این صدا
دیگر
آوازِ آن پرندهی آتشین نیز نیست
که خود از نخستاش باور نمیداشتم ــ
آهن
اکنون
نِشترِ نفرتی شدهاست
که دردِ حقارتش را
در گلوگاهِ تو میکاود.
□
این ژیغ ژیغِ سینهدَر
دیگر
آوازِ آن غلتکِ بیافسار نیز نیست
که خود از نخستاش باور نمیداشتم ــ
غلتکِ کجپیچ
اکنون
درهم شکنندهی بردگانی شدهاست
که روزی
با چشمانِ بربسته
به حرکت
نیرویش دادهاند.
بُهتان مگوی
که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است.
آفتاب از حضورِ ظلمت دلتنگ نیست
با ظلمت در جنگ نیست.
ظلمت را به نبرد آهنگ نیست،
چندان که آفتاب تیغ برکشد
او را مجالِ درنگ نیست.
همین بس که یاریاش مدهی
سواریاش مدهی.
دیِ ۱۳۶۳
آنگاه که شماطهی مقدر به صدا درآید
شیون مکن
سوگندت میدهم
شیون مکن
که شیونات به تردیدم میافکند.
رقصِ لنگری در فضای مقدّر و، آنگاه
نومیدیِ شیونْآفرینی از آندست؟ ــ
نه، سنجیدهتر آن که خود برگزینی و
شماطه را خود به قرار آری.
مرگِ مقدر
آن لحظهی منجمد نیست
که بدان باور داری
خایف و لرزان
بارها از این پیش
این سخن را
با تو
در میان نهادهام.
□
حمّالِ شکی بودهام من
که در امکانِ تو نمیگنجد
و کفایتِ باورِ آنات نیست.
کجا دانستی که رَبعِ آسمان
گُنجینهییست ناپایدار
سقفِ لایدرک
شادَرْوانی بیاعتماد و
سرپناهی بیمُتکا تو را،
وجودِ تو را
که مسافری یکشبهای
در معرضِ باران و بادی بیهنگام.
□
شماطهی لحظهی مقدر. ــ
به دوزخاش افکن
آه
به دوزخاش اندرافکن!
«کریه» اکنون صفتی اَبتَر است
چرا که به تنهایی گویای خونتشنگی نیست.
تحمیق و گرانجانی را افاده نمیکند
نه مفتخوارگی را
نه خودبارگی را.
تاریخ
ادیب نیست
لغتنامهها را اما
اصلاح میکند.
بانگدربانگ
خروسان میخوانند.
تا دوردستهای گمان اما
در این پهنهی ماسه و شوراب
روستایی نیست.
روز است که دیگرباره بازمیگردد
یادآورِ صبح و سلام و سبزه،
و تحقیر است که هر سپیدهدم
از نو
اختراع میشود
در تجربهی گریانِ همیشه.
برای «زیور»ِ کلیدر
به وسیلهی محمود دولتآبادی
نیمیش آتش و نیمی اشک
میزند زار
زنی
بر گهوارهی خالی
گُلم وای!
در اتاقی که در آن
مردی هرگز
عریان نکرده حسرتِ جانش را
بر پینههای کهنهنِهالی
گُلم وای
گُلم!
در قلعهی ویران
به بیراههی ریگ
رقصان در هُرمِ سراب
به بیخیالی.
گُلم وای
گُلم وای
گُلم!
۱۳۶۴
کجا بود آن جهان
که کنون به خاطرهام راه بربسته است؟ ــ:
آتشبازیِ بیدریغِ شادی و سرشاری
در نُهتوهای بیروزنِ آن فقرِ صادق.
ادامه مطلب...
چه لازم است بگویم
که چه مایه میخواهمت؟
چشمانت ستاره است و
دلت شک.
□
جرعهیی نوشیدم و خشکید.
دریاچهی شیرین
با آن عطش که مرا بود
برنمیآمد،
میدانستم.
چه لازم بود بگویم
که چه مایه میخواستمش؟
۱۳۶۴
ــ دریا دریا
چهت اوفتاد
که گریستی؟
ــ تاریکتَرَک یافتم از آفتاب
خود را.
ــ پیسوزِ اندیشه را
چهت اوفتاد
که برافراشتی؟
ــ تابانتَرَک یافتم از آفتاب
خود را.
خردادِ ۱۳۶۵
بِسودهترین کلام است
دوستداشتن.
رذل
آزارِ ناتوان را
دوست میدارد
لئیم
پشیز را و
بزدل
قدرت و پیروزی را.
آن نابِسوده را
که بر زبانِ ماست
کجا آموختهایم؟
تیرِ ۱۳۶۵
تنها
اگر دمی
کوتاه آیم از تکرارِ این پیشِ پا افتادهترین سخن که «دوستت میدارم»
چون تندیسی بیثبات بر پایههای ماسه
به خاک درمیغلتی
و پیش از آنکه لطمهی درد درهمات شکند
به سکوت
میپیوندی.
پس، از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟
تعویذِ ناگزیرِ تداومِ تو
تنها
تکرارِ «دوستت میدارم» است؟
با اینهمه
بغضم اگر بترکد... ــ
نه
پَرِّ کاهی حتا بر آب بنخواهد رفت
میدانم!
تیرِ ۱۳۶۵
مردِ مصلوب
دیگر بار به خود آمد.
درد
موجاموج از جریحهی دست و پایش به درونش میدوید
در حفرهی یخزدهی قلبش
در تصادمی عظیم
منفجر میشد
ادامه مطلب...
جانی پُراز زخمِ بهچرک درنشسته ــ
چنینم.
اما فردای تو چه خواهد بود
گر بهناگاه
هم در این شبِ بیتسلا
پلاس برچینم؟ ــ
تداومِ بیعلاجِ دلشورهیی سمج
یا طنینِ سرگردانِ لطمهی صدایی تنها؟
هر چند صدا بر آب خواهد غلتید
و آب بر خاک میگذرد
که پژواکیست پُراعتماد
از بشارتِ جاودانگی.
۳ خردادِ ۱۳۶۶
خِشخشِ بی خا و شینِ برگ از نسیم
در زمینه و
وِرِّ بی واو و رای غوکی بیجفت
از برکهی همسایه ــ
چه شبی چه شبی!
شرمساری را به آفتابِ پردهدَر واگذار
که هنوز از ظلماتِ خجلتپوش
نفسی باقیست.
دیوِ عربده در خواب است،
حالی سکوت را بنگر.
آه
چه زلالی!
چه فرصتی!
چه شبی!
۲۶ تیرِ ۱۳۶۶
گفتارِ فیلمی در بابِ نقاشیهای سالهای دههی ۶۰ علیرضا اسپهبد
صحنه چه میتواند گفت
به هنگامی که از بازیگر و بازی
تهی است؟
اینجا مطلقِ زیبایی به کار نیست
که کاغذِ دیوارپوش نیز
میباید
زیبا باشد.
در غیابِ انسان
جهان را هویتی نیست،
در غیابِ تاریخ
هنر
عشوهی بیعار و دردیست،
دهانِ بسته
وحشتِ فریبکار از لُو رفتن است،
دستِ بسته
بازداشتنِ آدمیست از اعجازش،
خونِ ریخته
حُرمتی به مزبله افکنده است
مابهاِزای سیرخواری شکمبارهیی.
هنر شهادتیست از سرِ صدق:
نوری که فاجعه را ترجمه میکند
تا آدمی
حشمتِ موهونش را بازشناسد.
نور
شبکور...
نور
شبکور...
نور
شبکور...
نور
شبکور...
پیش میآید و پیش میآید
به ضربْآهنگِ طبلی از درون پنداری،
خیره در چشمانت
بیپروای تو
که راه بر او بربستهای انگاری.
در تو میرسد از تو برمیگذرد بیآنکه واپس نگرد
در گذرگاهِ بیپرهیزِ آشتیکُنان پنداری،
بیآنکه بهراستی بگذرد
چرا که عبورش تکراریست بیپایان انگاری.
یکی بیش نیست
گرچه صفی بیانتها را مانَد
ــ تداومِ انعکاسی در آیینههای رودررو پنداری ــ
و به هر اصطکاکِ ناملموس اما
چیزی از تو میکاهد در تو
بیاینکه تو خود دریابی
انگاری.
چهرهدرچهره بازش نمیشناسی
چنان است که رهگذری بیگانه، پنداری،
اما چندان که واپس نگری
در شگفت با خود میگویی:
ــ سخت آشنا مینماید
دیروز است انگاری.
۹ اردیبهشتِ ۱۳۶۷
برای جواد مجابی
سالِ بیباران
جُلپارهییست نان
به رنگِ بیحُرمتِ دلزدگی
به طعمِ دشنامی دشخوار و
به بوی تقلب.
ترجیح میدهی که نبویی نچشی،
ببینی که گرسنه به بالین سر نهادن
گُواراتر از فرو دادنِ آن ناگُوار است.
□
سالِ بیباران
آب
نومیدیست.
شرافتِ عطش است و
تشریفِ پلیدی
توجیهِ تیمم.
به جِدّ میگویی: «خوشا عَطْشان مردن،
که لب تر کردن از این
گردن نهادن به خفّتِ تسلیم است.»
تشنه را گرچه از آب ناگزیر است و گشنه را از نان،
سیرِ گشنگیام سیرابِ عطش
گر آب این است و نان است آن!
۱۶ اردیبهشتِ ۱۳۶۷
برای عمران صلاحی
«ــ مرگ را پروای آن نیست
که به انگیزهیی اندیشد.»
اینو یکی میگُف
که سرِ پیچِ خیابون وایساده بود.
«ــ زندگی را فرصتی آنقَدَر نیست
که در آیینه به قدمتِ خویش بنگرد
یا از لبخنده و اشک
یکی را سنجیده گُزین کند.»
اینو یکی میگُف
که سرِ سهراهی وایساده بود.
«ــ عشق را مجالی نیست
حتا آنقدر که بگوید
برای چه دوستت میدارد.»
والاّهِه اینم یکی دیگه میگُف:
سروِ لرزونی که
راست
وسطِ چارراهِ هر وَرْ باد
وایساده بود.
۱۶ اردیبهشتِ ۱۳۶۷
کی بود و چگونه بود
که نسیم
از خِرامِ تو میگفت؟
از آخرین میلادِ کوچکت
چند گاه میگذرد؟
کی بود و چگونه بود
که آتش
شورِ سوزانِ مرا قصه میکرد؟
از آتشفشانِ پیشین
چند گاه میگذرد؟
کی بود و چگونه بود
که آب
از انعطافِ ما میگفت؟
به توفیدنِ دیگربارهی دریا
چند گاه باقیست؟
کی بود و چگونه بود
که زیرِ قدمهامان
خاک
حقیقتی انکارناپذیر بود؟
به زایشِ دیگربارهی امید
چند گاه باقیست؟
۲۰ خردادِ ۱۳۶۷
دوستت میدارم بیآنکه بخواهمت.
□
سالگَشتگیست این
که به خود درپیچی ابروار
بِغُرّی بیآنکه بباری؟
سالگشتگیست این
که بخواهیاش
بیاینکه بیفشاریاش؟
سالگشتگیست این؟
خواستناش
تمنایِ هر رگ
بیآنکه در میان باشد
خواهشی حتا؟
نهایتِ عاشقیست این؟
آن وعدهی دیدارِ در فراسوی پیکرها؟
۲۲ خردادِ ۱۳۶۷
برای پرییوش گنجی
در معبرِ من
دیگر
هیچ چیز نجوا نمیکند:
نه نسیم و نه درخت
نه آبی درگذر.
شِرِّه شِرِّه نوحهیی گسیخته میجنبد
تنها
سیاهتر از شب
بر گردهی سرگردانیِ باد.
□
دور
شهرِ من آنجاست
تنها مانده
در غروبی هموار
که آسان نمیگذرد. ــ
شهرِ تاریک
با دو دریچهی مهربان
که بازگشتِ دردناکِ مرا انتظار میکشد
در پسکوچهی پنهان.
۲۸ خردادِ ۱۳۶۷
من این سوی:
و خطِ رابطِ ما فارغ از شایبهی زمان است
کوتاهترین فاصلهی جهان است.
زی من به اعتماد دستی دراز کن
ای همسایهی درد.
مَردَنگیِ شمعی لرزانی تو در وقاحتِ باد،
خُنیاگرِ مدیحی ازیادرفتهایم ما
در اُرجوزِهی وَهن.
نه تو تنها
خوشنشینِ نُهتوی ایثاری
که عاشقان
همه
خویشاوندانند
تا بیگانه نه انگاری.
با ما به اعتماد سرودی ساز کن
ای همسایهی درد.
بهمنِ ۱۳۶۷
به لئوناردو آلیشان
۱
دلم کَپَک زده، آه
که سطری بنویسم از تنگیِ دل،
همچون مهتابزدهیی از قبیلهی آرش بر چَکادِ صخرهیی
زِهِ جان کشیده تا بُنِ گوش
به رها کردنِ فریادِ آخرین.
ادامه مطلب...
پرتوی که میتابد از کجاست؟
یکی نگاه کن
در کجای کهکشان میسوزد این چراغِ ستاره تا ژرفای پنهانِ ظلمات را به اعتراف بنشاند:
انفجارِ خورشیدِ آخرین
به نمایشِ اعماقِ غیاب
در ابعادِ دلهره.
□
آن
ماه نیست
دریچهی تجربه است
تا یقین کنی که در فراسوی این جهازِ شکستهسُکّان نیز
آنچه میشنوی سازِ کَجکوکِ سکوت است.
تا
یقین کنی.
تنها
ماییم
ــ من و تو ــ
نظّارِگانِ خاموشِ این خلأ
دلافسردگانِ پادرجای
حیرانِ دریچههای انجمادِ همسفران.
دستادست ایستادهایم
حیرانیم اما از ظلماتِ سردِ جهان وحشت نمیکنیم
نه
وحشت نمیکنیم.
تو را من در تابشِ فروتنِ این چراغ میبینم آنجا که تویی،
مرا تو در ظلمتکدهی ویرانسرای من در مییابی
اینجا که منم.
۵ شهریورِ ۱۳۶۸
خانهی دهکده
میشناسی ــ به خود گفتهام ــ
همانم که تو را سُفتهام
بسی پیش از آنکه خدا را تنهایی آدمکش بر سرِ رحم آرد:
بسی پیش از آن که جانِ آدم را
پوکترین استخوانِ تنش همدمی شود بُرَنده
جامه به سیب و گندم بَردَرنده
ازراهدربَرنده
یا آزادکننده به گردنکشی. ــ
غضروفپارهی جُداسری.
□
میشناسی ــ به خود گفتهام ــ
همانم که تو را ساختهام تو را پرداختهام
غَرّهسرترین و خاکسارترین. ــ
مهری بیداعیه به راهت آورد
گرفتات
آزادت کرد
بازت داشت
بر پایت داشت
و آنگاه
گردنفراز
به پای غرورآفرینَت سر گذاشت.
□
میشناسی، میدانم همانم.
۵ شهریورِ ۱۳۶۸
خانهی دهکده
وسواسِ مهربانِ شعر
ای کاش آب بودم
گر میشد آن باشی که خود میخواهی. ــ
آدمی بودن
حسرتا!
مشکلیست در مرزِ ناممکن.
ادامه مطلب...
کی با فنای تن ز تو کس دور میشود؟
شمع از گُداختن همگی نور میشود
حفیظ اصفهانی
تِکتِکِ ناگزیر را برمشمار که مهرههای شمرده
نیمشمرده به جام میریزد
به سکوتِ رامشگری گوشدار که واقعهیی چنان پُرملاط را
حکایت میکند به صیغهی ماضی
که قائمههای حقیقتی سرشار بود
گرچه چندین پُرخار.
به غیاب اندیشه مکن
گَشت و مَشتِ بیتاب و قرارِ این نگاه را دریاب
نگرانِ اندیشناکی فردای تو
به صیغهی حال.
نه
به غیابِ من منگر که هرگز حضوری بهکمال نیز نبودهام،
به طنینِ آوایی گوشدار که
تنها
به کوکِ زیر و بَمِ موسیقایی نامِ توست
اسماءِ طلسماتِ حرفاحرفِ نامِ تو را میداند
و از ژرفاهای ظلمات تا پَشَنگِ شعشعهی الماسگونِ تاجِ
بلندِ آخرین خورشید
تو را
تو را
تو را
همچنان تو را
میخواند.
۲۱ آبانِ ۱۳۶۸
توازیِ ردِّ ممتّدِ دو چرخِ یکی گردونه
در علفزار...
□
جز بازگشت به چه میانجامد
راهی که پیمودهام؟
به کجا؟
سامانش کدام رُباطِ بیسامانیست
با نهالِ خُشکی کَجمَج
کنارِ آبدانی تشنه، انباشته به آخال
درازگوشی سودهپُشت در ابری از مگس
و کجاوهیی درهمشکسته؟ ــ:
کجاست باراندازِ این تلاشِ بهجانخریده به نقدِ تمامتِ عمر؟
کدام است دستآوردِ این همه راه؟ ــ:
کَرگوشان را
به چاووشی
ترانهیی خواندن
و کوران را
به رهآورد
عروسکانی رنگین از کولبارِ وصلهبروصله برآوردن؟
۲۸ آبانِ ۱۳۶۸
چشمهای دیوار چشمهای دریچه چشمهای در
چشمهایِ آب چشمهای نسیم چشمهای کوه
چشمهای خیر و چشمهای شر
چشمهای ریجه و رَخت و پَخت
چشمِ دریا و چشمِ ماهی
چشمهای درخت
چشمهای برگ و ریشه
چشمهای برکه و نیزار
چشمِ سنگ و چشمهای شیشه
چشمِ رشک
چشمهای نگرانی
چشمهای اشک
بُهتزده در ما مینگرند
نه ازآنرو که تو را دوست میدارم من
ازآنرو که ما
جهان را دوست میداریم.
۱۱ آذرِ ۱۳۶۸
شيهه و سمْضربه.
چهار سمندِ سرخوش
در شيبِ علفچَرِ رودررو:
دوردستِ تاريخ
در فاصلهی يک سنگانداز.
۲۹ مردادِ ۱۳۶۹
سنهوزه
برای منیژه قوامی
[آیدا با حیرت گفت: ــ درختِ لیموتُرش را ببین که این وقتِ سال غرقِ شکوفه شده!مگر پاییز نیست؟]
گرما و سرما در تعادلِ محض است و
همه چیزی در خاموشیِ مطلق
تا هیچ چیز پارسنگِ همسنگیِ کفهها نشود
ادامه مطلب...
