شعری خدای را
بی
«خیلی دلم گرفته»
شعری در ستایش از لبخند
از سلام
و لذتی که دارد یک جرعه چای گرم
همراه یک رباعی خیام
شعری
نزدیک تاب کودک در پارک
پهلوی خنده ی نگران مادر
شعری که کودکان را بازیگوش تر کند
دیروز کاغذی را شاعر سیاه کرد
امروز
کاغذ سفید بود
شب واژه ها گریخته بودند
شعری که واژه ها را آبی کند
هوا را پاک
چین کاغذ را صاف
شعری که باغبان چو بخواند به خشکسال
گندم به شوره زار بروید
شعری
خدای را
شعری عاشقانه
شعری ناممکن در این دیار
(ضیاء موحد)
برچسبها: ضیاء موحد, اشعار نیمایی و سپید
اگر خواب ماندم چه شد؟ شاخه یی هم نرویید!
اگر نیستم ای که هستی بگو تا کدامین سحر غنچه یی را شکفته است؟
نمی دانم! اما شنیدیم و دیدیم
به هرجا که باشی همین آسمان است و این رنگ
همین رنگ و نیرنگ
من آنجا بسی دیر ماندم ندیدم که مرغ سلیمان آن سال ها تازه یی دیده باشد
کسی آب را در دل سنگ فهمیده باشد
در این دشت هایی که این گونه تنها در اطراف این جاده ها عمر بر باد دادند
کسی خاری از بوته یی چیده باشد
اگر خواب بودم در آن باغ های پریشان چه شد؟ قطره یی هم نبارید!
اگر نیستم در بیابانتان ای که هستی بگو تا کدامین پیمبر در این قرن ها آیه ی مهر
خوانده است؟
که رویید؟
چه خشکید؟
چه مانده است؟
که رفته است؟
نمی دانم! اما کسی پشت اوهام تاریخ ایام بیدار مانده است گویا
نمی دانم اما کسی عاقبت هست و می ماند آنجا
(سیروس شمیسا)
برچسبها: سیروس شمیسا, اشعار نیمایی و سپید
