خورشید
نصفه نیمه برآمد
گویی هوای حوصلهاش ابری است.
(سيد علي ميرافضلي)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, سید علی میر افضلی
برای بالهای شکستهاش
میگریست،
پرواز از یادش رفته بود!
(حبيب شوكتي)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, حبیب شوکتی
از بخت بد شبیه خودش مست شد رفیق
با یک دل کپک زده همدست شد رفیق
خلقش که تنگ شد،هوس انتحار کرد
گویا اسیر واژه ی "بن بست" شد رفیق
تا اطلاع ثانوی از کوچه کوچ کرد
در ارتفاع دربدری پست شد رفیق
در دادگاه صالحه محکوم جمله ی:
پرونده ای به روی زمین خاک می خورد
مردی به برگ خاطره پیوست شد..."رفیق"
(رسول کامرانی)
برچسبها: غزل معاصر, رسول کامرانی
واژه هایم بی تو
گل های آفتابگردانند
در روزهای ابری
(تارا حیدری)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, تارا حیدری
هربار
به جرم دگر اندیشی
مجازاتم کرده اند
دیگر نمی توانم
به تو بیاندیشم
(محمد جانبخش)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, محمد جانبخش
به ذهن ِ جاده می ریزم ، خیال ردﱢ پایم را
طنین ِ شیهه ی ِ رم کرده ی اسب صدایم را
شنیدم نیمه شب از مشرق این جاده می آیی
و من می آورم تا زیر پایت، چشم هایم را
شبیه گِرد بادی در غرور خویش می پیچم
به دستت می سپارم ، بغضِ درآتش، رهایم را
میان این همه فرعون های ِ خسته از طغیان
به موسای ِ نگاهت می دهم دست عصایم را
جنون ِ آتش شعری مرا درخود نمی سوزد
به دست ِ باد خواهم داد ،زلف نعره هایم را
مرا از وحشت ِ چشمان ِ تاتاری نترسانید
که من بر دسته ی شمشیر پیچیدم دعایم را
غرور باغتان در شعله های سرخ خواهد سوخت
همین امشب اگر فریاد بردارم خدایم را !!
(خدیجه رحیمی)
برچسبها: غزل معاصر, خدیجه رحیمی
در بین شاهکارهای جهان، بی شک
تنها رمان چشم هایش
هر شب، هزار و یک بار، خواندنی است!
(بهادر قادری)
برچسبها: سه گانی, بهادر قادری
از روزهای بی در و پيکر دلش گرفت يک روز صبح پا شد و کفش فرار شد
از خانه زد به کوچه و سيگار دود کرد وقتی که از نبود محبت خمار شد
کفتار زاده های خيابان منجلاب در رد پای او متلک جا گذاشتند
شب ها که ذهن شهر پر از جغدواره بود ، در کوچه ها ستاره ی دنباله دار شد
از پارک های الکل طبّی عبور کرد از چشمک چراغ / در آن سوی چارراه ـ
گرگی سوار خودروی ملّی نگاه داشت ؛ آهو گرسنه بود و سردش ؛ سوار شد
< آن شب خسوف شد و کسی ماه را نديد >
فردا - نمای بسته ی يک پارک - آه او
از ردّ نيش گرگ دلش ضعف می رود ؛ آهو به گرگ های پدرسگ دچار شد
- خانم ! جسارت است لبت چند می شود ؟
- اين عشق حاصلش دو ـ سه فرزند می شود
بر دوش داشت زخم زبان و سه نقطه را تا زير بار زور شبی باردار شد
******
يک کفش تکّه پاره و يک چند تکّه ماه بر دست های آب گل آلود می روند
در سنگدان يک پل متروکه بو گرفت رم کرده ای که در تی آهو شکار شد
******
بعد از سه ـ چار روز تمام مجلّه ها بر روی جلد با خط قرمز نوشته اند :
ديروز عصر بازی نفت و پرسپوليس در باشگاه آزادی برگزار شد .
(عليرضا بديع)
برچسبها: غزل معاصر, علیرضا بدیع
جز اینکه به نبود تو عادت نکرده ام
از من چه خواستی که اجابت نکرده ام
حتی به خشم نیز نگاهم نمی کنی
من که خدا نکرده جنایت نکرده ام
حفظم ز چهره ات همه ی جزئیات را
یک بار اگرچه سیر نگاهت نکرده ام
گفتی مباد از تو کلامی بیان کنم
اما ببخش، گاه رعایت نکرده ام
بس که به لهجه داشتنم طعنه می زنی
با خود بدون واهمه صحبت نکرده ام
در خواب اگر ببوسمت آیا حلال نیست؟
کاری که بر خلاف شریعت نکرده ام
(مسلم محبی)
برچسبها: غزل معاصر, مسلم محبی
اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گرانسر
اندیشناك سینه ی مفلوك دشت هاست
اندوهناك قلعه ی خورشید سوخته است
با سر غرورش، اما دل با دریغ، ریش
عطر قصیل تازه نمی گیردش به خویش
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, منوچهر آتشی
ادامه مطلب...
موج ها خوابیده اند آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه های شعله ور خشکیده اند،
آب ها از آسياب افتاده است.
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, مهدی اخوان ثالث
ادامه مطلب...
دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی
دیر است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق، سری به خانه ی ما نزدی
(قیصر امین پور)
برچسبها: رباعی و دو بیتی, قیصر امین پور
تا آب ها بیفتد از آسیاب
دیدارهای ما
در کوچه های خواب
(سمیرا سلیمانی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, سمیرا سلیمانی
تمام جادههاي تقدير را پيچاندهام
شايد روزي با هم
تصادف كنيم!
(رضا محبی راد)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, رضا محبی راد
دعايت
شراب صد ساله است
خوب ميگيرد
دعايم كن!
(رضا محبی راد)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, رضا محبی راد
شاعر که باشی
دنیا برای بخشیدن
کوچکترین واژه است
(ناهید سرشگی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, ناهید سرشگی
میگویم: سلام
کسی جوابم نمیدهد
پس خدانگهدار میگویم!
شاید از سر اتفاق
کسی دستهایش تکان بخورد
(ناهید سرشگی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, ناهید سرشگی
صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی
کافی است کمی خسته شوی
کافی است کمی بایستی . . . .
(گروس عبدالملکیان)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, گروس عبدالملکیان
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه ی سیبی،
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند...
(حسین پناهی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, حسین پناهی
صدای من این جاست
ترانه ای آرام
روی نبض آبی دستت
(رویا زرین)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, رویا زرین
تمام زندگی ما
سایه ی بادست
و آنچه که با خود برد!
(قدسی قاضی نور)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, قدسی قاضی نور
برق نگاه قناری عاشق
آتش زد!
گناه به گردن صاعقه افتاد!
(قدسی قاضی نور)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, قدسی قاضی نور
نه آدمم نه گنجشک
اتفاقی کوچکم
هر بار می افتم
دو تکه می شوم
نیمی را باد می برد
نیمی را مردی که نمی شناسم
(گراناز موسوی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, گراناز موسوی
رویای آن پرنده نبود
دانه دانه پرهایش را چید
تا بر این بالش
خواب دیگری ببیند
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, گروس عبدالملکیان
که تنهایی ام را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای؟!
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی؟
(گروس عبدالملکیان)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, گروس عبدالملکیان
ندیده ای؟!
همان انگشت که ماه را نشان می داد
ماشه را کشید
(گروس عبدالملکیان)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, گروس عبدالملکیان
گفتی دوستت دارم
و من به خیابان رفتم!
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود....
(گروس عبدالملکیان)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, گروس عبدالملکیان
باران باشد
تو باشی
یک خیابان بی انتها باشد ... .
به دنیا می گویم... خداحافظ!
(گروس عبدالملکیان)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, گروس عبدالملکیان
درخت که می شوم
تو پائیزی!
کشتی که می شوم
تو بی نهایت طوفان ها!
تفنگت را بردار
و راحت حرفت را بزن!
(گروس عبدالملکیان)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, گروس عبدالملکیان
این نردبان شکسته
تو را به جایی نمی برد
خورشید دور است
و سهم ما
همین سراب هاست که می سازد.
(رضا چایچی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, رضا چایچی
چراغ را خاموش کن
سر تا پا ستاره ام
به آغوشم بیا
بی ماه
شب کامل نمی شود.
