باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

هر صبح با سلام تو بیدار می شویم

از آفتاب چشم تو سرشار می شویم

در چشمهای آبی ات ای تا افق وسیع

یک آسمان ستاره ی سیّار می شویم

یک آسمان ستاره و یک کهکشان شهاب

بر روی شانه های شب آوار می شویم

چندین هزار پنجره لبخند می زند

تا رو به روی فاجعه دیوار می شویم

رو زی هزار مرتبه تا مرگ می رویم

روزی هزار مرتبه تکرار می شویم

فردا دوباره صبح می آید از این مسیر

چشم انتظار لحظه ی دیدار می شویم

  (سلمان هراتي)


برچسب‌ها: غزل معاصر, سلمان هراتی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

دنبال من میگردی و حاصل ندارد

این موج عاشق کاربا ساحل ندارد

 باید  ببندم  کوله  بار رفتنم را

مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم،داغ دوری! پخته ام کرد

عمری که پایت سوختم قابل ندارد

 من عاشقی کردم تواما سرد، گفتی :

از برف اگر آدم بسازی دل ندارد

 باشد ولم کن باخودم تنها بمانم

 دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد 

 شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد

موجی که عاشق میشود ساحل ندارد

 ( مهدی فرجی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, مهدی فرجی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

تو هم شبیه خودم، در دلت تَرَک داری

وچون شبیه منی، ارزشِ محک داری!

شنیده ام که درختان کوچه می گویند

که با بهار و خزان، حس مشترک داری

نیاز نیست که چیزی به صورتت بزنی!

به لطف حضرت حق، تا ابد بزک داری

به عشق چشم تو آرام و رام می خوابم

دو چشم قهوه ای تلخ و با نمک داری

همیشه گلّه به دنبال توست، شک دارم!

درون حنجره ی خویش نی لبک داری؟

تمام مسئله حل است، پس چرا دیگر

به من، به سبزیِ چشمم، به عشق شک داری؟


(امید صباغ نو)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, امید صباغ نو
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است

حال من و تمام غزل ها گرفته است

 

دلشوره های خود بخود چند روز پیش

حالا چقدر یکشبه معنا گرفته است


بعد از تو جای آن همه تاب و تب مرا

مشتی چرا و باید و اما گرفته است


این سرنوشت غمزده تاوان عشق را

روزی هزار مرتبه از ما گرفته است


حتی خدا نخواست ببیند در این جهان

کار دو عاشق این همه بالا گرفته است


یک لحظه چشم بستم و دیدم کسی برام

تصمیم گریه آور کبری گرفته است


حالا منم و میز و دو فنجان قهوه و...

مردی که روی صندلی ات جا گرفته است


حرفی نمی زنم نکند برملا شود

بغضی که توی حنجره ام پا گرفته است


دارد به عمق فاجعه پی می برد دلم

نفرین نکن که آه تو من را گرفته است!

(زهرا شعباني)


برچسب‌ها: غزل معاصر, زهرا شعبانی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

تو ماه نبودی

ماه تو بود

من هم آسمان

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

از چشمان تو باز نمی گردم

دیدن ندارد

مردی که در نگاه زنی گم شد

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

وقتی غمی در دلت می نشیند

گل های روسری ات

پژمرده می شوند

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

تنها منتظرت من نیستم

نانی که هر لحظه سرد می شود

نگران تر از من است

نیایی

من تنها می شوم

او بیات

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

ماه

خودش را به موج سپرد

وقتی در ساحل جان می داد

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

نرو

صدایت

تنها دلخوشی باران است

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

وقتی تو هستی

من غایبم

وقتی من باشم

انتظار حاضر است

تو از من تنها تری

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

هربار که تو را صدا می کنم

دهانم

بوی مریم می دهد

(کیوان مهرگان)

 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

بیدها

لیلی و مجنون شده اند

اما ما

با هیچ بادی نمی لرزیم

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

کدام ابر

از سر تو گذشته

که من مست بارانم

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

وقتی جاده ای هست

یعنی دیداری تازه می شود

باید رفت و نرسید

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

پاکی تو افسانه نیست

این را گلی گفت

که روی دامنت شکوفه داد

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

به موهایت

سنجاق بزن

باد

تحمل این همه پریشانی ندارد

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

راهی ست میان ما

نه تو می آیی

نه من می توانم بروم

این جاده برای نرسیدن بود

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

مسافران کعبه

حاجی نشدند و برگشتند

خدا به دنبال تو

خانه اش را ترک کرده است

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

تنها دست های تو می تواند

تنها دست های تو

تنها دست ها

تنها

تو مانده ای و

دست های من که نمی تواند

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

آنگاه که انتظارت پایان می یابد

نرو

وفا از اینجا آغاز می شود

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

می‌گویم: سلام


کسی جوابم نمی‌دهد


پس خدانگهدار می‌گویم!


