باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴ توسط حسرت باران |
نه 
پرس و جو مکن 
حالم خوب است 
همين دَم‌دَمای صبح 
ستاره‌ای به ديدن دريا آمده بود 
می‌گفت ملائکی مغموم 
ماه را به خواب ديده‌اند 
که سراغ از مسافری گم‌شده می‌گرفت 


باران می‌آيد 
و ما تا فرصتی ... تا فرصتِ سلامی ديگر خانه‌نشين می‌شويم. 
کاش نامه را به خطِ گريه می‌نوشتم ری‌را 
چرا بايد از پسِ پيراهنی سپيد 
هی بی‌صدا و بی‌سايه بميريم! 
هی همينْ دلِ بی‌قرارِ من، ری‌را 
کاش اين همه آدمی 
تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می‌داشتند 


ری‌را! ری‌را! 
تنها تکرار نام توست که می‌گويدم 
ديدگانت خواهرانِ بارانند.

سید علی صالحی


برچسب‌ها: سید علی صالحی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴ توسط حسرت باران |
 

بيا برويم رو به روی بادِ شمال

 
آن سوی پرچين گريه‌ها 


سرپناهی خيس از مژه‌های ماه را بلدم 


که بی‌راهه‌ی دريا نيست...

ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام 

بيا برويم! 

(سید علی صالحی) 


برچسب‌ها: سید علی صالحی
نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آذر ۱۳۹۴ توسط حسرت باران |
هرگز نمی توان
گل زخم های خاطره ای را ز قلب کَند 
که در این سیاه قرن
بی قلب زیستن
آسان تر است ز بی زخم زیستن
قرنی که قلب هر انسان
چندیدن هزار بار
کوچکتر است
از زخم های مزمن و رنجی که می کشد.

(نصرت رحمانی)

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر