باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

 

نقاشی از عباس مختار


برچسب‌ها: کلک خیال انگیز, عباس مختار
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

ای ستاره ي سه شنبه‌های انزوای من

با دو دست مهربان خود چه می‌کنی؟

ده سوار دست های خویش را

تا کدام شهر می‌بری؟

گاه تند و پایکوب

پای بر سر چه می‌زنی؟

وآن کبوتران سرخوش سپید را

در درون پیرهن

با چه چیز دانه می‌دهی؟

زلف سرکش تو آبشار نور و زندگی است

ساق دلکش تو آهوی دلیر من

رقص ساده ي تو در فضای شب رها...

ای ستاره ي شب دراز انزوای من

(زنده ياد حسن هنرمندي) 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, حسن هنرمندي
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

مرا که می شناسی!

برای همه ی باران ها و همه ی بیابان ها

حرفی دارم

برای همه ی دانه ها، همه ی ریشه ها

که سر در می آورند و

از حرفم سر در نمی آورند

مرا که می شناسی!

رشته رشته می کنم آفتاب را

برای همه ی خانه ها

برای همه ی خاطره ها

دراز بکش

پشتت بر زمین باشد و

نگاه کن به نقطه ای نامعلوم

همه ی پرنده ها

همین گونه متولد می شوند

همه ی شعرها

همین گونه شکل می گیرند

(محمدرضا عبدالملکیان)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا عبدالملکیان
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

سفر چرا کنم، چرا

سفر کنم؟

من که می توانم سرگردان باشم

سال ها حوالی خانه ام .

(بیژن الهی)

 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, بیژن الهی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

تك به تك

تكرار مي كنم

حروف نامت را

خط به خط

خطوط چهره ات

بند به بند

بند بند انگشتانت

صفحه صفحه

با پلك هاي تو ورق مي خورم

تا سطر سطر صورتت را به خاطر بسپارم

رود با نخستين موج زلفت به جريان مي افتد

مكث مي كند

                به تماشاي آخرين خم گيسوت

بايد گيسوانت را

مو به مو به حافظه بسپارم.

(ساغر شفیعی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, ساغر شفیعی
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

 

نقاشي از عباس مختار

تكنيك: رنگ روغن روي بوم 


برچسب‌ها: کلک خیال انگیز, عباس مختار
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

آب نمی توانم باشم

که زمزمه گر بر تو بگذرم و باز نگردم

آئینه نمی توانم باشم

که چون نمی بینمت از یادم رفته باشی

باد نیستم که سر به سرت بگذارم

سایه نیستم که آفتاب برایم تصمیم بگیرد

کوهم من

که چون آواز تو در من می پیچد

شاعر می شوم

سکوت که می کنی

خاموش می مانم و

قله ام

در

مه

پائین

می آید...

(عليرضا بازرگان)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, علیرضا بازرگان
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

کنار خبرهای هوا شناسی رادیو

عده ای خمیازه می کشند

باران قرارش را به هم زده بود

و مردی که بارانی اش را

کنار چشم انتظاریش آویخته بود

مردی که می گفت راز ابر ها را می داند

با بارانی اش اکنون

زیر دوش ایستاده است

(شهره چليپا)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, شهره چلیپا
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

خانم!

شما را کجا دیده ام؟

چقدر شبیه نقطه ای هستید که گیر کرده

                                                   آخر این جمله

یا سه نقطه ی یک شعر ناتمام

 آقا !

این کودکی که دستش در دست شماست

کمی شبیه جنین مرده ی من نیست؟

 یکی بگوید

اگر در طول این خیابان راه بروم

و انگشتانم را به پوست فلزی ماشین ها بکشم

چه رنگ می شود؟ 

راستی

شما هم در چهره ی پاسبان جوان

سردرگمی را می بینید؟ 

به آن زنی که راه می رود با زنبیل رنگین اش

بگویید:

روی اجاق خانه ی من

تنها شعرهای خط خورده می سوزند

به آن زنی که اندامش

حکایت می کند از دو نبض

می گویم

خانم!

من معتاد به قرص های اعصابم

و جنین هایم یکی یکی می میرند 

کسی می داند

با چند آب پاش

چراغ های راهنمایی را باید آب بدهم؟

کسی می تواند به این پاسبان یاد بدهد

چطور می شود سوت بلبلی زد؟

راستی

 اگر در طول این خیابان راه بروم

و انگشتانم را به پوست فلزی ماشین ها بکشم

چه رنگ می شود؟

(زنده یاد شیما تیمار)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, شیما تیمار
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

باران را که رد کنیم

می توانی موهات را باز کنی و

تمام قماربازان شهر را شکست بدهی.

باران را که رد کنیم

می توانی رو به اسکله بایستی و

آواز نهنگ های گمشده را به خانه بیاوری.

باران را که رد کنیم

من می روم

و تو چتر را می بندی.

(امید حاجی شمسایی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, امید حاجی شمسایی
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |


نقاشی از عباس مختار

تکنیک رنگ روغن روی بوم


برچسب‌ها: کلک خیال انگیز, عباس مختار
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

دستم را اگر نگرفته بودی

چگونه می آموختم

درغیبت خورشید هم

می شود خندید؟!


صدایت که ببارد

یک قطره ماه هم

در کاسه ی آبم بیفتد

کافی ست

من نور می شوم

(ماندانا زندیان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, ماندانا زندیان
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

وقتی بمیرم کسی خواهد آمد

کسی شبیه جوانی من

کسی که فکرهای مرا فکر خواهد کرد

در کفش های من راه خواهد رفت

و در همین اتاق

روی همین صندلی انتظار خواهد کشید

وقتی بمیرم من خود

در گور سرد زنی دیگر خواهم خفت

او نیز شهروندی گمنام

کنیزی بی شناسنامه

آواره ای اهل یکی از پایتخت های جهان

چه فرق می کند

وقتی بمیرم در آفریقا هنوز گلوله می بارد

در آسمان عراق ستاره ای تکه تکه خواهد شد

در بیت اللحم کوکانی بدون سر به دنیا خواهند آمد

وقتی بمیرم هیچ کس گریه نخواهد کرد

از سنگ قبرم که سفید است،

عکسی در روزنامه ها نخواهد افتاد.

(مانا آقایی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, مانا آقایی
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

 سلام به دوستان عزیز هنردوستم

پیشنهاد می کنم وبلاگ «ماندگارترین جملات تاریخ سینمای جهان» را که توسط برادرم ایمان راه اندازی شده، حتما ببینید. مطمئن هستم خوشتون میاد.

آدرس وبلاگ:  http://shaamaan.blogfa.com  

جمله ای ماندگار از فیلم استاکر ساخته آندره تارکوفسکی

(Stalker (1979

 

Writer: A man writes because he is tormented, because he doubts. He needs to constantly prove to himself and the others that he's worth something. And if I know for sure that I'm a genius? Why write then? What the hell for

یه آدم می نویسه چون داره عذاب می کشه، چون شک داره. دائما می خواد به خودش و دیگران ثابت کنه که وجودش ارزش داره. اما اگه مطمئن بودم یه نابغه ام چی؟ واسه چی باید بنویسم؟ نوشتن به درد چه جهنمی می خوره؟

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

نقاشی از عباس مختار

 


برچسب‌ها: کلک خیال انگیز, عباس مختار
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |


باران که می آید

تو را

به جای چتر با خودم می برم

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

تو صدای پایت را

به یاد نمی آوری

چون همیشه همراهت است

ولی من آن را به خاطر دارم

چون تو همراه من نیستی

و صدای پایت بر دلم

                       نشسته است

(بیژن جلالی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, بیژن جلالی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

هر کجا بروی

                خواهم آمد

ماه شده ام

همسفر تمام مسافران.

هر کجا باشی

بر کلبه ات خواهم تابید

تا خاطره ای زاده شود

             از هر چه عشق و زیبایی.

دوستت می دارم.

(رسول یونان)



برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, رسول یونان
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

در آستانه ی در ایستاده ای که چه

تو با این چشم ها و لبخند

هر جای دنیا هم که باشی

باز شاعرت منم

تو می خواهی برگردی برگرد

من تازه یاد گرفته ام

وقتی که نیستی

چطور گلدان ها را یکی یکی بشکنم

و با صدای بلند بخندم

(علیرضا نوری)



برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, علیرضا نوری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

روزی که لکه ی عشق را از روی پیرهنت پاک می کردی

مرا ندیدی که در گوشه ی قلبت پنهان ماندم

راستش نمرده ام

هنوز نفس می کشم

چون قلب تو می تپد

                        هنوز.

(پونه ندایی)



برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, پونه ندایی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |


تکه های دل من اند این شعرها

که دست به دست می روند.

مرا بخوان

تا از چهار طرف

به سمت تو پرواز کنم

(رضا کاظمی)



برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, رضا کاظمی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

سکوت سنگ چه زیباست زیر این نیلی

سکوت سنگ چه بشکوه، در هزاران سال

سکوت سنگ...

سکوت یعنی من

(سکوت سنگ)

کلام یعنی تو

و شعر یعنی کلام سنگ شده

(منصور اوجی)



برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, منصور اوجی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

سرزمین من همینقالی ست زیر پایه های مبل

که بوی گل هایش

از پوست پاهای شما راه می رود تا دل تان

آینه ی من این آلبوم مقوایی ست

گشوده روی میز

با گریه های مقوایی

لبخند و چشم های مقوایی

آسمان من گچ بری ها و سقف مسجدهاست

می بینید؟

که من چگونه ام؟ مرا می بینید؟

که موسیقی من

صدای شماست که از کوچه می گذرید؟

(بیژن نجدی)



برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, بیژن نجدی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

 

طراحی از عباس مختار

 تکنیک: مونو پرینت 


برچسب‌ها: کلک خیال انگیز, عباس مختار
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

سراغ صفحه ی بعدی نرو

همین جا هم می شود کمی دلتنگ شد

وقتش را اگر داشته باشی

یک آلبوم قدیمی را ورق بزنی

بخندی کنار خنده های سیاه و سپید

و پیر شوی کنار جوانی های پدر

زیاد طول نمی کشد

داری می بینی تو نیستی

و کسی دارد آلبوم تو را برگ می زند

(سعید محمد حسنی) 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, سعید محمد حسنی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

شب که می خوابی یادت باشد

نردبان خانه را بخوابانی

حوض را هم خالی کن

ماه اگر به زیبایی تو دست یابد

دیگر سراغ از شب هیچ بی ستاره ای نمی گیرد

یادت که نمی رود

من بی ستاره ام

(عليرضا بازرگان)

 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, علیرضا بازرگان
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

دستم را بفشاری

واژه می بارد و شعر می چکد

دستت را بفشارم

پنج شيشه عطر در کف دستم می شکند...

(لطيف هلمت)

 


برچسب‌ها: شعر جهان, شعر کرد, لطیف هلمت
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

هر چند روزنامه ها نوشته اند

که هفته هاست

از موعد مقرر معجزه عبور کرده ایم

اما هنوز

ماه از امتداد ناخن من دو نیم می شود

وقتی که انگشتانم را به سوی خانه ات

نشانه می روم.

(زنده یاد شیما تیمار)

 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, شیما تیمار
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

 

نقاشی از عباس مختار

اندازه: 135*115 سانتیمتر
سال خلق اثر: 1388
تکنیک: رنگ روغن روی بوم


برچسب‌ها: کلک خیال انگیز, عباس مختار
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

از من خسته شده ای می دانم

اما کمی صبر کن

همه چیز به پایان خواهد رسید

به پایان خواهد رسید این روشنایی

مرگ خواهد آمد

و چراغ ها را خاموش خواهد کرد...

(رسول یونان)

از مجموعه ژنرال جنگ های سیب زمینی/ ترجمه آیدین روشن


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, رسول یونان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

تازگی ها

حافظه ام را از دست داده ام

آنقدر که دیگر نمی توانم

نام تو را بر زبان بیاورم

تویی که روبرویم ایستاده ای و

با من

حرف نمی زنی

(محرم نجف پور)

از مجموعه خواب های یک دیوانه


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, محرم نجف پور
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

پشت پنجره ی سادگی هایم

کودکی هست

هنوز

دنبال بادبادکی

گمشده ی برهوت آسمان...

و باران یعنی

بادبادکم

هنوز آن جاست...

(شیوا فرازمند)

از مجموعه روادید رویا و روسری بنفش


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, شیوا فرازمند
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

گاهی که به تو فکر می کنم

درهای آبی آسمان

درست در لحظه ای که نمی دانم

                                          گشوده می گردد

و تو همچنان

در هیات سیاره ای روشن

با چشمانی تازه تر از خاموشی

به میعادی دوباره

                     باز می گردی

همین لحظه ها کافی است

تا اتتفاقی چنین ساده

مرا به جهان تو

                  پرواز دهد

بر می خیزم

و خرده ریزهای کنار پنجره را

                                  بر می دارم

و به حرف های تو گوش می سپارم

آری - گاهی که به تو فکر می کنم

درهای آبی آسمان

درست در لحظه ای که نمی دانم

گشوده می گردد

(محمود معتقدی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمود معتقدی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

مرا می بوسی که بروی

خداحافظی می کنی که تکان نخورم

روی موهایم دراز می کشی

و در رازآمیزی موهایم به راه می افتی

و ناپدید می شوی

تازه «می خواهم ببوسم»هایم در بدرقه پدیدار شده بود

که رفته بودی...

(مریم مسیح)

از مجموعه کاش ممنوع نبودیم ما


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, مریم مسیح
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

از آجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است

آنها که لب گشودند؛ خورده شدند

آنها که لال مانده اند؛ می شکنند

دندانساز راست می گفت:

پسته لال؛ سکوت دندان شکن است

(اکبر اکسیر) 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, اکبر اکسیر
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

گفتی می‌آیی

و یاد اخبار هواشناسی افتادم

که لذت باران‌های بی‌هنگام را می‌برد

گفتی می‌آیی

و یاد تمام روزهایی افتادم

که بیهوده چتر برداشته بودم.

(لیلا کردبچه) 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, لیلا کردبچه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

 

 نقاشی از عباس مختار

 اندازه: 120*145 سانتیمتر 
سال خلق اثر: 1387
تکنیک: رنگ روغن روی بوم


برچسب‌ها: کلک خیال انگیز, عباس مختار
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

بالا می آورم

تمام حسرتی را که گرگ ها

به هوای یوسف بودنم خوردند...

 

پیراهنی که نام کوچک مرا پس می زد

خونم را به گردن گرفته است!

دیگر تمام چاه های زمین را زوزه می کشم...

 

آ...ی برادر های ناتنی !...

گرگم

به هوایتان!!

(الناز سرخانلو)

 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, الناز سرخانلو
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

شاید زمین چیزی از من پرسیده

که از خواب بیدار شده ام

یا قصه ای در من زنده شده

که جوراب هایم را بلد نیستم بپوشم

چقدر ساده می نویسیم که زندگی عجیب است

و دست هایمان را پیدا نمی کنیم.

تصویری که می خواهد مرا زنده نگه دارد

کوچک شده است، کوچک.

- ناتمامی در ما دنبال جایی می گردد-

مادر کلمه ای ست که در اتاق مجاور خوابیده

من به همه چیز مشکوکم

به چراغی که روشن کرده ام

به تابلوهای روی دیوار

به کسی که هفته ی پیش در گورستان چال کردیم

شاید به خواب های بالاتری راه یافته ام

به دنیاهایی دیگر

که صدای شماها را

چند روز دیگر می شنوم

و برای شنیدن جواب هایتان

همیشه کنارم خالی می ماند.

من به گوش دادن حرف ها

نشستن کنار همدیگر

به تمام فاصله های نزدیک شده مشکوکم.

امروز ناتمامی را جشن می گیرم

فردا، یک هفته ی دیگر خواهد گذشت.

 

در می زنند

کسی پشت پنجره آمده است

همیشه فکر می کنم...

 

کلمه هایی که از ما بجا خواهند ماند

بی خوابی عجیبی خواهند کشید

بی خوابی عجیبی.

کلیدهای گریه کردن را

برای قاتلانی که در راهند

جا می گذارم.

(زنده یاد شهرام شیدایی)

 از مجموعه آتشی برای آتشی دیگر/ مولف/۱۳۷۳


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, شهرام شیدایی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

از روزهای رفته نگو

روزهای مانده را تعریف کن

با چند ماه خداحافظی کنم

به چند خورشید سلام

تا بیایی ....؟!