شاید از سر اتفاق


کسی دست‌هایش تکان بخورد


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو
نوشته شده در تاريخ جمعه سوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 


رویاهای انسان را حمل می‌کنند


                                      موشک ها
تمدن


از ویرانه‌ها شروع می‌شود


و تانک ها


فلسفه و علم را بر شانه‌هایشان حمل می‌کنند


از انسان هیچ نمی‌ماند


مگر خاطره ی زخم


و بال های شکسته ی پروانه ی جوان


که از بمب افکن ها

 
شکست خورده‌است


از انسان هیچ نمی ماند


به جز استخوان های تکه تکه ی کودکی


که به موشک ها سلام نظامی داد


از خانه‌ات بیرون بیا «ایمانوئل»


«فضیلت ِ» ناچیزات


هماورد بمب‌های خوشه‌ای نمی‌شود


و قرص‌های وحشت!


شیطان را هم آلوده کرده


باید رساله ی دیگری بنویسی «ایمانوئل»


پیش از آنکه کلمات

 
روی مین های ضد نفر


منهدم شوند


و جمهوری شعر


سقوط کند!

(رضا قنبری)


* ایمانوئل کانت، فیلسوف و نظریه‌پرداز سیاسی قرن 19؛ که رساله «فلسفه فضیلت» او معروف است


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, رضا قنبری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او کــه هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غــــزل  و  عاطفــــه  و  روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبـی ِ دلبندش را

مثــــل آن خــواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

...

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غــــم فــــــرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

بـــه تــــو اصرار نکرده است فـــرآیندش را

قلب ِ من موقع اهدا به تـــو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقـــان بــه تو این بندش را :

«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گــم کرد خداوندش را »

(کاظم بهمنی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, کاظم بهمنی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

آورد نام شاعـری ات را به لب کشید

برداشت یک قلم و تورا با ادب کشید

نخلــی کشیده قدّ تـــو را فـــرض کرد و بعد

لب های سرخ و خط زده ات را رطب کشید

آمیخت آب و آتش و توفان به هم و بعد

چشــم تـــو را شبیه زنـان عرب کشید

از ترس کینه های زنان سپید چشم

اندام بی نظیر تو را نیمه شب کشید

بر بـــوم خیره شد و نگـاه تو را گریست

آهی میان حسرت و تردید و تب کشید

دیگر قــرار بـــود کـــه هرگز ... ولـــی نشد

امشب دوباره عکس تو را بی سبب کشید

یک عمـــر دیر کردی و هرگـــز نیــــامدی

یک عمر مرد ساعت خود را عقب کشید

(فروغ تنگاب جهرمی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, فروغ تنگاب جهرمی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

آسمان آبــی عرفــان من چشمان توست

اختر تابنده ی کیهان من چشمان توست

در حضور چشم هایت عشق معنا می شود

اولین درس دبیرستــان من چشمان توست

در بیابانی کـه خورشیدش قیامت می کند

سایبان ظهر تابستان من چشمان توست

در غـــزل وقتــی کـه از آیینه صحبت می شود

بی گمان انگیزه ی پنهان من چشمان توست

من پر از هیچــم پر از کفـرم پر از شرکم ولی

نقطه های روشن ایمان من چشمان توست

در شبستانــی کــه صد سودابــه حیران من اند

جام راز آلوده ی چشمان من ، چشمان توست

باز می پرسی که دردت چیست؟ بنشین گوش کن!

درد من ، این درد بــی درمــان من چشمــــان توست

(محمد سلمانی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد سلمانی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

من خود دلـم از مهر تو لرزید، وگرنه

تیرم به خطا می رود اما به هدر، نه!

دل خون شده ی وصلم و لب های تو سرخ است

ســـرخ است ولــی سرخ تر از خـــون جگـــر، نه

با هرکـــه توانسته کنار آمده دنیا

با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه!

بد خلقــم و بد عهد زبانبازم و مغـــرور

پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟

یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد

یک بار دگر، بار دگر، بار دگر... نــــه!