(رضا چایچی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, رضا چایچی
ای کولی کبود نگاه ستاره چشم
ای با غم غریبی من آشنا هنوز
ای نغمه ساز عشق که با پنجه ی امید
بر می کشی ز چنگ دلم ناله ها هنوز
من بار دیگر از پس دیوار سال ها
سوی تو آمدم
سوی تو آمدم که به یاد تو آورم
آن نغمه را که موج زند در فضا هنوز
همچون صدای ناله ی نی از ره دراز
یاد تو شاد می کندم در شب نیاز
هر چند نغمه ای نسرودی ز دیرباز
در گوش من طنین فکند آن صدا هنوز
در خواب های تیره ی اندوهگین خویش
یک شب ترا چو مستی افیون شناختم
تا در نگین مردمک چشم خود نهم
نقشی از آن خیال گریزنده ساختم
نقش تو ماند و، نام تو در خاطرم نشست
اما تو همچو خواب ز چشمم گریختی
چون سایه ای که پرتو ماه آفریندش
پیوند خود ز ظلمت شب ها گسیختی
ای کولی کبود در نگاه ستاره چشم
ای در غروب چشم تو خورشیدها به خواب
ای گیسوان تو
مانند یال اسب، پر از برق آفتاب
آیا شود که یک شب آری، نه بیشتر
آغوش آشتی بگشایی برای من؟
ای کولی کبود نگاه ستاره چشم
ای در غم غریبی من، آشنای من
(نادر نادرپور)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, نادر نادرپور
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره،
در هرحجره چندین مرد در زنجیر...
از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی
به ضرب دشنه يی کشته است.
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را،
بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است.
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز،
بر راه ربا خواری نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را مي شکسته اند.
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی
نکشته ام
من اما راه بر مرد ربا خواری
نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام.
***
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر...
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند.
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر
برمی کشد فریاد.
من اما، در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش-
من اما، در دل کهسار رویاهای خود،
جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که می رویند و
می پوسند و می خشکند و می ریزند، با چیزي ندارم گوش.
مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی، همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خاک سرد پست...
جرم این است!
جرم این است!
(احمد شاملو)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه ي خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه ي این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافی ام، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخ گون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگ ام
به هر تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله يی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش
دو ماهی و در دست اش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشیدم از آستان یأس:
«- آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!»
(احمد شاملو)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
دو تا کفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی
که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر.
دو دلجو مهربان با هم.
دو غمگین
قصه گوی غصه های هر دوان با هم.
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم.
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, مهدی اخوان ثالث
ادامه مطلب...
گل من پرنده اي باش و به باغ باد بگذر
مه من شكوفه اي باش و به دشت آب بنشين.
گل باغ آشنايي گل من كجا شكفتي
كه نه سرو مي شناسد
نه چمن سراغ دارد.
نه كبوتري كه پيغام تو آورد به بامي
نه به دست مست بادي گل آتشين جامي
نه بنفشه اي نه بويي نه نسيم گفت و گويي
نه كبوتران پيغام
نه باغ هاي روشن
گل من ميان گل هاي كدام دشت خفتي
به كدام راه خواندي
به كدام راه رفتي
مه من
تو راز ما را به كدام ديو گفتي؟
كه بريده ريشه مهر شكسته شيشه ي دل
منم اين گياه تنها
به گلي اميد بسته...
همه شاخه ها شكسته!
به اميدها نشستيم و به يادها شكفتيم
در آن سياه منزل
به هزار وعده مانديم
به يك فريب خفتيم .
(م.آزاد)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, م آزاد
اطمع من قالب الصخره (از امثال عرب)
فتاده تخته سنگ آنسوی تر، انگار كوهی بود.
و ما اینسو نشسته، خسته انبوهی.
زن و مرد و جوان و پیر.
همه با یكدگر پیوسته، لیك از پای،
و با زنجیر.
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, مهدی اخوان ثالث
ادامه مطلب...
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی.
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, مهدی اخوان ثالث
ادامه مطلب...
از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاری ست.
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را می شناسم من.
زندگی را دوست می دارم؛
مرگ را دشمن.
وای، اما با که باید گفت این؟ - من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.
جویبار لحظه ها جاری.
(اخوان ثالث)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, مهدی اخوان ثالث
پوستینی كهنه دارم من.
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبارآلود.
سالخوردی جاودان مانند.
مانده میراث از نیاكانم مرا، این روزگار آلود.
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, مهدی اخوان ثالث
ادامه مطلب...
كندوي آفتاب به پهلو فتاده بود
زنبورهاي نور ز گردش گريخته
در پشت سبزههاي لگدكوب آسمان
گلبرگ هاي سرخ شفق، تازه ريخته
كفبين پير باد در آمد ز راه دور
پيچيده شال زرد خزان را به گردنش
آن روز، ميهمان درختان كوچه بود
تا بشنوند راز خود از فال روشنش
در هر قدم كه رفت، درختي سلام گفت
هر شاخه، دست خويش به سويش دراز كرد
او دست هاي يك يك شان را كنار زد
چون كوليان، نواي غريبانه ساز كرد
آنقدر خواند و خواند كه زاغان شامگاه
شب را ز لابلاي درختان صدا زدند
از بيم آن صدا، به زمين ريخت برگ ها
گويي هزار چلچله را در هوا زدند
شب همچو آبي از سر اين برگ ها گذشت
هر برگ، همچو پنجه ی دستي بريده بود
هرچند نقشي از كف اين دستها نخواند،
كفبين باد، طالع هر برگ ديده بود!
(نادر نادرپور)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, نادر نادرپور
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم!
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخم هایی که نشمرده ایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
(قیصر امین پور)
برچسبها: غزل معاصر, قیصر امین پور
دوشنبه صبح، و من خسته از تمام خودم
منی که گم شده بودم در ازدحام خودم
منی که چشم گشودم نبودنت را باز
و چکه چکه چکیدم به روی بام خودم
□
دوباره می وزی و از تو می شوم لبریز
و غرق می شود از عطر تو مشام خودم
سلام! پاکترین عشق کودکانه ی من
سلام! آهوی افتاده توی دام خودم
تو سهم سبز منی، بی خیال این همه چشم
خدا نوشته تمام تو را به نام خودم
مرا ببخش که بد می شوم هرازگاهی
مرا ببخش و قبولم کن ای تمام خودم!
(نیره کاشی)
برچسبها: غزل معاصر
بی شستشو که آینه زیبا نمی شود
هرچند زخم کهنه مداوا نمی شود
من می روم میان کلیسا دعا کنم
تقدیر من صلیب و یهودا نمی شود
تفسیر حال مردم این شهر با شما
خورشید هست و پنجره ای وا نمی شود
وقتی به ابتدای قدمگاه می رسی
آن کهکشان راه تو پیدا نمی شود
فریادها سکوت که را دوش می کشند
وقتی در این کتیبه صدا جا نمی شود
(رحمان غلامی)
برچسبها: غزل معاصر
از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی
وقتی سخن از تو می گویم
از عاشق از عارفانه می گویم
از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فكر عبور در به تنهایی
من با گذر از دل تو می كردم
من با سفر سیاه چشم تو زیباست
خواهم زیست
من با به تمنای تو خواهم ماند
من با سخن از تو
خواهم خواند
ما خاطره از شبانه می گیریم
ما خاطره از گریختن در یاد
از لذت ارمغان در پنهان
ما خاطره ایم از به نجواها
من دوست دارم از تو بگویم را
ای جلوه ی از به آرامی
من دوست دارم از تو شنیدن را
تو لذت نادر شنیدن باش
تو از به شباهت از به زیبایی
بر دیده تشنه ام تو دیدن باش
(یدالله رویایی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, یدالله رویایی
یک دهان باز در متن غبار
طعنه ای را خواند:
- ای آزرده مرد!
ای اسیر جلوه های وحشی بی راه!
مانده ای بس در خم بیراهه مشتاق نگاه مهربان سنگ
در اشاره های گرم آفتاب و رنگ!
در زبان بوته و تصویر مانده!
خط هر سودا خطا خوانده!
با کدامین مژده گرم می داری؟
خشکسار اشتیاقت را نهال وعده می کاری؟
و سرودت را به مهر آب ها بسپار، اینجا همزبانی
نیست
قصه ی پاک نوازش را به دست خواب ها بسپار، اینجا
مهربانی نیست.
(یدالله رویایی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, یدالله رویایی
... و در این روزها آنقدر از احساس لبریزم
که حتی گاه گاهی در لباسم شعر می ریزم
تو وقتی می رسی، بر کرت کرتم لرزه می افتد
شبیه خاک نیشابور، جد در جد غزل خیزم
نگاهم داشت از پرچین رویت میوه می دزدید
نخواه از این گناه مستحب هرگز بپرهیزم!
عروسک وار، دست دختران کدخدا هستی
و اما من مترسک زاده ای در دست جالیزم
بهار اندام من! این شهر را اردیبهشتی کن
که من برعکس شاعرها، به شدت ضد پاییزم
(علیرضا بدیع)
برچسبها: غزل معاصر, علیرضا بدیع
با توام ای شور، ای دلشورهٔ شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمیدانم!
هرچه هستی باش!
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هرچه هستی باش! اما باش!
(قیصر امین پور)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, قیصر امین پور
بی لشگریم! حوصله ی شرح قصه نیست
فرمانبریم حوصله ی شرح قصه نیست
با پرچم سفید به پیکار می رویم
ما کمتریم! حوصله ی شرح قصه نیست
فریاد می زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم! حوصله ی شرح قصه نیست
تکرار نقش کهنه ی خود در لباس نو
بازیگریم! حوصله ی شرح قصه نیست
آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند
یکدیگریم! حوصله ی شرح قصه نیست
همچون انار خون دل از خویش می خوریم
غم پروریم! حوصله ی شرح قصه نیست
آیا به راز گوشه ی چشم سیاه دوست
پی می بریم؟! حوصله ی شرح قصه نیست...
(فاضل نظری)
برچسبها: غزل معاصر, فاضل نظری
چون طفل که از خوردن داروست پریشان
با دوست پریشانم و بی دوست پریشان
ابرو بهم آورده و گیسو زده برهم
چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان
مجموعه ی ناچیز من آشفته ی او باد
آنکس که وجودم همه از اوست پریشان
دست و دل من بر سر این سلسله لرزید
در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان
آرامش دریای مرا ریخته برهم
ماهی که پری خوست، پری روست پریشان
با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم؟
با دوست پریشانم و بی دوست پریشان...
(علیرضا بدیع)
برچسبها: غزل معاصر, علیرضا بدیع
اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده ی تو رد شدم
اصلا نه تو، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم!
(قیصر امین پور)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, قیصر امین پور
تا كي به پاي حسرت باران بايستيم؟
با چتر در ميان بيابان بايستيم؟
مثل مترسكي همه ناچار و ناگزير
در زير سايههاي كلاغان بايستيم؟
هر فرد ميله قفس خالي خود است
تا كي ميان اين همه زندان بايستيم؟
اي رود سمت آمدنت را نشان بده
رخصت بده كنار درختان بايستيم
يك جمعه گفتهاي كه ميآيي، ولي بگو
بايد كدام سمت خيابان بايستيم؟!
(نیما فرقه)
برچسبها: غزل معاصر, نیما فرقه
باور نمی کنم
که ناگهان به سادگی آب
از ساحل سلام
دل برکنم
تا لحظه لحظه در دل دریای دور
امواج بی کران دقایق را
پارو زنم!
(قیصر امین پور)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, قیصر امین پور
ميروم تا برسم تا برسم تا... دريا
تا دلم را ببرد وقت تماشا دريا
پيش از اين درد مرا هيچ نميفهميدند
ميروم تا كه بگويم پس از اين با دريا
ميروم تا برسم تا لب ساحل... ساحل
تا صدايش بزنم باز كه دريا! دريا!
دست من را... سبد خواهش من را پر كن
خالي از هر چه... نميدانم و اما... دريا
او كه در آينه ميگردد و ميگريد كيست؟
او كه از عشق نترسيد منم يا دريا؟!
دل به دريا بزنم يا نزنم ميدانم
با خودش ميبرد آخر دل من را دريا
(علی ثابت قدم)
برچسبها: غزل معاصر, علی ثابت قدم
اینجا همه هر لحظه می پرسند:
- «حالت چطور است؟»
اما کسی یکبار
از من نپرسید:
- «بالت...
(قیصر امین پور)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, قیصر امین پور
از مرد و داس و اسبش، باران و کوچه مانده است
انگار جغد پیری در این خرابه خوانده است
بیگانه شوم تردید، در انتهای حسرت
خاکستر شما را در این هوا فشانده است
باران به کوچه خندید، یعنی ببین برادر
تصمیم سخت کبری ما را کجا کشانده است
عاشق به رود بودیم، حالا ببین که این ابر
خون سپید ما را در شیشه ای چکانده است
در عصر چوب و خط کش بابا فلک ندارد
او ظلم چوب تر را از دامنش تکانده است
باران دوباره خندید، تکلیفمان سیاه است
انشاء بی کسی ها در کنج خانه مانده است
یکبار رونویسی از مرد و داس و اسبش
این مشق بی ترحم ما را به گل نشانده است
(فرهاد آزمون)
برچسبها: غزل معاصر, فرهاد آزمون
خود را جا می گذارد
تا هیچ کس نفهمد
که رفته است
بی آنکه در بگشاید
از خانه بیرون می رود
و محو می شود
مثل مهی سرگردان در تاریکی
(عمران صلاحی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, عمران صلاحی
تو در قمار نگاهت مرا همیشه می بازی
به برگ آخر چشمت چه ناشیانه می نازی
به روی پلک ظریفت نوشته ای- که یعنی تو؟
تو از همین من سرکش شبی فرشته می سازی؟؟
ببین همیشه نگاهم به سمت نور می چرخد
ولی تو عاشق رفتن، بدون من چه می تازی
تو از شمال نگاهم جنوب را نمی خوانی
کجای نقشه ی عشقی؟ کجا غروب می سازی؟
قفس برای کبوتر سوال بی سرانجام است
ولی فرشته ی مرتد تو وحی خوب پروازی
دوباره بر سر رفتن چه قاطعانه مشکوکم
که برگ آخر خود را چه ناشیانه می بازی!
(فرهاد آزمون)
برچسبها: غزل معاصر, فرهاد آزمون
نه آسمان
در چارچوب پنجره می گنجد
نه دریا
در چار سنگ حوض
نه جنگل
در چار دیوار باغ
شرابی دیرینه
خم را می شکند
و سر می رود
از لب جهان
چنان بی کرانه ای
که هر ستایشی
محدودت می کند
(عمران صلاحی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, عمران صلاحی
میان شعرهایم واژه ی خورشید کم دارم
و شاید علتش این است: اینجا، دید کم دارم
برایت قصه ای می گویم از لیلا، ولی افسوس
در این جنگل فقط از نسل مجنون بید کم دارم
نخی برداشتم تا گردن آویزی به هم بافم
ولی افسوس خواهم خورد مروارید کم دارم
«صراط المستقیم» گیسوانت را به من بنما
که من در عشق حتی، مرجع تقلید کم دارم
مخواه امسال مثل پیش ترها شادمان باشم
که من امسال در تقویم هجری عید کم دارم
(علیرضا بدیع)
برچسبها: غزل معاصر, علیرضا بدیع
هر واژه ای
وقتی به گوش می رسد از جانب شما
موسیقی و ترانه و آهنگ می شود
هر نغمه ای
از پیله چون درآید
پروانه ای شکفته و خوش رنگ می شود
با چشم هایتان
دریاها را آوردید
با دست هایتان
جنگل ها را گستردید
با آن که ما شما را
کم دیده ایم
اما برایتان دلمان تنگ می شود
(عمران صلاحی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, عمران صلاحی
آورده اند که روزی کبوتری
در آینه
تصویر آب دید
خود را به آب زد
ناگاه
در خانه ی شکسته ی تصویر، جان سپرد
(عمران صلاحی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, عمران صلاحی
روی هر مصراعی
بلبلی می خواند
غنچه ای می خندد
سنگی از نقطه سر راهش نیست
جریان دارد شعر
از میان علف و مهتاب
می مکد زنبوری
شهدی از هر واژه
آه اینک عسلی از مفهوم
(عمران صلاحی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, عمران صلاحی
عکسی به دست داشت
از خود
آن را نشان داد
پرسید:
- با این مشخصات کسی را ندیده ای؟
(عمران صلاحی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, عمران صلاحی
با لباسی پاره
از فروشنده سوالی کرد:
- قیمت انسان متری چند است؟
(عمران صلاحی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, عمران صلاحی
طرح کمرنگی بودم از عشق
نقطه چینی از خویش
تو تمامم کردی
(عمران صلاحی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, عمران صلاحی
باران بلند بید مجنون
می بارد و سبز می شود باد
در بارش بید، خنده ی سنگ
بر نیمکتی نشسته مردی
در مزمزه ی غمی ملایم
باران بلند بید مجنون
می بارد و سبز می شوی تو
(عمران صلاحی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, عمران صلاحی