(فریبا عرب نیا)

 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, فریبا عرب نیا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

 

من هيچ‌كس را آن‌سوي ديوارها نداشته باشم شايد

اما

در اين غروب كسالت‌بار

هيچ‌چيز به اندازه‌ي تلفني از زندان

خوشحالم نمي‌كند

و مردي كه اعتراف كند

گاهي

به جاي آزادي

به من مي‌انديشد.

(رویا شاه حسین زاده)

 

 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, رویا شاه حسین زاده
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

زنگ می‌زدی

یک تلفن کوچک

دو دقیقه‌ای وسایلم را جمع می‌کردم

مداد و مسواک و مسکن

نه

مسکن هم بر نمی‌داشتم

دامن و لباس خواب فقط

بعد

سفر که نه

گم می‌شدیم.

(سارا محمدی اردهالی)

 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, سارا محمدی اردهالی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |


می خواهم گیسوان تو

با نقشه ی مکان های جدید

مرا بپوشاند

پس هرجا که می روم

به زیبایی گیسوان تو

خواهد بود.

(ریچارد براتیگان)



برچسب‌ها: شعر جهان, شعر انگلیسی, ریچارد براتیگان
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

نقاشی از عباس مختار

اندازه: 145*125 سانتیمتر
سال خلق اثر: 1389
تکنیک: اکریلیک و طراحی قلم فلزی


برچسب‌ها: کلک خیال انگیز, عباس مختار
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

فقط مرا به نصفی سیب مهمان کن

بهار را بر تنم خالکوبی کن، مرا کافی است

تنها به کوچه می روم

از عابران ساعت وقوع خوشبختی را می پرسم

عابران: اخمو، کج خیال و عبوس جواب

مرا نمی دهند

کوچه انبوه از سبدهای خالی است که

در انتظار باران هستند

کلاف هایی از ابریشم در کوچه بی صاحب

مانده اند

کسی نیست کلاف ها را به خانه برد

در خانه ها بسته است.

(احمدرضا احمدی)

از مجموعه چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود/ ۱۳۸۶


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, احمدرضا احمدی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

آه چرا می باید

من تو را شگفت بدانم

در این جریان

که از شگفت بودن همه چیزی

عادی می نماید؟

و گرنه تو عادی ترین موسمی

که می باید به چار موسم افزود

و چشمان تو

راحت ترین روزی که می توان برای زیستن تصمیم گرفت

(زنده یاد بیژن الهی)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, بیژن الهی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |


پرنده ی نخی ام زیر چرخ خیاطی

تو، فکر تو، همه، توی سرم قر و قاطی

بدون درد زمین خورده و شکسته دلم

بیا و جمع کن این وضع را، به چی ماتی؟!

نگاه می کنم از خرده شیشه های ترم

به دست های تو با آن قشنگی ذاتی


صدای دور شدن از صدای هم/ همه ها

صدای مبهم تو توی گوش من: «فاطی... فاطی... فاطی...»

و حبس کرده مرا عشق، توی سلولش

و بعد، رد شده از ساعت ملاقاتی

(فاطمه اختصاری)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, فاطمه اختصاری
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

تو نیستی

اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم

دوست داری بخند!

دوست داری گریه کن!

و یا دوست داری

                   مثل آینه مبهوت باش

                   مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم.

(رسول یونان)



برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, رسول یونان
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

 

نقاشی از عباس مختار

اندازه: 115*135 سانتیمتر
سال خلق اثر: 1387
تکنیک: رنگ و روغن روی بوم

 


برچسب‌ها: عباس مختار, کلک خیال انگیز
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

راه رفتن در مه

چتر نمی‌خواهد

وقتی آنقدر نزدیک است

که اشک می‌شود

روی گونه‌ات.

(آنژیلا عطایی) 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, آنژیلا عطایی
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

تو نیستی

و خط ممتد جاده

گم می‌شود در چشمه‌های باد

و هر چقدر تلاش می‌کنند چنارها

دست‌هایشان

از دو سوی خیابان

به هم نمی‌رسد.

(آنژیلا عطایی پیرکوه)

متولد اسفند ۱۳۵۱ از آثار چاپ شده او:

- من اما لیلی نیستم/ دارینوش/ ۱۳۹۱

 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, آنژیلا عطایی
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

خمیده ام کنار ایستگاه های جهان

ببخشید آقا!

با قرینه ی لرزان کدام درخت

به تعادل می رسم.

(نسرین جافری)

 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, نسرین جافری
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

اين‌جا ديروز است

در نيم‌كره نگاه‌ها هيچ سويي نيست

آيا اين دهكده كوچك با بيدهاي لرزانش استوار مي‌ماند

تا بياموزد عشق فرداست

(نرگس رجايي)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, نرگس رجایی
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

 

آخر به چه درد می خورد

آفتاب اسفند

این که جای پای تو را

آب کرده است

(محمد شمس لنگرودی)

 


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, محمد شمس لنگرودی
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

درون فریاد خود مچاله شده ام

پاهایم جامانده در چروک جاده هایی

که همیشه تنها پیموده ام

(غلامحسین نصیری پور)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, غلامحسین نصیری پور
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |



نقاشی از عباس مختار

اندازه: 110*100 سانتیمتر
سال خلق اثر: 1387
تکنیک: رنگ روغن روی بوم


برچسب‌ها: عباس مختار, کلک خیال انگیز
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

می خواهی برنگردی، برنگرد

من آب پشت سر توام

وقتی ریخت

دیگر جمع نمی شود

(کیوان مهرگان)

 

 از مجموعه عاشق لو رفته/ نشر ثالث/ ۱۳۹۲


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

عمری را

صرف مروارید شدن کردم

تو کنار دریا

صدف خالی

             جمع می کنی...

(احسان پرسا)

 از مجموعه یک استکان رویا/ هنر رسانه اردیبهشت/ ۱۳۸۹


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, احسان پرسا
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
لبخندی از کجای جهان کم می شود

که اینگونه اخم کرده ای

بخند

برای ستارگانی که چشم به زمین دوخته اند

برای پرده ای که به صورت ماه آویخته ام

بخند

که در خور لبانت

هیچ عاشقانه ای را نمی توان زمزمه کرد

رها کن این همه زیبایی را

بگذار کمی از ریخت بیفتند این لب ها

نترس

       هیچ جای جهان

                          کج نمی شود

                                           به یک لبخند!

(محمد جواد سلطانی)

 از مجموعه زمین اگر نچرخد/ آوای کلار/ ۱۳۸۷


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمد جواد سلطانی
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

خورشید برای من

ساعت هفت غروب، طلوع می کند

آن هم از پشت میز یک کافه

یعنی وقتی تو را می بینم

روز من از حضور تو شروع می شود

شب من از غیبت تو

کاری کن

روزهایم بلند باشند

من از شب ها می ترسم!

(رسول یونان)

ترجمه از آیدین روشن


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, رسول یونان
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

 

فرصتی نمانده است

بیا همدیگر را بغل بکنیم

فردا

یا من تو را می کشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر

دنیا به همین چند سطر رسیده است

به اینکه انسان

کوچک بماند بهتر است

به دنیا نیاید بهتر است

اصلا

این فیلم را به عقب برگردان

آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین

پلنگی شود

که می دود در دشت های دور

آن قدر که عصاها

پیاده به جنگل برگردند

و پرندگان

دوباره بر زمین...

          زمین...

نه!

به عقب تر برگرد

بگذار خدا

دوباره دست هایش را بشوید

در آینه بنگرد

شاید

تصمیم دیگری گرفت

(گروس عبدالملکیان)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, گروس عبدالملکیان
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

گام هایت را با من یکی کن!

بر زمین تلخ

             هیچ چیز نمی روید

و آنچه ما را به هم می رساند

                                     تنهایی است...

دست هایم منتظرند

صدایم کن!

صدایم کن!

آواز موج ها را 

                 در دهانت می ریزم

گام هایت را با من یکی کن

بر زمین تلخ...

(مهدی اخوان لنگرودی)



برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, مهدی اخوان لنگرودی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |



برچسب‌ها: کلک خیال انگیز
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |


سخت تو فکر تو

سوار اوتوبوس شدم

30 سنت کرایه دادم و از راننده

2 تا بلیط خواستم

پیش از آنکه یادم بیاد

تنها هستم.

(ریچارد براتیگان)


ترجمه از: یگانه وصالی- از مجموعه ی دری لولا شده به فراموشی


برچسب‌ها: شعر جهان, شعر انگلیسی, ریچارد براتیگان
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

اگر از منظره ها سیر شدی حرفی نیست

یا از این پنجره دلگیر شدی حرفی نیست

عادتم بود که همراه تو پرواز کنم

اگر این بار زمین گیر شدی حرفی نیست

عشق را مثل عصا زیر بغل جا دادی

به گمانم که کمی پیر شدی، حرفی نیست

با من از بازی گرگم به هوا حرف زدی

وقت بازی تو خود شیر شدی، حرفی نیست

تازه گفتی که گناه از من و چشمانم بود

که در این معرکه درگیر شدی، حرفی نیست

(زهرا حاصلی) 

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, زهرا حاصلی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

نگو مثل قوطی خالی کنسرو

با لگد پرتمان کرده اند

میان علف های هرز

وقتی می روی کنار نرده ها

مراقب باش

اگر پرنده ای دیدی

یا آوازی شنیدی

پیچیده

در شاخه های ناپیدا

مگذار فرو چکد از ابر گلویت

                   حتی قطره ای

مخوان:

«روز وصل دوستداران یاد باد»

دیوارهای جهان نیز این چنین است

لیکن هزار بار

کهن تر و نمناک تر

وقتی در حیاط قدم می زنی

مراقب باش

گلبرگی را که می چرخد و می آید

از فراز دیوارهای بلند

مگذار بر چاله های لجن بنشیند

از کف باد بگیر

تا در کف تو

به بوی تو آرام گیرد.

(رضا چایچی)

 رضا چایچی متولد سال 1341 در تهران است. آثار او عبارتند از:

«بی‌ چتر‌، بی چراغ‌»/ نشانه/ ۱۳۷۴

«روزی به خواب می‌رویم»/ انتشارات بهینه

«بر این تپه‌ی کوچک از صدای هیچ پرنده‌ای خبری نیست»/ هژیر/ ۱۳۷۸

«بوی اندام سیب»/ ثالث/ ۱۳۸۳ 

«مه چهره‌هایمان را با خود می‌برد»

«باله ی ماسه ها»/ انتشارات مروارید/ ۱۳۹۱ 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, رضا چایچی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

تکیه کلام مان هر دو یکی بود -چرا؟-

و خضر تاب همراهی مان را نداشت، چرا؟

در مجمع دو دریا

ماهی که نشانه ی کاملی بود، راه خود را در پیش گرفت

جستجویش را تصور نکردیم، چرا؟

«هرگز شکیبایی نتوانی کرد»

حواله ی خاموشی به لب هایمان داد، چرا؟

می خواهی توفانی برایم صید کنی

همیشه اول ماجراست، چرا؟

(مهرنوش قربانعلی)

 از آثار او ست مجموعه شعرهاي زیر:

«در ناتمامي خود» / نشر توكا، 1377،

«راه به حافظه‌ي جهان» / نشر نگاه سبز، 1380،

«تبصره» / نشر آرويج، 1383،

 «به وقت البرز» / نشر آهنگ ديگر، 1386

و «كوك تهران / نشر آهنگ ديگر، 1388 مي‌توان اشاره كرد.

در زمينه‌ي تحقيق و پژوهش از اين شاعر كتاب «چشم‌انداز شعر معاصر ايران 1301 - 1380» توسط نشر بازتاب‌نگار، سال 1383 به چاپ رسيده كه در آن با 14 نفر از منتقدان و صاحب‌نظران شعر معاصر ايران به بحث و گفت‌وگو پرداخته است.


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, مهرنوش قربانعلی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

بس که باران نیامد

بس که نگفتیم: «دوستت دارم لعنتی»

سنگمان کرد خدا!

حالا نتراش این همه

دست بردار

ما سنگیم که باشیم...

شما میکل آنژ نیستی آقا!

و الا من هم بلدم بگویم

لب های مونالیزا توی صورت من است

تا بدانی

بوسه آغاز کابوس است!

(مهدیه لطیفی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, مهدیه لطیفی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

تنها در خانه می مانم

و به تنهایی بنفشه های خشکیده

و عمر باقی مانده

فکر می کنم

گلدان در شب پنهان می شود.

(شهاب لواسانی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, شهاب لواسانی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

ما برای کتاب ها

چه قصه ها که نگفتیم

ما برای آسمان

چه اشک ها که نریختیم

ما برای ما

چقدر خواب مان می آید!

(شهرام مقدسی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, شهرام مقدسی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

برای خود

قصری ساخته ام

با نسیم

با دانه های برف

و با رنگ طلایی خورشید

برای خود

قصری ساخته ام

برای خراب شدن

(بیژن جلالی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, بیژن جلالی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

دلم دیگر به زندگی گرم نیست.

مادر می گوید:

باید کمی به خودت برسی!

اما چگونه

وقتی از هر طرف می روم، به تو

می رسم؟!

(رضا کاظمی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, رضا کاظمی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

بدون تو

ثانیه ها را توی سطل می ریزم

زمان را مچاله می کنم

بی صدا درد می کشم

فریاد گویا مرهمی موقت است

اما بلد نیستم

بلد نیستم

از این پنجره ها بگذرم

من روزی باد بودم

امروز مردابم...

(پونه ندایی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, پونه ندایی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

زندگی گنجشک کوچکی است

که هرازگاهی می آید کنار پنجره

با هم به تو می خندیم

به این که چشم به زنگ نشسته ای

و ناخن هایت را می جوی

به این که دنیا

در چشم های ما

بستنی نیست که آب می شود

می بینی

بی تو هم زندگی

حرف تازه ای دارد

که در چشم ما فوت کند

(علیرضا نوری)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, علیرضا نوری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

چون جوبار کوچک

در نخستین ایستگاه ها

                               از پا در آمدیم

من هیچ،

حیف از تو که دریا را ندیدی.

(رسول یونان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, رسول یونان
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |




برچسب‌ها: کلک خیال انگیز
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

تمام نگاه می شوی

و من

تمام بُهت

کجا سرود کنم

این شقایق نخوانده را !؟

(فریده برازجانی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, فریده برازجانی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

نفسم پرنده ای است سرخ رنگ

در آسمان زردگون گیسوانت

تو را به آغوش می کشم

بی تعارف پاهایت دراز می شود

نفسم اسب سرخی است

این را از سرخی چهره ی خود می فهمم

شب های ناداری مان خیلی کوتاه است

چهار نعل باید دلدادگی کرد

(جمال ثریا)

 


برچسب‌ها: شعر جهان, شعر ترکیه, جمال ثریا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

بر شیب تند کوه

هر لحظه نگرانم

مبادا بلغزد

ابر نازکی که روی پنجه پا

                                باله می رقصد.

(ساغر شفیعی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, ساغر شفیعی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

 می گویی به خاطر من

کلاف ابرها را باز می کنی

باورم نمی شود

 

می گویی ماه را دوباره به پیشانی آسمان می چسبانی

تردید می کنم

 

دستی که به سویت آورده ام بگیر

یا یکه می خورم از سردی وعده هات

یا دلم را گرم می کنی

که یکه نیستم در این تاریکی

 

آنوقت شاید

من ابرها را بتارانم

تو آسمان را بیارایی

(ساغر شفیعی)

 توضیح:

ساغر شفیعی متولد ۲۰ فروردین ۱۳۴۸  و دارای لیسانس مامایی است. کتاب های منتشر شده از او عبارتند از:

- وقتی باران پیانو می زند/ نشر روزگار/ ۱۳۸۱

- حالا نام دیگری دارم/ انتشارات آینه جنوب/ ۱۳۸۴

- من هم از شاعران دهه ی چهل هستم/ انتشارات آینه جنوب/ ۱۳۸۸


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, ساغر شفیعی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

عنکبوتی که هر روز از دار من بالا و پایین رفت

پیراهن سفیدی بر تنم بافت که پشه ها گل هایش شدند

زیبا شده ام با تور صورتم ؟

شفیره چند روزه ای که من پیرزنم با لکه های سیاه بر جسم و پیشانی ام !

سوسکی گوشه ی لبم گیر کرده است

چهار گوشه ی اتاق چندششان می شود

می گریزند حتا از عبور سایه ام

مانده ام در این میان با تهوع و عنکبوتی که دست بر نمی دارد

 

شب پره ی جوان !

به من نزدیک نشو

چشم تنگ کن تا زمان بگذرد و قلمروش را تا انگشت های پایم گسترش دهد 

بعدی که له شد

آن وقت نوبت تو می شود که فکر کنی

لباس توری نحسش را چطور درآوری

بعد عریانی پیرم را با چه دامی بپوشانی .

(لیلی گله داران)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, لیلی گله داران
نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

خودت را از خانه تفریق کن

و با چمدانت جمع ببند

همین خیابان تو را تا آخر عمر سواری خواهد داد

 

دارم از پنجره خارج می شوم

چشم هایم زود باش را پرتاب می کنند

چقدر هیس این جعبه ی مگو را بگویم

راهی که به ترکستان می رسد

قبلاً هم به این خانه رسیده

بر یک پاشنه بچرخد، همین در است

همیشه نه، دیگر چه صیغه ای است

تو تبلیغ جدیدی از کرباس دیده ای؟

 

همیشه برای دیدن کلید این زبان به کوه قاف نگاه می کردی

حالا دیگر به همین صفحه ....

(آذر کیانی) 

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, آذر کیانی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

می دانم آدرسی در همین ۳۲حرف الفبا پنهان است

و در سفیدی همین کاغذ

و خالی همین دست ها و همین چشم ها

که بر در و دیوار شهر سرگردان

رانندگان تاکسی همه بیکار/ اداره ی پست تعطیل

و پاکت نامه ها پر از باد

اگر فقط این آدرس

یافت می نشود

(آذر كياني)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, آذر کیانی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

نترسیده ام

و هر شب

دیوانگان را

پشت دیوار خانه پناه داده ام

دست هایم را

برای به آغوش کشیدن باد

گشوده ام

و چشم هایم را

به جاده ها دوخته ام

 شاید تو همان دیوانه ی مهربان باشی

که باد

در جاده ها

 تنت را بوییده

(لیلا آهنی)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, لیلا آهنی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

همه ی ایستگاه های این شهر را در کیفم جا داده ام

مترو پاشنه ی  کفش هایم را چرخانده

به همین سمتی که ایستاده ام

 

واژه ی کاش در آغوش اما و اگر آب تردید می نوشد

و شاید ها در هیچ ایستگاهی پیاده نمی شوند

 

رودخانه ای که مرا به سوی تو سوق نمی دهد

از زیر زمین می گذرد

و در آدرسی توقف می کند

که هرگز درش به دیوار نبوده است

 

بیا داسی بچرخان

برشی بزن این هوای عبوس را

و چهره ات را بکار

(آذر کیانی)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, آذر کیانی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

هوایَم داشت

رفته رفته

خراب تر می شد

و اشک،

در چَشمانم

بیشتر وُ بیشتر

به گُمانم

شباهنگام

چیزی شبیه به تو

درونم

شروع به باریدن کرده بود

(جمال ثریا)


برچسب‌ها: شعر جهان, شعر ترکیه, جمال ثریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

از دور تو را دوست دارم،

بی هیچ، عطری

آغوشی

لمسی

و یا حتی بوسه ای.

تنها

دوستت دارم،

از دور...!

(جمال ثریا)


برچسب‌ها: شعر جهان, شعر ترکیه, جمال ثریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

تو عشق بودی
 
این را
 
از رفتن ات فهمیدم!

(جمال ثریا)

برچسب‌ها: شعر جهان, شعر ترکیه, جمال ثریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

مرا دوست بدار!

به سان

گذر از یک سمت خیابان

به سمتی دیگر؛

اول به من نگاه کن

بعد به من نگاه کن

بعد باز هم مرا نگاه کن...!

(جمال ثریا)


برچسب‌ها: شعر جهان, شعر ترکیه, جمال ثریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

تهران

به شماره‌ي موهاي تو و من

                       (كه پيدا نيست)

و قهوه‌هايِ اين كافه

و ميوه‌ي كاج‌هايي كه ندارد

از تن‌اش تارهاي سپيد تنيده است

دور تن‌هاي جوان‌تر از تو و من

و سنگي

و ديگر هيچ

 

مي‌خواهم از پل صراط پايين بيافتم

و همين جا بمانم

كنار پرندگاني كه پرواز از پرهايشان ريخت

اين جا

كنار سنگ‌ها

و ديگر هيچ

من چيزهايي ديده‌ام

كه با هيچ رنگي پاك نمي‌شود

 

اين جا دستِ كم

مرده‌ي شاعري هست و ميداني

كه هر وقت ديوانه شدم

                            دورش بچرخم

من ديوارهايي ديده‌ام

كه با هيچ رنگي رنگ نمي‌شود

نه!

با شما به رنگ‌هاي ناشناخته نمي‌آيم

اين جا دست كم

نسلي از ببرهاي سبزِ منقرض دارد

هوايش طعم قهوه مي‌دهد

و خودش دودي است

(گراناز موسوی)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, گراناز موسوی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

از در به دار

از چمدانی به آسمانی دیگر

دار به دار

دنبال زنی گشتم

که هر وقت خودش می خواهد بدهد

                                               به باد

                                               موهایش را

                                               به آب هی هی گُل گُل

و بدهد به شاخه ای از جنگل هی جان

وقتی که خودش بخواهد نه خداش

اما در به در

منم که تیک تاک

از آسمانی به بستری دیگر

هی حرام تر شدم

و تابستان موهایم که تک تک

                                      هی دی تر

وجنگل ستاره ای نداشت

هی جان جان

و جنگل ستاره ای نداشت.

(گراناز موسوی)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, گراناز موسوی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

دستت را به من بده

فرشتگان از ما رو گرفته اند و دعا می کنند

                                                       مجسمه ی نمک شویم

آسمان باشد و بالشی رو به ماه

و پرچین بوسه های تو

                                که گام بلند نفرین از آن نمی گذرد

انگار نه انگار که تیله ی خاکی

گه گاه زیر پایمان چرخ می زند.

(گراناز موسوی)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, گراناز موسوی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

شبی که بلندترین راهِ شیری از تو می‌رقصید

دکمه‌های صدفی به چه کار می‌آمد؟

 سیاه پوشیده‌ام که سپیدم کنی

 و گونه‌هایم را سرخ.

 گولِ خامه دوزی‌ها را نخور

هنوز همان غار نشینم که خدا با برگ مو خجالتم داد...

از وقتی رفته­ای

تمام سلام­ها را پس گرفته­ام از آدم ها

بیا و خداحافظی را روی تاقچه بگذار

تاق­باز بخواب

                کسی تو را تا ماه خواهد کشید

چرا باور نمی­کنی؟

ما ادامه­ی همان اتفاقیم

که زمین را در کاسه­مان گذاشت

بگذار ابرها ملافه­ی بخار شده­ی ما باشند

در سرزمین عجایب

مِه پایین­تر آمده است

فریادت دو قدم لی­لی می­کند

                               زمین می­خورد

سپیدی بستر، تنها بخت ماست!

در من قدم بزن

بیرون

هرگز چراغ پیاده­ها سبز نمی­شود

کوه را تعطیل کرده­اند اما

از پوست من تا قله راهی نیست

می­خواهند تنها بلیت­مان را بسوزانند

 

شروع کن!

باید دریا راه بیندازیم

تا موج از ایست و عوارضی بگذرد

از امام­زاده هاشم بگذرد

و به گوش رودبار بخواند

که دیگر زیتون­ها را نترساند

 

فرصت نداریم

فردا تمام روزنامه­های صبح و عصر

خزر را به تیمارستان خواهند فرستاد

(گراناز موسوي)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, گراناز موسوی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

از آسمان صدای سکته‌ی ابرها می‌آيد

جاده‌ای که مدام می‌رود

تو را هميشه گم می‌کند سر پيچ

و آينه

تنها کسی است که مانده تا هر صبح

دستی به موهای خسته‌ات بکشد

هنوز فکر می‌کنم

روزی کسی از پله‌ها می‌آيد

تا در را بر پاشنه‌ی فردا بچرخاند

مشتی آسمان پشتِ پرده بگذارد

و ديگر فرقی نخواهد کرد

تلفن زنگ بزند يا نه

از آسمان صدای خوابِ گنجشکان

و از دست‌های بی‌چتر

صدای دريا می‌آيد

(گراناز موسوی)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, گراناز موسوی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

من با زمين حرفی ندارم

از اين هفت آسمان اما

نه خدا

نه ستاره ای که نداريم،

پياله ای پشت پنجره بگذار

برای عکس ماه

وقتی هيچ کس منتظرم نيست

می خواهم گمان کنم

جايی چراغی روشن است...

(گراناز موسوي)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, گراناز موسوی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

وقتی کمی دورتر

تمامی جهان این است

که حوا به آدم سیب می دهد

همین نزدیکی

هنوز تمامی گناه این است

که در آغوش تو آرام بگیرم

و بگویم چه خسته ام

از شنیدن جنگل که تبر

تبر

می میرد

(گراناز موسوی)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, گراناز موسوی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

بیشتر از ماه

دوست دارمش چراغم را

که به روشن و شیشه و خاموش تنش

می‌توانم دست بزنم

بیشتر از چراغ اتاق

شیفته ی کبریت خودم هستم

با همین اندکش گرما

و شعله‌اش پر از بوی سوختن چوب

و چقدر بسیار‌تر از کبریت

عاشق روشنایی خاکستر سیگار تو هستم من

که پشت دود

چشم لخت تو را دارد در نگاه برهنه من.

(بیژن نجدی) 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, بیژن نجدی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی درمه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترین شان در برف

آنچه به جا می ماند

رد پایی است

و خاطره ای که هر از گاه پس می زند

مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را

(عباس صفاری)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, عباس صفاری
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

کاش کنار جيبم باز

انار تلخی بود

در بسترت کشاله می رفت و من

باز نزديک تر می شدم

به زن

بزن هفتاد ضربه را

تا هی زن تر شوم کنار سنگ ها

بزن باران

وای

گفت: بزن کنار!

گفتم: کنار رابطه خيس می شوم

نزن! می زنم

پيش از آن که هفتاد رد قرمز

جوانی ام را خط خطی کند

مرا زن تر

می زنم ....... پس زنم

و هستم تا آخر ساران ............ بنگ

باران .......... سنگ

ديگر سر از خودم نيست

بزن .......... وای .......... تنم پر از انار می شود

سرم به سنگ نمی خورد

بزن ........ دنگ ........ دنگ

زمان نمی ايستد

کنار ايست

های در جيب هامان که می گردند

جز آفتابی که از پرده بيزار است

خيالی نيست.

(گراناز موسوی) 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, گراناز موسوی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر