در هر لحظه
هزار هزار گونه رنگ
برآمیزد
تا هزار هزار عاشق دل سوخته را
گرد از جان و دل برانگیزد
عاشقی باید
تا سخن عاشقان تواند شنود.
فارغان را
از این حدیث چه خبر؟
(عین القضات همدانی)
هرکه ما را یاد کرد، ایزد مر او را یار باد
هرکه ما را خوار کرد، از عمر برخوردار باد
هرکه اندر راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد
در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و غبار
هرکه ما را رنجه دارد، راحتش بسیار باد
(میر سید علی همدانی)
ای دریغا!
ندانم که فایده
و حظ از این سخن ها که خواهد برداشت،
جانم فدای او باد!
(تمهیدات عین القضاة همدانی)
تو بهترین خلق باش،
و به هر بقعه که خواهی باش،
که بقعه به مردان عزیز است
نه مردان به بقعه
(یحیی معاذ)
درویشی سوال کرد که یا شیخ : «بندگی چیست؟»
گفت:
«خدایت آزاد آفرید. آزاد باش»
(ابوسعید ابوالخیر)
گفتار شاعر در نظم و قافیه فرو ماند.
گرفتاری عاشقان دیگر است
و گفتار شاعران دیگر.
حدّ ایشان بیش از نظم و قافیه نیست.
و حدّ عاشقان
جان دادن است!
(سوانح احمد غزالی)
اگر کار بر مراد من بودی،
و قلم به مراد خود بر کاغذ نهادمی،
جز تعزیت نامه ها ننوشتمی.
(نامه های عین القضاة)
اگر از ترکستان تا به در شام، کسی را خاری در انگشت شود، آن از آن من است،
و همچنین از ترک تا شام کسی را قدم در سنگ آید، زیان آن مراست،
و اگر اندوهی در دلی است، آن دل از آن من است.
(ابوالحسن خرقانی)
چون گفتنی باشد و همه عالم از ریش من درآویزند که «مگو»، بگویم،
و هر آینه، اگر چه بعد هزار سال باشد،
این سخن بدان کس برسد که من خواسته باشم.
(مقالات شمس تبریزی)
در جست و جوی
ما مباش
که این سرانگشتان را
ما به خون عاشقان
رنگین کرده ایم.
(حلاج)
بر همه چیزی کتابت بود
مگر بر آب
و اگر گذر کنی بر دریا
از خون خویش
بر آب کتابت کن
تا آن کز پی تو در آید
داند که
عاشقان و
مستان و
سوختگان رفته اند...
(ابوالحسن خرقانی)
جوان مردا! این شعرها چون آیینه دان! آخر دانی که آیینه را صورتی نیست در خود.
اما هرکه در او نگه کند صورت خود تواند دید.
هم چنین می دان که شعر را در خود هیچ معنی نیست
اما هر کسی آن تواند دیدن که نقد روزگار او بود و کمال کار اوست.
و اگر گویی که شعر را معنی آن است که قایلش خواست و دیگران معنی دیگر کنند
از خود این هم چنان است که کسی گوید:
صورت آیینه صورت روی صیقل است که اول آن نمود...
(نامه های عین القضاة همدانی)
