نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
تو خوابیده ای آرام
و من پشت پلک تو
آنقدر می بــــــارم
تا پنجره را باز کنی
دست هایت را
زیر باران بگیـــــری و بخندی ...
(عباس معروفی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, عباس معروفی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
در نور شمع
زنتری
در آفتاب صبح که چشم باز میکنی
فرشتهتر
و من
بین این دو زیبایی باشکوه
عاشقانه آونگ شدهام.
(عباس معروفی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, عباس معروفی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
اگر باد نبود
کنارم بند میشدی
همین جا که میدانی
اگر باد نبود
آسمانم را سراسر ابر نمیگرفت
و من
این همه دلتنگ نمیشدم ابرآلود
این همه در دلم نمیباریدم
و این همه از شوق آفتاب نمیآمدم کنار پنجره
نارنجی من!
همیشه خیال میکردم
تو میآیی
و من آمدنت را تماشا میکنم
همیشه
باد پنجره را به هم کوبید
و باران تندی گرفت.
(عباس معروفی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, عباس معروفی

