باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

 

اگر خواب ماندم چه شد؟ شاخه یی هم نرویید!

اگر نیستم ای که هستی بگو تا کدامین سحر غنچه یی را شکفته است؟

نمی دانم! اما شنیدیم و دیدیم

به هرجا که باشی همین آسمان است و این رنگ

همین رنگ و نیرنگ

 

من آنجا بسی دیر ماندم ندیدم که مرغ سلیمان آن سال ها تازه یی دیده باشد

کسی آب را در دل سنگ فهمیده باشد

در این دشت هایی که این گونه تنها در اطراف این جاده ها عمر بر باد دادند

کسی خاری از بوته یی چیده باشد

 

اگر خواب بودم در آن باغ های پریشان چه شد؟ قطره یی هم نبارید!

اگر نیستم در بیابانتان ای که هستی بگو تا کدامین پیمبر در این قرن ها آیه ی مهر

 خوانده است؟

که رویید؟

چه خشکید؟

چه مانده است؟

که رفته است؟

نمی دانم! اما کسی پشت اوهام تاریخ ایام بیدار مانده است گویا

نمی دانم اما کسی عاقبت هست و می ماند آنجا

(سیروس شمیسا)


برچسب‌ها: سیروس شمیسا, اشعار نیمایی و سپید
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر