدیع
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 توسط حسرت باران |
 

تو همان دختر جاليزی نه؟

مثل من عاشق پاييزی نه؟

مثل من، مثل خود من تنها

خارق العاده غم انگيزی نه؟

از تب آينه‌ها سرشارم

تو هم از آينه لبريزی نه؟

به گمانم که شبی جا مانده‌ست

پشت لبخند شما چيزی، نه؟

حرف خاموش مرا می‌فهمی

خودمانيم تو هم تيزی، نه؟

می‌روم ـ پشت سر من ـ بانو!

روشنايی‌ست که می‌ريزی نه؟

(غلامرضا بروسان)


برچسب‌ها: غزل معاصر, غلامرضا بروسان
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 توسط حسرت باران |
 

رفتنت آغاز ویرانی است، حرفش را نزن

ابتدای یک پریشانی است، حرفش را نزن

 

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو

چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را نزن

 

آرزو داری که دیگر برنگردم پیش تو

راه من با اینکه طولانی است حرفش را نزن

 

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا

دل شکستن کار آسانی است، حرفش را نزن

 

عهد کردی با نگاه خسته ام محرم شوی

گر نگاه خسته ی ما نیست، حرفش را نزن

 

خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی

این شکستن نامسلمانی است، حرفش را نزن

 

خواستم دنیا بفهمد عاشقم گفتی به من

عشق ما یک عشق پنهانی است حرفش را نزن

 

عالمان فتوا به تحریم نگاهت داده اند

عمر این تحریم ها آنی است حرفش را نزن

 

حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام

رفتنت آغاز ویرانی است، حرفش را نزن

(فریبرز عرب عامری)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, فریبرز عرب عامری
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 توسط حسرت باران |
 

سرت که درد نمی آید از سوالاتم؟

مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم!

 

چطور این همه جریان گرفته ای در من

و مو به موی تو جاری است در خیالاتم؟

 

بگو به من که همان آدم همیشگی ام؟

نه... مدتی است که تغییر کرده حالاتم

 

تو محشری به خدا؛ من بهشت گم شده ام

تو اتفاق می افتی، من از محالاتم

 

چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم

دوباره گیج شدی حتما از سوالاتم!

 

دلم گرفته اگر زنگ مي زنم گاهی

مــــرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم...

(مهدی فرجی)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, مهدی فرجی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم فروردین 1392 توسط حسرت باران |
 

شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده ست

آسمانا! کاسه ی صبر درختان پر شده ست

زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای

از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده ست

چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم

چای می نوشم ولی از اشک، فنجان پر شده ست

بس که گل هایم به گور دسته جمعی رفته اند

دیگر از گل های پرپر خاک گلدان پر شده ست

دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر

شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده ست

شهر گفتم؟! شهر! آری شهر! آری شهر! شهر

از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده ست

(فاضل نظری)


برچسب‌ها: غزل معاصر, فاضل نظری
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 توسط حسرت باران |
 

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری نستاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بیدلی آن را ز در خانه براندیم

هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است

ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما

پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم

و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند

ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم

ماننده ی افسونزدگان، ره به حقیقت

بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

از نه خم گردون بگذشتند حریفان

مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم

طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار

عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

(مهدی اخوان ثالث)

 

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, مهدی اخوان ثالث
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 توسط حسرت باران |
 

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود

عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود

شرط می بندم که فردایی نه خیلی دیر و دور

مهربانی، حاکم کل مناطق می شود

هم زمان، سهمیه ی دل های دلتنگ و صبور

هم زمین، ارثیه ی جان های لایق می شود 

قلب هر خاکی که بشکافند نشانش عاشقی است

هر گلی که غنچه زد نامش شقایق می شود

با صداقت آسمان سهمی برابر می دهد

با عدالت خاک تقسیم خلایق می شود

عقل اگر گاهی هوادار جنون شد عیب نیست

عقل هم با عشق یک نوعی موافق می شود

صبح فردا موسم بیداری آیینه هاست

فصل فردا نوبت کشف حقایق می شود

دست کم یک ذره در تاب و تب خورشید باش

لااقل یک شب بگو کی صبح صادق می شود 

می رسد روزی که شرط عاشقی دلدادگی است

آن زمان هر دل فقط یک بار عاشق می شود

(محسن خدابنده اویلی)

 

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, محسن خدابنده
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند 1391 توسط حسرت باران |
 

به اخمت خستگی در می رود، لبخند لازم نیست

کنـــــار سینی چــــای تـــــو اصلا قند لازم نیست

همیشـه دوستت دارم ـ بــــــــه جــــــان مــادرم ـ امــــا

تو از بس ساده ای، خوش باوری، سوگند لازم نیست

به لطف طعم لب های تو شیرین می شود شعرم

غــــزل را با عسل می آورم، هرچند لازم نیست

مرا دیوانــــه کردی و هنــــــــوز از من طلبکاری

بپوشان بافه های گیسویت را، بند لازم نیست

«به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را»

عزیزم، بس کن، از این بیشتر ترفند لازم نیست

فدای آن کمان های به هم پیوسته ات، هر یک ـ

جـــدا دخل مـــــرا می آورد پیــوند لازم نیست

(بهمن صباغ زاده)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, بهمن صباغ زاده
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 توسط حسرت باران |
 


حالا که ابر را به بیابان نمی دهند

یک قطره آب هم به بیابان نمی دهند

ماندیم با بهار دمی هم صدا شویم

گر چه به ما غیر زمستان نمی دهند

روزی که آفتاب از این آسمان گذشت

معلوم بود این که به ما نان نمی دهند

وقتی دلت گرفته در این خانه -جز به تو

یک قلب پاره پاره و داغان نمی دهند

این درد،دردهای قدیمی ست همنشین

حالا قبول کن به تو درمان نمی دهند

بیهوده، ای پرنده به فکر پریدنی

این حس و حال را به تو آسان نمی دهند

ای باغ! در هوای شکوفا شدن نباش

این ابر ها بشارت باران نمی دهند...

(علی رضاییان)


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم اسفند 1391 توسط حسرت باران |
 

درخت بود و  تو بودی و  باد سرگردان

میان دفتر باران، مداد سرگردان

تو را كشید و مرا آفتابگردانت

میان حوصله گیج باد سرگردان

همیشه اول هر قصه آن یكی كه نبود

نه باد بود و نه تا بامداد سرگردان

و آن یكی همه ی بود قصه بود و در او

هزار و یك شبِ بی شهرزاد سرگردان

تمام قصه همین بود راست می گفتی:

تو باد بودی و من در مباد سرگردان

زمین تب زده، انسان عصر یخ بندان

و من میان تب و انجماد سرگردان

ستاره ها همه شومند و ماه خسته من

میان یك شب بی اعتماد سرگردان

مرا مراد تویی گرچه بر ضریح تو هست

هزار آینه ی نا مراد سرگردان

نماد نام تو بود و نماد ناله من

هزار ناله در این یك نماد سرگردان

................................................

................................................

درختِ كوچكِ تنها، به باد عاشق بود

                  و  باد

                           بی سر و سامان

        و  باد

                               سرگردان *

تمام قصه همین بود، راست می گفتی!

(محمد حسين بهراميان)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد حسین بهرامیان
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم اسفند 1391 توسط حسرت باران |
 

فرمـان بده پیغمبر اعجـــاز برقصم

در چشم چهل رند نظر باز برقصم

تو تار، دوتاری و سه تــاری و سماعی

با شور بخوان گوشه ی شهناز برقصم

نه دف د د دف... نای نی و عود بیاور

تا یاد بگیرم کــــه به هر ساز برقصم

با دامن پرچین خودم چــــرخ... بچرخم

قلیان بکشی... قل بزنی... باز برقصم

با تن ت ت تن، تن ت ت تن، شور بگیرم

هی سکّه ی زرکـــوب بیانداز برقصم

از  داغی خرماپـــز اهـــــواز بیایـــــم

در مستی میخانه ی شیراز برقصم

دیوانه که از حکم وجزا ترس ندارد

مطرب تو بزن باز از آغـــاز برقصم

(ساجده جبارپور)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم اسفند 1391 توسط حسرت باران |
 

راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده ست

در پیله ی ابریشمش پروانه مرده ست

در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ور نیست

آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است

یک عمر زیر پا لگد کردند او را

اکنون که می‌گیرند روی شانه، مرده است

گنجشک ها! از شانه‌هایم برنخیزید

روزی درختی زیر این ویرانه مرده است

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش

آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است...

(فاضل نظری)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, فاضل نظری
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم اسفند 1391 توسط حسرت باران |
 

من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی

تو نقش جهان، هر وجبت ترمه و کاشی

این تاول و تب‌ خال و دهان سوختگی‌ها

از آه زياد است، نــه از خوردن آشی

از تُنگ پریدیم به امید رهايی

ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی

یک بار شده بر جگرم  زخم نکاری؟

یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟

هر بار دلم رفت و نگاهی بـه تو کردم

بر گونه‌ی سرخابی‌ات افتاد خراشی

از شوق هم‌آغوشی و از حسرت دیدار

بایست بمیریم چه باشی چـه نباشی

(حامد عسگري)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, حامد عسگری
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم اسفند 1391 توسط حسرت باران |
 

لب باز می کنند غزل های لالِ من

کی می شود به نام تو تحویل سال من؟

مثل هوای شرجیِ چشمِ تو در دلم

باران گرفته است و خراب است حال من

تو قسمت زمین غزل خیز جنگلی

تو سهمِ دخترانِ شمالی... شمالِ من

من قسمتم کویرترین جای نقشه است

دریای چشم های شما نیست مالِ من

کم کم بخار می شود از ذهنِ آبگیر

بارانِ خاطرات تو... رودِ زلالِ من

شعر از بلور چشمِ شما آب می خورد

با این حساب، پیش تو ظرفِ سفال من

شاید فقط برای شکستن مناسب است

شاید فقط برای شکستن، سفالِ من

حالا سوار می شوی و قطار سوت می کشد

بر ریل ها قطارِ شما، بی خیالِ من ...

لبخند می زنم «به خدا می سپارمت»

خیس است، خیس گریه ولی دستمال من

حالا رسیده است به دی ماه سال من

دیگر نمی رسند غزل های کالِ من

حل المسائل همه ی مشکلاتِ من

پاسخ نمی دهد به علامت سوال من

حافظ به من، جواب درستی نمی دهد

از قهوه های تلخ بپرسید فال من

یک دفتر سفیدِ غزل روی میز توست

خط خورده من، تباه شده من، مچاله من

بر گردنِ تمام غزل هام، حلقه است

... مثل طنابِ عشق تو تنها مدال من

بی اتفاق تازه ای امسال هم گذشت

کی می شود به نام تو تحویل سال من؟

پانته آ صفایی

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, پانته آ صفایی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم اسفند 1391 توسط حسرت باران |
 

دلش گرفته و حالا به زور خوابيده

شبيه كودكيم زير تور خوابيده

لباس خيس كسي روي رخوت شن هاست

كسي كه خسته شده، لخت و عور خوابيده

نگاه كن «غزل» اينجا چقدر راحت، آه

نگاه كن «غزل»ِ من چه جور خوابيده؟

به خواب هاي خودت شك نكن درست ببين

فرشته اي- به خدا- زير نور خوابيده

... وعكس كهنه ي يك زن شبيه يك اندوه

كـــــــه لابلاي كتابي قطور خوابيده

(زهرا معتمدي)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, دیگران
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم اسفند 1391 توسط حسرت باران |
 

بعد از سلام عرض شود خدمت شما

ما نیز آدمیم بلا نسبت شما

بانوی من زیاد مزاحـم نمی شوم

یکعمر داده است دلم زحمت شما

باور کنید باز همین چند لحظه پیش

با عشق باز بود سر صحبت شما

اما! هنوزهم که هنوز است به دلم

سر می زند زنی به قد و قامت شما

انگار سال هاست که کوچیده ای و ما

بر دوش می کشیم غم غربت شما

ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم

تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما

من بیش از این مزاحم وقتت نمی شوم

بانـو خـدا زیاد کند عزت شما

جليل صفر بيگي

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, جلیل صفر بیگی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم اسفند 1391 توسط حسرت باران |
 

بمان و خواب مرا بیشتر معطر کن

هزار و یک شب افسانه را مکرر کن

به پلکی آمدی از آن سوی نیامدها

بمان و خستگی جان و جسم را در کن

من کهن شده را از جوانه پر کردی

من کهن شده را شاعری نوآور کن

«کسی هنوز عیار تو را نفهمیده است»

هرآنچه آینه ی شعر گفت باور کن

بدا که از غزل من لبی نمی نوشی

«مرا ببوس» برایم بخوان و نوبر کن

سروده های مرا فتح کردن آسان است

نگفته های مرا می توانی از بر کن

و نقطه چینی اگر بین شعر و من باقی ست

تو آن نباید را، نقطه نقطه کمتر کن

کمی به فکر غزل های ناتمامم باش

کم این قلم شده را شرمسار جوهر کن

(محمد علی بهمنی) 


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد علی بهمنی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم اسفند 1391 توسط حسرت باران |
 

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا

                          خوب ترینم!

                                           کافی ست

(محمد علی بهمنی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد علی بهمنی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم اسفند 1391 توسط حسرت باران |
 

عـاصی شدم، بریـده ام از اینهمه عـذاب

از گـریـه هـای هـر شبـه ام روی رختـخواب

ده سال مـی شود کـه بـرایـم غـریبـه ای

ده سال مـی شود کـه خـرابـم... فقـط خـراب

شایـد تـو هـم شبیـه دلـم درد می کشی

شاید تـو هـم همیشـه خـودت را زدی بـه خـواب

از مـن چـه دیـده ای کـه رهـایـم نمی کنـی؟

جـز بیقـراری و غـم و انـدوه و اعتصـاب؟

جــز فکـرهـای منفـی و تصمیـم هـای بـد

جـز قـرص هـای صـورتـی ضـد اضطـراب؟

اصـلا تـو بـهترین بشـری!! مـن بـدم بـدم!

بگـذار تـا فرو بـروم تــــوی منــجلاب…


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 توسط حسرت باران |
 

حالم چنان بد است که انگار... بگذریم

از دوری تو دل شده بيمار... بگذریم

دیگر تو نیستی که بمیرم به خاطرت

حالي غريب و گريه و سیگار... بگذریم

تنها نخواب؛ سرو خرامان آرزو

برخیز تا از این شب دشوار بگذریم

برخیز تا به پاس همان عشق  آتشین

از این همه تداوم و تکرار بگذریم

درگیر ماجرای محالم؛ تو نیستی...

حالم چنان بد است که انگار... بگذریم

(عبدالرحیم عبدالکریمی)


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم بهمن 1391 توسط حسرت باران |
 

اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام

من رعد و برق و زلزله‌ام، ناگهانی‌ام

 

این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز

داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام

 

رودم، اگر چه بی‌تو به دریا نمی‌رسم

کوهم، اگر چه مردنی و استخوانی‌ام

 

من از شکوه روسری‌ات کم نمی‌کنم!

من، این من غبار، چرا می‌تکانی‌ام؟

 

بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز

این سر که سرشکستۀ نامهربانی‌ام

 

کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست

از بعد رفتنت گل ابروکمانی‌ام

 

شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار

نگذاشت این که بشنوی‌ام یا بخوانی‌ام

 

این بیت آخر است، هوا گرم شد، بخند

من دوست‌دار بستنی زعفرانی‌ام 

(حامد عسکری)

 

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, حامد عسگری
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

یک بوم خط خطی، دو سه طرح سیاه و مات

پیوست عاشقانه ی ما هم به خاطرات

این روزهــــا دوباره دلم تنـگ می شود

این روزهـــا دوبــاره غزل گفته ام برات

از وزن شــعرهــای تو بیــرون نمــی زنـــم

مفعول و فاعــلات و مفاعیل و فاعــلات

ذهنم حیــاط خلـوتِ افکارِ گرگ و میش

روحم اسیـــر کشمکش ذهن بی ثبــات

شطرنج چشم هــای تو دل را تبــــاه کرد

اسب سفید کیش، وشاه سیـــاه، مــات

یک بوم خط خطی، دو سه طرح سیاه ومات

این آخرین نگاه به دنیاست، مرگ، کات

(نرگس کاظمی زاده)


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

می روم چون سایه ای تنها نمی دانم کجا

خویش را گم کرده ام اما نمی دانم کجا

سایه ی آشفتگی ها از سر دل کم مباد

ساحلی ایمن تر از دریا نمی دانم کجا

سر به صحرا می نهد دریا نمی دانم چرا

دل به دریا می زند صحرا نمی دانم کجا

با من امشب خلسه ی یاد کدامین آشناست

روزگاری دیده ام او را نمی دانم کجا

دیدمش در کوچه ساران غبارآلود وهم

او نمی دانم که بود آنجا نمی دانم کجا

«مرغ آمین» شعله سر داد این زمان افکنده اند

آتشی در خرمن «نیما» نمی دانم کجا

آنقدر رفتم که حتی سایه ام از پا فتاد

مانده بر جا رد پایم تا نمی دانم کجا

(محمدرضا روزبه)


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم دی 1391 توسط حسرت باران |

 

تو با باراني از روح غزل همراه مي‌آيي

به شب‌هاي پر از دردم تو مثل ماه مي‌آيي

 تو را پيوسته مي‌رانم زخود با اينكه تنهايم

تو با دلتنگي‌ام اما، هميشه راه مي‌آيي

 دلم گاهي شبيه گريه‌اي از درد مي‌بارد

و تو حتي اگر شد لحظه اي كوتاه مي‌آيي

 حضور روشن و پاكت غزل مي‌آورد وقتي

كه تو اي باني شعرم پس از يك آه مي‌آيي

 صفاي ساده ات روييده امشب باز در قلبم

تو با باراني از روح غزل همراه مي‌آيي

(شیوا فرازمند)


برچسب‌ها: غزل معاصر, شیوا فرازمند
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

تقویم روزهام به هم خورده و گم است

بی تو چه فرق می کند امروز چندم است؟

حالا به حرف های دلم گوش می دهد

سایه، که سال هاست بدون تکلم است

دیگر دلم پس از تو به دریا نمی زند

اینجا که چشم های همه بی تلاطم است

"مجنون شده است"، "خل شده"، "اصلا روانی است"

این ها تمام پچ پچ و نجوای مردم است

دیگر میان کوچه به سمتت نمی دوم

شاید قبول کرده ام این ها، توهم است!

(مهدی مردانی)


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

بی روسری بیا که دقیقا ببینمت

اما به گونه ای که فقط من ببینمت

با تو نمی شود که سر جنگ وکینه داشت

حتی اگر که در صف دشمن ببینمت

نزدیک تر شدی به من ازمن به من که من

حس کردنی تر از رگ گردن ببینمت

مثل لزوم نور برای درخت ها

هر صبح لازم است که حتما ببینمت

حس می کنم دو دل شده ای لحظه ای مباد

درشک بین ماندن و رفتن ببینمت

(مسلم محبی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, مسلم محبی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

ای آینه ی حل شده در آب، تن تو!

ای چشمه ی پیوسته به دریا، بدن تو!

موج از پی موج آید و طوفان پی طوفان

آن لحظه ی مواج به دریا زدن تو

ای کاش که گرداب بپوشد بدنت را

یا غیرت موجی بشود پیرهن تو

دریاست که غرق تو شده، یا تو که غرقش؟

دریاست شنا می کند این، یا بدن تو؟

دل را همه ی عمر به دریا زده بودی

دریاست که دل می زند اینک به تن تو

(جواد زهتاب)


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

من پاره های قلبم و در اشک جاری ام

خونابه ای به وسعت یک زخم کاری ام

چون قلب دیرسال تراشیده بر درخت

تنهاترین نشانه ی یک یادگاری ام

یلدای من که ثانیه ی شوم ساعت است

ای وای بر حکایت شب زنده داری ام

زندان شیشه بود جوابم که چون گلاب

دیدم سزای خنده ی شوم بهاری ام

من دست بر کمر زده ام از خمیدگی

جز دست من نکرده کسی دستیاری ام

غم زوزه ی جراحت گرگم به کوهسار

با درد خویش هم نفس بی قراری ام

چون سایه ی طویل درختم که در غروب

هر لحظه بیشتر ز تن خود فراری ام

بندی به پای دارم و باری گران به دوش

در حیرتم که شهره به بی بند و باری ام

(غلامرضا شکوهی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, غلامرضا شکوهی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

زمان خلق تو حتی خدا جسارت کرد

و عشق مثل جنونی به زن سرایت کرد

تو را که سبزترین اتفاق پاییزی

تو را که حضرت ابلیس هم عبادت کرد

نگاه کردم و ای شعر زنده، فهمیدم

خدا، زمان تراشت، چقدر دقت کرد

زمان خلقت دوشیزه ای شبیه شما

اصول فلسفه را مو به مو رعایت کرد

تراش قامت اسلیمی ات چه سحری داشت؟

که گل به منطق زیبایی ات حسادت کرد

بهار، وام ادیبانه ای از چشمت

طبیعت از تو بدون اجازه سرقت کرد

تو شعر زنده که نه... یوحنای انجیلی

از آیه های تو باید فقط اطاعت کرد

و از زبان کلیسای انزلی باید

به گوش شرق، تو را دم به دم تلاوت کرد

دوباره باغ به بوی بهار معتاد است

بیا که خاک به عطرت عجیب عادت کرد

(علیرضا بدیع)


برچسب‌ها: غزل معاصر, علیرضا بدیع
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

خطی کشید روی تمام سوال ها

تعریف ها، معادله ها، احتمال ها

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

خطی دگر به قائده ها و مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن

قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد

با عشق ممکن است تمام محال ها

(فاضل نظری)


برچسب‌ها: غزل معاصر, فاضل نظری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

فواره وار، سر به هوایی و سر به زیر

چون تلخی شراب، دل آزار و دل پذیر

ماهی تویی و آب، من و تنگ روزگار

من در حصار تنگ و تو در مشت من اسیر

پلک مرا برای تماشای خود ببند

ای رد پای گمشده ی باد در کویر

ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود

ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر

مرداب زندگی هم  مرا غرق می کند

ای عشق همتی کن و دست مرا بگیر

چشم انتظار حادثه ای نا گهان مباش

با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر

(فاضل نظری)

به نقل از وبلاگ دوست نازنینم به این آدرس: http://www.ftmh.blogfa.com

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, فاضل نظری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

با استکان قهوه عوض کن دوات را

بنویس توی دفتر من چشم هات را

بر روزهای مرده ی تقویم خط بزن

واکن تمام پنجره های حیات را

خواننده ی کتیبه ی چشم و لبت منم

پر رنگ کن به خاطر من این نکات را

ما را فقط به خاطر هم آفریده اند

آن سان که خواجه حافظ و شاخه نبات را

نام تو با نسیم نشابور می رود

تا از غبار غم بتکاند هرات را

یک لحظه رو به معبد بوداییان بایست

از نو بدل به بتکده کن سومنات را

حالا بایست! دور و برت را نگاه کن

تسخیر کرده ای همه ی کائنات را

تا پلک می زنی همه گمراه می شوند

بر روی ما مبند کتاب نجات را

(علیرضا بدیع)


برچسب‌ها: غزل معاصر, علیرضا بدیع
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

آورده است چشم سیاهت یقین به من

هم آفرین به چشم تو، هم آفرین به من

من ناگزیر سوختنم، چونکه زل زده ست

خورشید تیز چشم تو با ذره بین به من

بر سینه ام گذار سرت را، که حس کنم

نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من

یاران راستین مرا می دهد نشان

این مارهای سرزده از آستین به من

تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است

انگار داده است سلیمان نگین به من

محدوده ی قلمرو من، چین زلف توست

از عرش تا به فرش رسیده ست این به من

جغرافیای کوچک من بازوان توست

ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من

(علیرضا بدیع)


برچسب‌ها: غزل معاصر, علیرضا بدیع
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن

ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

گریه کن پس شانه‌ی مردانه می‌خواهی چه کار؟

(مهدی فرجی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, مهدی فرجی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

ندانستی چه شد، یک شب، سر پیچ دوراهی ها

قدم برداشتی در نامسیر اشتباهی ها

در آن آتش نشینی ها، سمندر می شدی کم کم

رها شد نم نمک از خاطرت تنگاب ماهی ها

تو ناغافل به هر دیوار کاهی تکیه می دادی

و از آخر، زمینت زد همین بی تکیه گاهی ها

تو کبریتی شدی در متن تاریکی ولی افسوس

که با هر شعله ات انگار افزون شد سیاهی ها

تو خود را نخ به نخ در کنج محنت دود می کردی

محبت رفت از یاد تو در بن بست واهی ها

نگاهت را به پشت دست مالیدی و ناباور

خودت را یافتی در حجم گنگ دادگاهی ها

و در یک چارچوب ناموازی با خودت گفتی:

تو هم پیوستی از آخر به جمع راه راهی ها؟

نشستی گوشه ای حبسیه سر دادی ولی دائم

حواست را به هم می زد صدای عذرخواهی ها

برای دفترت دنبال اسمی تازه می گشتی

که اسمش خاطرت آمد: سمندرها و ماهی ها

(علیرضا بدیع)


برچسب‌ها: غزل معاصر, علیرضا بدیع
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

دیگر زمان زلف پریشان گذشته است

تاریخ مصرف دل انسان گذشته است

در عصر ما فجیع‌تر از طرح تیر و قلب

عکس گلوله‌ای است که از نان گذشته است

در چشم من که «حال» ندارم بدون فال

«آینده» نیز - از تو چه پنهان - «گذشته» است

باور نمی‌کنم که جهان جای جام‌جم

از معبر تفاله‌ی فنجان گذشته است

(غلامرضا طریقی)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, غلامرضا طریقی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

ای کاش باز فرصت و عمر دوباره بود

تا داغ مانده بر دل بیچاره چاره بود

مانند گل که پیرهنش را درید باد

بعد از تو دل خراب و جگر پاره پاره بود

باید رصد کنم همه جا را به قطب تو

سوسوی چشم ناز تو مثل ستاره بود

وقتی که من دو گانه ی خود را گذاشتم

چشمت چو قبله...، قامت خوبت مناره بود

بعد از نماز چشم تو آورده ام یقین

دیگر کجا نیاز به هر استخاره بود

در سرنوشت سلطنتت انقراض نیست

تاریخ حکم چشم تو چندین هزاره بود

(مجتبی اصغری فرزقی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, مجتبی اصغری
نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

رقصيدن گيسوي تو در باد قشنگ است

گيسوي تو هم بسته هم آزاد قشنگ است 

پيراهن گلدار تو از جنس بهار است

آن غنچه كه از دامنت افتاد قشنگ است 

تو چشم نگردان كه دلم تاب ندارد

ترديد ندارم كه لبت شاد قشنگ است 

با خاطره ات زنده ام و شاد چنان كه

در گوشه ي زندان كنمت ياد قشنگ است 

من خانه خرابت شده ام گرچه بگويند

در كار جهان خانه ي آباد قشنگ است 

(مجتبي اصغري فرزقي)


برچسب‌ها: غزل معاصر, مجتبی اصغری
نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

دلم باغ خشک است و تو در تلاشی

هرس می‌کنی، می‌بُری، می‌تراشی

دعا می‌کند گرچه هر شاخه در دل

از این سعی بیهوده خسته نباشی

بهشتی که شداد هم آرزو کرد

نخواهد شد این باغ ِ رو به تلاشی

بسوزان و خاکسترم کن که دیگر

نمک روی این زخم کهنه نپاشی

خوشا شاخ شمشاد قد قامتت یار!

که سر خم نکرده‌ست با هر خراشی

تو از متن احساس من با خبر باش

که من دیده‌ام عشق دارد حواشی

(مژگان عباسلو)


برچسب‌ها: غزل معاصر, مژگان عباسلو
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

زیبا ترین حضوری از عشق در من ای دوست

عشقی که آتشم زد در ماه بهمن ای دوست

راهم زدی و آهم در سینه ی شب افروخت

گم شد ستاره ي من در روز روشن ای دوست

یکدم نمی توانم بی صحبت تو دم زد

افکندی ام چو قمری طوقی به گردن ای دوست

جادوی آفتابی همخون دختر تاک

پرکن پیاله ام را، مردی بیفکن ای دوست

از چله ی کمانِ قد کمانی ما

تیری توان نشاندن بر چشم دشمن ای دوست

می رانمت چو مهتاب بر موج آب دیده

دارم در آرزویت دریا به دامن ای دوست

نی پایبند شهرم نی گوشه گیر صحرا

زین بیشتر چه خواهی از جان شیون ای دوست

(شيون فومني)


برچسب‌ها: غزل معاصر, شیون فومنی
نوشته شده در تاريخ شنبه دوم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

خالي تر  از هميشه و از رو نمي رويم

از تشنگي پريم و لب جو نمي رويم 

بوي هميشه مي دهد این روزها  ولی

يك شب به مهماني شب بو نمي رويم 

چله نشين عشق مجازي شديم و بس

گامي جلوتر از خم ابرو نمي رويم

لحظه به لحظه آهوي دل، گرگ مي شود

حتي به سوي ضامن آهو نمي رويم!

 صدبار شد كه عشق به ما پشت كرد و رفت

با اين همه، هنوز هم از رو نمي رويم!

(پاییز رحیمی)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, پاییز رحیمی
نوشته شده در تاريخ شنبه دوم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

من خسته ام، تو خسته ای آیا شبیه من؟

یک شاعر شکسته ی تنها شبیه من

حتی خودم شنیده ام از این کلاغ ها

در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من

امروز دل نبند به مردم که می شود

اینگونه روزگار تو - فردا - شبیه من

ای هم قفس بخوان که ز سوز تو روشن است

خواهی گذشت روزی از اینجا شبیه من

از لحن شعرهای تو معلوم می شود

مانند مردم است دلت یا شبیه من

من زنده ام به شایعه ها اعتنا نکن

در شهر کشته اند کسی را شبیه من

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, نجمه زارع
نوشته شده در تاريخ جمعه یکم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

بایداین بار به غوغای قیامت برسم

من به «قد قامت» یاران نرسیدم، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

آه، مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

سیب سرخی سر نیزه ست... دعا کن من نیز

اینچنین کال نمانم به شهادت برسم

(محمد مهدی سیار)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد مهدی سیار
نوشته شده در تاريخ جمعه یکم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

کجاست خانه ی من؟ هر چه هست اینجا نیست

یکی به ماه بگوید که راه پیدا نیست

غریب نیست به چشم من آسمان و زمین

ولی نه... شهر و دیار من این طرف­ها نیست

نشسته گرد سفر روی شانه ی روحم

رفیق راه من این جسم بی سر و پا نیست

تمام شهر به تعبیر خواب سرگرمند

کسی معبر بیداری من اما نیست

کسی نگفت سوال جواب هایم را

به جمله ها خبری از چرا و آیا نیست

ز ریگ ریگ بیابان شنیده زخم زبان

حریف درد دل رود غیر دریا نیست

(محمد مهدی سیار)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد مهدی سیار
نوشته شده در تاريخ جمعه یکم دی 1391 توسط حسرت باران |
 

اي بر سر بالينم، افسانه سرا دريا!

افسانه عمري تو، باري به سرآ دريا


اي اشك شبانگاهت، آئينه صد اندوه،

وي ناله شبگيرت، آهنگ عزا دريا


با كوكبه خورشيد، در پاي تو مي ميرم

بردار به بالينم ، دستي به دعا دريا!


امواج تو، نعشم را افكنده درين ساحل،

درياب مرا، دريا؛ درياب مرا، دريا


ز آن گمشدگان آخر با من سخني سر كن،

تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا


چون من همه آشوبي، در فتنه اين توفان،

اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا!


با زمزمه ی باران در پيش تو مي گريم،

چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا !


تنهائي و تاريكي آغاز كدورت هاست،

خوش وقت سحر خيزان و آن صبح و صفا دريا


بردار و ببر دريا، اين پيكر بي جان را

بر سينه ی گردابي بسپار و بيا دريا


تو، مادر بي خوابي من كودك بي آرام

لالائي خود سر كن از بهر خدا دريا


دور از خس وخاكم كن، موجي زن و پاكم كن

وين قصه مگو با كس، كي بود و كجا ؟ دريا

(فریدون مشیری)


برچسب‌ها: غزل معاصر, فریدون مشیری
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 توسط حسرت باران |
 

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

با سار پشت پنجره جایم عوض شود


هی کار دست من بدهد چشم های تو


هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود


با بیت های سر زده از سمت ناگهان


حس نمی کنم که قافیه ام عوض شود


جای تمام گریه، غزل های ناگزیر


با قاه قام خنده ی بی غم عوض شود


سهراب شعر های من از دست می رود


حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود


قدری کلافه ام، و هوس کرده ام که باز


در بیت های بعدی، قافیه ام عوض شود


هوای جا گرفته در این فکر و رنج تلخ


انگار هیچ وقت به آدم نمی رسد


تن داده ام که بسوزم در آتشت


حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد


با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم


وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود....

لینک مطلب توسط فاطمه: http://www.ftmh.blogfa.com


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 توسط حسرت باران |
 

وقتی نداری طعمه تا آهو بگیری

باید فقط با یاد چشمش خو بگیری


سخت است جای آن کسی که دوست داری

در خلوت خود در بغل "زانو" بگیری



از حسرتش کارت به جایی می کشد تا

قانع شوی از او دو تار مو بگیری...


وقتی که دل دادی چه وصلش، چه فراقش

زشت است آنچه داده ای از او بگیری

...

از روی تو چه آرزوها در دلم بود

از بخت بد باید که از من رو بگیری!

(علی حیاتبخش)


برچسب‌ها: غزل معاصر, علی حیاتبخش
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 توسط حسرت باران |
 

باید که لهجه ی کهنم را عوض کنم

این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم

یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب

شمع قدیم سوختنم را عوض کنم

هرشب میان مقبره ها راه می روم

شاید هوای زیستنم را عوض کنم

بردار شعر های مرا مرهمی بیار

بگذار وصله های تنم را عوض کنم

بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود

از من مخواه تا کفنم را عوض کنم

من که هنوز خسته باران دیشبم

فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم

(علی داوودی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, دیگران
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر