نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
تو در قمار نگاهت مرا همیشه می بازی
به برگ آخر چشمت چه ناشیانه می نازی
به روی پلک ظریفت نوشته ای- که یعنی تو؟
تو از همین من سرکش شبی فرشته می سازی؟؟
ببین همیشه نگاهم به سمت نور می چرخد
ولی تو عاشق رفتن، بدون من چه می تازی
تو از شمال نگاهم جنوب را نمی خوانی
کجای نقشه ی عشقی؟ کجا غروب می سازی؟
قفس برای کبوتر سوال بی سرانجام است
ولی فرشته ی مرتد تو وحی خوب پروازی
دوباره بر سر رفتن چه قاطعانه مشکوکم
که برگ آخر خود را چه ناشیانه می بازی!
(فرهاد آزمون)
برچسبها: غزل معاصر, فرهاد آزمون
