نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
از آسمان صدای سکتهی ابرها میآيد
جادهای که مدام میرود
تو را هميشه گم میکند سر پيچ
و آينه
تنها کسی است که مانده تا هر صبح
دستی به موهای خستهات بکشد
هنوز فکر میکنم
روزی کسی از پلهها میآيد
تا در را بر پاشنهی فردا بچرخاند
مشتی آسمان پشتِ پرده بگذارد
و ديگر فرقی نخواهد کرد
تلفن زنگ بزند يا نه
از آسمان صدای خوابِ گنجشکان
و از دستهای بیچتر
صدای دريا میآيد
(گراناز موسوی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, گراناز موسوی