(فاضل نظری)


برچسب‌ها: غزل معاصر, فاضل نظری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

پشت اين پنجره اين پرده تو بايد باشی

پرده بردار،  نبـايد  كــــه  مردد  باشی

راه، لب، چشم، فقط كار تو بستن شده است

فكـــر واكــردن يک گـــوشه نبـــايد  باشــــی؟

صبح در كوچه ی ما منتظر خنده ی توست

وقت آن است كـــه خورشيد مجدد باشی

بايد آن مرد نه زن -هر چه- فقط در باران

بايد آن حادثــه ی خوب كه آمد باشی

پشت باران شبانه كه تو را كم دارم

نكند خواب عزيزی كـه نيامد باشی

مثل يک بـوسه شبيه نفس تازه ی صبـــح

خوبی و خوب تر آن است كه ممتد باشی

(ابراهیم واشقانی فراهانی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, ابراهیم واشقانی فراهانی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

شبیـه  مورچـــــه ای زیــــــر پـــا  لگد  شده ام

و مدتی است که حس می کنم جسد شده ام

بــــرای من کـــــــــــه دروغ بزرگتان بودم

سعادتی است که امروز مستند شده ام

من از شبی که به پوچیم طعنه زد شیطان-

به خــویش آمدم امروز اگــــر عدد شده ام

از آن شبی که مسیر خدا دوتا می شد

اسیــر حیله ی هر پـــای نابلد شده ام

شبیه نیمه ای از سایه ی خودم هر شب

کـــه دربه در پی آن نیمه می رود شده ام

و مثــل سیـگاری بعــد آنکه دود شدم

به زیر پاشنه ی کفشتان لگد شده ام

من آن ستاره ی تاریک و بی نشان هستم

کـــه در حوالـــی شهــر شما رصد شده ام

مرا بـــه چوبـــه ی دار درخت ها بستید

به جرم آنکه از این کوچه باغ رد شده ام

(حمید چشم آور)


برچسب‌ها: غزل معاصر, حمید چشم آور
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

تو که راهی شدی نمی دانی،معنی بی قرار یعنی چه...

مثل یک ماهواره ی تنها ، گـــم شدن در مدار یعنی چه...

حمله ی لشکر غزل دیدی؟،امشب از حس شعر لبریزم

غرق آرامشی نمی فهمــی، لحظه ی انفجار یعنی چه...

می روی سمت یک فراموشی..،چمدانی گرفته ای در دست...

شاعـــری بی قــــرار می فهمد ، سوت تلــخ ِ قطار یعنی چه...

با صدای رسا که می خندی،بنده مسئول خنده ها هستم

بی خیالـــی تو و نمی فهمــی ، شانه ی زیر بار یعنی چه...

دل من را زدی بـــه دریاهــا ، دل دریـــا ندیده ی ترســـو

چشم دریایی ات به من فهماند،آبی بی گدار یعنی چه...

مدتـــی می شود پـــر از دردم، مثل یک سال پیش حال خودت

تو خودت هم که خوب می دانی،قرص..روزی سه بار یعنی چه...

آه!با میله های مواجی، چشم های تو در محاصره است

مژه هایت به من نشان دادند،آسمان در حصار یعنی چه...

(محمد شریف)


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

رفتنت آغاز ویرانــی است، حرفش را نزن

ابتدای یک پریشانی است، حرفش را نزن

گفته بودی چشـــم بردارم من از چشمان تــــو

چشمهایم بی تو بارانی است ، حرفش را نزن

آرزو كردی  كــــه دیگر بـــر نگـردم  پیش تــــــــو

راه من، با این كه طولانی است، حرفش را نزن

عهد بستــی با نگاه خسته ای محرم شوی

گر نگاه خسته ی ما نیست ، حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد خـــود را بشكنــــی

این شكستن نا مسلمانی است ، حرفش را نزن

حرف رفتن می زنی وقتی كه محتاج توام

رفتنت آغاز ویرانــی است ، حرفش را نزن

(فرامرز عرب عامری)


برچسب‌ها: غزل معاصر, فرامرز عرب عامری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

اینجــا به دل سپردن من گیر داده اند

مشتی اجل به بردن من گیر داده اند

اینجا همیشه آب تکان می خورد از آب

اما بـــه آب خوردن من گیـــــر  داده اند

مانند شمع در غم تو آب می شوم

مردم به فرم مردن من گیر داده اند

چشم انتظار دست تو اصلا نمی شوم

وقتـــی به شال گردن من گیر داده اند

در شهر،حس و حال برادر کشی پُر است

گرگان بـــه جامـــه ی تن من گیـر داده اند

دامن زدم به خون که بدست آورم تو را

این دست ها به دامن من گیـر داده اند

گر پا دهد برای تو سر نیز می دهم

اینجا به دل سپردن من گیر داده اند

(فرامرز عرب عامری)


برچسب‌ها: غزل معاصر, فرامرز عرب عامری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

وقتی که روزگار ازل آفريده شد

دنيا به افتخار غـــزل آفريده شد

تا استعاره ای شود از چشم هايتان

کندوی بـــی زوال عسل آفريده شد

منسوب کرد ماه خودش را به چهره ات

يک صنعت جديد: مثــل آفــــــريده شد

اسم بلند کيست کــه بعد از طلوع آن

خورشيد سر کشيد و بدل آفريده شد

تو در ميان نشستی و دنيا بــه گــرد تو

يک حلقه زد به انس و زحل آفريده شد

گل راضی است پيش شکوه بهار تو

راضی به اين کــه حداقل آفريده شد

حالا بــه افتخــار خودم دست می زنم

حالا که شب رسيد و غزل آفريده شد

(ابراهیم واشقانی فراهانی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, ابراهیم واشقانی فراهانی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها!

این غــزل خوانـی ها، معرکـــه گردانی ها

سر بازار شلوغ است،‌ تـــو تنهــــا ماندی

همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها

چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید

بس کـــه در حق تـــو کردند مسلمانی ها

همه در دست، ترنجی و از این می رنجی

کـــه بـه نام تــــو گرفتند چـــه مهمانی ها

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام

ای کــــه تعبیر تــــو پایان پریشانــی ها

عشق را عاقبت کار  پشیمانـــــی نیست

این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟

"این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست؟"

این چـــه پروانه کـــه کرده است پــــر افشانـــی ها؟

یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟

بشنو از نــــی که غریب اند نیستانی ها

بــوی پیراهن خونین کسی می آید

این خبر را برسانید به کنعانی ها

(مهدی جهانداری)


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

سلام حضرت باران مرا کمی ترکن !

دوباره بچگـــی ام را بیـــا معطر کن

حیاط خانه ی هاجر هنوز یادت هست؟

بیـــــا دوباره همانجــا بیـــــا وجرجر کن

سلام حضرت باران چرا غریبه شدی ؟

بیــــا دوباره برقصان بیـــــــا و بـاور کن

غرور خاکــی مردان این حوالـــی را

بیا وقصه ی  شب را دقیق از بر کن

حلیمه رفت وعروسی ی خانه ی هاجر

بیــا و کار بزرگـــی برای هاجـــــــــر کن

بگو عروس دهات ستاره ها برگرد

بیـا و چادر گلدار ساده را سر کن

دلم گرفته از این قصه های پوشالی

بیـــا و بگو و بخند و بیـا و باور کن ...

(سید ابوالفضل مبارز)


برچسب‌ها: غزل معاصر, ابوالفضل مبارز
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت

بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت

از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد

در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت

رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!!

پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت

مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت

مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت

مــن از دیــار «مـنــزوی» ، او اهــل فـــردوس

یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت

ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد

زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت

ای کـاش اصـلا مـــن نمی رفــتـم کــنــارش

امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت

دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد

دیـروز طـوفـان شد،چه طـوفـانی... (   )رفت

(کاظم بهمنی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, کاظم بهمنی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

اینجــا شروع یک غـــزل و یک جنایت است

دارم هوار می زنم بیش از دو ساعت است

لطفا نپرس دیگر از ایــــن رسم کــهنه مان

خنجر زدن به پشت که از روی عادت است

با عرض احترام بگویم کــه مدتـــی است ... !

این نامه ها همیشه تمامش شکایت است !

اینجـــا هــوا بد است نشد زندگی کنیم

باید سفر کنیم به جایی که راحت است

حتــــی نمی شود کــــه بگویـــم چــه خسته ام !

ساکت شدن همیشه خودش یک سیاست است

*

دارم بــه انتهای غـــــزل می رسم ولی –

پایان این غزل که شروعش جنایت است-

من را به دره های عمیقی کشانده است

فهمیده ام که داد و هوارم حماقت است!

(فاطمه جاهدی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, فاطمه جاهدی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

یک هیچ ادکلن زده با موی فرفری

شاید وکیل پایــــه یک دادگستری

دارد دفاع می کند از دختــری که نیست

اسمش پری نه!از همه ی جنبه ها پری!

از یک نگاه ساده و معصوم مثل گرگ

یک مشت موی سرزده از زیر روسری

از دختری که گفته به این هیچ عاشقست

از دختـــری کـــــــه رفتـــــه بــا مرد دیگری

لیلای قصه خط زده کل کتاب را

پیدا نموده شاید مجنون بهتری!

رو می کند به سمت تماشاچیان وکیل

فریاد می زند کــه تــــو دختر مقصری؟!

دختـــر فقط عروسک بازی زندگی ست...

...تو مرده ای به خاطر این جرم :دختری!

دیگر به اختیار خودت نیست ماندن و...

وقتی که از تمامی خود رنــج می بری

حس می کنی گرفته دلت از هر آنچه نیست

می خواهــی آسمـــــان را  بالا بیـــــــاوری...

قاضی نگاه می کند آرام و مرگبار

بـــه دادگاه و صندلــی ِ پیـر داوری

از خود سوال می کند آیا نمی شود

آیا نمی شود که از این جرم بگذری؟

رو می کند بـــه سمت وکیل در آینه

با یک نگاه خسته و یک جــــور دلــــخوری

شاهد:خودش دلیل :خودش حکم:زندگی

قاضی:خودش وکیل:خودش متهم: پـــری

(سید مهدی موسوی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, سید مهدی موسوی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم

تا در اين قصــــه ی پر حادثــه حاضــــر باشم

حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و

من بــه دنبال تو يک عمر مسافــــر باشـــم

تو پری باشـــی و تا آن سوی دريا بروی

من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم

قسمت اين بود، چرا از تو شکايت بکنم؟

يا در اين قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟

شايد اين گونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده ی اســــم خوش شاعـــر باشـــــم

شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من

در پس پرده ی ايمان، بــــه تــــو کافـــر باشـم

دردم اين است که بايد پس از اين قسمت ها

سال هــــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــــــم

(غلامرضا طریقی)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, غلامرضا طریقی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

خدای من تو مگر زمهریر احساسی!؟

بتاب بر تن من تاب تاب عباسی

مرا دوباره بخوان و دوباره امضا کن

به دست من بده این دست های وسواسی

بخند تا که بخندد به رویمان دنیا

برقص سینه بلورین چشم الماسی

من از تبار تنِ گرگ ومیشِ تردیدم

اگر تو عطرِ حضورِ بهاریِ یاسی

بمان که تازه بماند همیشه لبخندم

نرو که بر لب این روزگار می ماسی

در این سکوت سیاه شبانه می ترسم

نماند از شب چشمان عاشقت پاسی

(مجتبی کریمی)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, مجتبی کریمی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم

چند ساعت شده از زندگیم بی خبرم


این همه فاصله ده جاده و صد ریل قطار

بال پرواز دلم کو که به سویت بپرم


از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من

بین این قافیه ها گم شده و در به درم


تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتا شود در نظرم


بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم

پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم


بی تو دنیا به درک بی تو جهنم به درک

کفر مطلق شده ام دایره ای بی وترم


من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تو من به تو نزدیک ترم

 (امید صباغ نو)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, امید صباغ نو
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

ای لب تــو قبله ی زنبورهــــای سومنـات

خنده ات اعجاز شهناز است در کرد بیات

مطلع یک مثنویِ هفت مَن زیبایی ات

ابــــروانت، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات

من انار و حافظ آوردم، تو هـــم چایـــی بریز

آی می چسبد شب یلدا هل و چایی نبات

جنگل آشوب من ای آهوی کوهستان شعر

این گـوزن پیــر را بیـــــچاره کرده خنده هات

می رود، بومی کشد، شلیک، مرغی می پرد

گردنش خــم مــی شود، آرام می افتد به پات

گرده اش می سوزد و پلکش که سنگین می شود

می کشد آهـــی، کـه آهــو... جان جنگل به فدات

سروها قد مـــی کشند از داغــــی خــون گوزن

عشق قل قل می زند از چشمه ها و بعد، کات

پوستش را پوستین کـرده زنــی در نخـــجوان

شاخ هایش دسته ی چاقوی مردی در هرات

(حامد عسگری)


برچسب‌ها: غزل معاصر, حامد عسگری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

گریه کردم گریه هم این‌بار آرامم نکرد

هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد

روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل

گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد

درد دل با سایه و دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم، اما نشد

خواستم، اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس

دستمال تب بر نمدار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

(نجمه زارع)


برچسب‌ها: غزل معاصر, نجمه زارع
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

ساعت دو شب است که با چشم بی رمق

چیزی نشسته‌ام بنویسم بر این ورق

چیزی که سال‌هاست تو آن را نگفته‌ای

جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق

هر وقت حرف می‌زدی و سرخ می‌شدی

هر وقت می‌نشست به پیشانی‌ات عرق

من با زبان شاعری‌ام حرف می‌زنم

با این ردیف و قافیه‌های اجق وجق

این بار از زبان غزل کاش بشنوی

دیگر دلم به این همه غم نیست مستحق

من رفتنی شدم، تو زبان باز کرده‌ای!‌

آن هم فقط همین‌که: "برو، در پناه حق "

  (نجمه زارع)


برچسب‌ها: غزل معاصر, نجمه زارع
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

غم که می آید در و دیوار شاعر می شود

در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود 

می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط کش و نقاله و پرگار ، شاعر می شود

تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود

تا زمانی با توام ، انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم ، دلم انگار شاعر می شود

باز می پرسی چطور اینگونه شاعر شد دلت؟

تو دلت را جای من بگذار ، شاعر می شود

گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم

از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود 

(نجمه زارع)


برچسب‌ها: غزل معاصر, نجمه زارع
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

من، میز قهوه‌خانه و چایی که مدتی‌ست...

هی فکر می‌کنم به شمایی که مدتی‌ست...

«یک لنگه کفش» مانده به جا از من و تویی

در جستجوی «سیندرلایی» که مدتی‌ست...

با هر صدای قلب، تو تکرار می‌شود

ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی است...

هر روز سرفه می‌کنم اندوه شعر را

آلوده است بی‌تو هوایی که مدتی‌ست...

...

دیگر کلافه می‌شوم و دست می‌کشم

از این ردیف و قافیه‌هایی که مدتی‌ست...

کاغذ مچاله می‌شود و داد می‌زنم:

آقا! چه شد سفارش چایی که مدتی‌ست...

(نجمه زارع)


برچسب‌ها: غزل معاصر, نجمه زارع
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...

با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...

هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود

چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز

زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد

آیینه روی میز توالت تمام روز!

در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود

یک سینمای مبهم و صامت تمام روز!

گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم

با یک نوار خالیِ کاست تمام روز

«من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...

«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...

(نجمه زارع)


برچسب‌ها: غزل معاصر, نجمه زارع
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می‌شوم

مرده‌ام، دارم خوراکِ جانورها می‌شوم

بی‌خیال از رنجِ فریادم ترد‌ّد می‌کنند

باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می‌شوم

با زبان لالِ خود حس می‌کنم این روزها

هم‌نشین و هم‌کلام ِ ‌کور و کرها می‌شوم

هیچ‌کس دیگر کنارم نیست، می‌ترسم از این

این‌که دارم مثل مفقود الاثرها می‌شوم...

عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای

می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم!

(نجمه زارع)


برچسب‌ها: غزل معاصر, نجمه زارع
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

صدای پچ‌پچِ غم... خواب من به هم خورده است

دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

صدای پچ‌پچِ غم... هیس! هیس! ساکت باش

سکوت، در دلِ بی‌تاب من به هم خورده است

تو قابِ عکس مرا دیده‌ای، نمی‌دانی

نشاطِ چهره‌ی در قابِ من، به هم خورده است

غم تو را نسرودم وگرنه می‌دیدی

که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است

هجای چشم تو را وزن‌ها نمی‌فهمند

دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

(نجمه زارع)


برچسب‌ها: غزل معاصر, نجمه زارع
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

ضعیف و لاغر و زرد و صدای خواب‌آور

کنار بستر من قرص‌های خواب‌آور

لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی

از این تب، این تبِ مالاریای خواب‌آور

منی که منحنی زانوان زاویه‌دار

جدا نمی‌کندم از هوای خواب‌آور

همین تجمع اجساد مومیایی شهر

مرا کشانده به این انزوای خواب‌آور

زمین رها شده دور ِ مدار ِ بی‌دردی

و روزنامه پر از قصه‌های خواب‌آور

هنوز دفترِ خمیازه‌های من باز است

بخواب شعر! در این ماجرای خواب‌آور

( نجمه زارع)


برچسب‌ها: غزل معاصر, نجمه زارع
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی شود

باید بگویم اسم دلم دل نمی شود

دیوانه ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه ی تو است که عاقل نمی شود

تکلیف پای عابرمان چیست آیه ایی

از آسمان فاصله نازل نمی شود

خط می زنم غبار هوا را که بنگرم

آیا کسی ز پنجره داخل نمی شود ؟

....

می خواستم رها شوم از عاشقانه ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی شود

تا نیستی تمام غزل ها معلق اند

این شعر مدتی ست که کامل نمی شود

 (نجمه زارع)


برچسب‌ها: غزل معاصر, نجمه زارع
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…


جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…


وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت


تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…


روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای


سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا...


افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت


فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا...


کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان


در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…


تا آفتاب زد همه جا تار شد برام


دنیا چقدر سرد و کسل بود و ما دو تا...


از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط


یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا… 

(نجمه زارع)

 

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, نجمه زارع
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه، هی "من عاشقت هستم" شکست

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم می زنند
دل به هر آیینه، هر آیینه ایی بستم شکست

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمی دانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست...

(نجمه زارع)


برچسب‌ها: غزل معاصر, نجمه زارع
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

۱)

دریا و جنگل

هر دو

رنگ چشم های تو را دارند

۲)

سکوت

و سکوت

این سهم نبودن توست

۳)

ماه

در چشم هایت شکسته

تو

در چشم من!

۴)

روی این بوم

کسی مرده است

می دانستم،

نقاش مست کرده بود

(رضا قنبری)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, رضا قنبری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

خیابان

صدای کفش هایت را مرور می کند

و من

لرزش چشم هایت را

هنگام «خداحافظ»!...

(رضا قنبری)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, رضا قنبری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

پیرزن راست می گفت

هیچ کس

به گل های شمعدانی

آب نمی دهد

(رضا قنبری)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, رضا قنبری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
فرصت بود

برای بوسیدن

نو شدن

کشف لحظه ای که می گذشت

 

تو نیامده بودی!

(رضا قنبری)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, رضا قنبری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

سیاه

مثل چشم های تو

این

روزگار من است

(رضا قنبری)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, رضا قنبری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام!

حتی اگر به دیده ی رؤیا ببینی ام

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست

بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام

شاعر شنیدنی ست ولی میل، میل توست

آماده ای که بشنوی ام، یا ببینی ام؟

این واژه ها صراحت تنهایی من اند

با این همه مخواه که تنها ببینی ام

مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی

بی خویش در سماع غزل ها ببینی ام

یک قطره ام وگاه چنان موج می زنم

درخود، که ناگزیری، دریا ببینی ام

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست

اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام

(محمد علی بهمنی)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد علی بهمنی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

 یک فاجــــعه به نـام تو؛ تقــدیر من، همین...

چشــمان من؛ نگــاه تو؛ تقصـیر من، همین...

شب گریه ها و خس خس چرکین سینه ای

همپــــــای آه و ناله ی شـــبگیر من، همین...

گلواژه هـــــای اشـک، غـــزلواره هــــــای درد

یک یک کنـــــایه هـای تو، تصدیر من، همین...

دســت رد تو، ســــینه ی من، ترس اینــکه آه!

روزی رسـد شوی تو نمــک گیر من، هـمین...

صید توام، اســـیر نگـــاهت و شـــــــــاد ازاین

حتی اگر جهان همه تســـخیر من؛ همین...

(ناشناس)

 

 


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

چون بمیرم ـ ای نمی دانم که؟ باران کن مرا

در مسیر خویشتن از رهسپاران کن مرا

خاک و باد و آتش و آبی کزان بسرشتی ام

وامگیر از من، روان در روزگاران کن مرا

آب را، گیرم به قدر قطره ای، در نیمروز

بر گیاهی، در کویری، بار و باران کن مرا

مشت خاکم را به پابوس شقایق ها ببر

وین چنین چشم وچراغ نو بهاران کن مرا

باد را همرزم طوفان کن که بیخ ظلم را

بر کند از خاک و باز از بی قراران کن مرا

زآتشم شور و شراری در دل عشاق نه

زین قبل دلگرمی انبوه یاران کن مرا

خوش ندارم، زیر سنگی، جاودان خفتن خموش

هر چه خواهی کن ولی از رهسپاران کن مرا


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

گه ملحد و گه دهري و كافر باشد

گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

بايد بچشد عذاب تنهايي را

مردي كه ز عصر خود فراتر باشد.

(شفیعی کدکنی)


برچسب‌ها: رباعی و دو بیتی, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

جمله های ساده ی نسیم و آب و جویبار

فعل لازم ِ نفس کشیدن ِ گیاه،

اسم جامد ستاره، سنگ

اشتقاق برگ از درخت

وآنچه زین قِبَل سوال هاست؛

در بر ِ ادیب دهر و مکتب حقایقش،

بيش و كم شنیده ایم و خوانده ایم؛

نکته هایی آشناست.

 

لیک هیچ کس به ما نگفت

مرجع «ضمیر زندگی» کجاست؟

(شفیعی کدکنی)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

سوگواران تو امروز خموش اند همه

که دهان های وقاحت به خروش اند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند، رواست

زان که وحشت زده ی حشر وحوش اند همه

آه ازین قوم ریایی که درین شهر دو روی

روزها شحنه و شب باده فروش اند همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز

قمریان از همه سو خانه به دوش اند همه

ای هران قطره ز آفاق هران ابر، ببار!

بیشه و باغ به آواز تو گوش اند همه

گرچه شد میکده ها بسته و یاران امروز

مهر بر لب زده وز نعره خموش اند همه،

به وفای تو که رندان بلاکش فردا

جز به یاد تو و نام تو ننوش اند همه.

(شفیعی کدکنی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

فنجان آب فنج هايم را عوض كردم

و ريختم در چينه جاي خردشان ارزن

وان سوي تر ماندم

محو تماشاشان.

 

ديدم كه مثل هر هميشه، باز، سوياسوي

هي مي پرند از ميله تا ميله

با رفرفه ي آرام پرهاشان.

 

گفتم چه سود از پر زدن در تنگنايي اين چنين بسته

كه بال هاتان مي شود خسته؟!

گفتند با فرياد شاداشاد:

« زان مي پريم اينجا كه مي ترسيم

پروازمان روزي رود از ياد!»

(شفيعي كدكني)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

آيينه ي باران و بهار چمني

شادابي بوستان و سرو و سمني

بيرون ز تو نيست آنچه مي خواسته ام

فهرست كتاب آرزوهاي مني

(شفیعی کدکنی)


برچسب‌ها: رباعی و دو بیتی, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

اگر نامه ای می نویسی به باران

سلام مرا نیز بنویس

سلام مرا، از دل کاهدود و غباران.



اگر نامه ای می نویسی به خورشید

سلام مرا نیز بنویس

سلام مرا، زین شب سرد نومید.



اگر نامه ای مینویسی به دریا

سلام مرا نیز بنویس

سلام مرا،

           با «اگر»، «آه»، «آیا».

 

به مرغان صحرا، در آن جست و جوها

سلام مرا نیز بنویس

اگر نامه ای می نویسی

سلامی پر از شوق پرواز

                               از روزن آرزوها.

(شفیعی کدکنی)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

اين مدعيان كه هر چه ديدند نوش

كردند به داس كهنه ي خود دروش

آري گله را چو روي واپس آرند

بي شبهه بز لنگ شود پيشروش.

(شفیعی کدکنی)

 


برچسب‌ها: رباعی و دو بیتی, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

مردی ست می سراید، خورشید در گلویش

تیر تبار تهمت هر سو روان به سویش

ای دلقکان تاریخ! مشاطگان ابلیس!

کامروز می هراسید ز آواز گرمْ پویش

سرخیل عاشقانش خواهید بود فردا

روزی که گل برآید از باغ آرزویش

خاشاک چشم اویید، امروز و، روز دیگر،

همچون خسی بر امواج، در جوی جست و جویش

ماییم چون غباران، در چارْچار باران

و او پرشکوهْ کوهی بنشسته بر سکویش.

(شفیعی کدکنی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

خطی، این لحظه ز دلتنگی، بر این دیوار

یادگاری بنویس و به ره شکوه مپوی

از دورنگی که ز یارانت دیدی، عیار!

گر تو خاموش بمانی

                 چه کسی خواهد بود

که گواهی دهد:

                    «اینجا، بودند

عاشقانی که زمین را به دگر آیینی

خواستند آذین بندند و

                            چه شیدا بودند!»

آه!

ناجوانمردی گیتی آیا

تا بدانجاست که فردا، وقتی

نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،

هیچ مستی دیگر

در ته کوچه ی بن بستی

                               در آخر شب

نغمه ی ما را با سوت نخواهد زد؟

با سر انگشتی، آغشته به خون و انکار،

یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.

« شفیعی کدکنی»

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

اگر می­شد صدا را دید

چه گل­هایی!

                 چه گل­هایی!

که از باغ صدای تو

به هر آواز می­شد چید.

 

اگر می­شد صدا را دید...

(شفیعی کدکنی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

بر باغ ما ببار!

بر باغ ما که خنده­ی خاکستر است و خون

باغ درخت ­مردان،

                      این باغ ِباژگون

 

ما در میان زخم و شب و شعله زیستیم

در تور تشنگی و تباهی

با نظم واژه­های پریشان گریستیم.

 

در عصر زمهریری ِظلمت،

عصری که شاخ نسترن، آنجا،

گر بی­اجازه برشکفد، طرح توطئه­ست

عصر دروغ­های مقدس

عصری که مرغ صاعقه را نیز

داروغه و دروغ­ درایان

                            می­خواهند

در قاب و در قفس.

 

بر باغ ما ببار!

بر داغ ما ببار!

(شفیعی کدکنی)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

خدايا!

        زين شگفتي ها

دلم خون شد، دلم خون شد:

سياووشي در آتش

                       رفت و

                                 زان سو

                                            خوك بيرون شد.

 (شفیعی کدکنی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

 

کلامی برافروز، از نو، خدارا!

جوانمردیارا! جوانمردیارا!

 

چراغ کلامی که من پیش پا را ببینم

درین روشنی­های ریمن

 

خدا در خسوف است و ابلیس تابان

چراغی برافروز تا من خدا را ببینم.

 

درین قحط­ سال دمشقی

اگر حرمت عشق را پاس داری

تو را می­توان خواند عاشق،

وگرنه به هنگام عیش و فراخی

 به آواز هر چنگ و رودی

توان از لب هر مخنث

ره ِعاشقی را شنودن سرودی.

 

کلامی برافروز،از نو،خدا را!

جوانمردیارا!

جوانمردیارا!

(شفيعي كدكني)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر