باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

 

حديث بي قراري ماهان

احمد شاملو

انتشارات مازيار

۱۳۷۹

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

سراسرِ روز

پیرزنانی آراسته

آسان‌گیر و مهربان و خندان از برابرِ خوابگاهِ من گذشتند.

 

نیم‌شب پلنگکِ پُرهیاهوی قاشقکی برخاست

از خیالم گذشت که پیرزنان باید به پایکوبی برخاسته باشند.

 

سحرگاهان پرستار گفت بیمارِ اتاقِ مجاور مُرده است. 

پاریس، بیمارستانِ لاری بوآزیه

۱۳۵۲

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

سالی

        نوروز

بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،

بی‌جنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب

بی گردشِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

می‌دانستند دندان برای تبسم نیز هست و

تنها

بردریدند.

 

 چند دریا اشک می‌باید

تا در عزای اُردواُردو مُرده بگرییم؟

 

چه مایه نفرت لازم است

تا بر این دوزخ‌دوزخ نابکاری بشوریم؟ 

۱۳۶۳ 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

برای عباس جعفری

 اکنون که چنین

                  زبانِ ناخشکیده به کام اندر کشیده خموشم

از خود می‌پرسم:

«ــ هرآنچه گفته باید باشم

                                 گفته‌ام آیا؟»



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

«ــ اقیانوس است آن:

    ژرفا و بی‌کرانگی،

    پرواز و گردابه و خیزاب

                               بی آنکه بداند.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

 در معرفی‌ ندا ابکاری

 غرشِ خامِ تندرهای پوده گذشت

و تندبارهای عنان‌گسسته فرونشست.

اینک چشمه‌سارِ زمزمه:

زلال

     (چرا که از صافی‌های اعماق می‌جوشد)

وخروشان

            (چرا که ریشه‌هایش دریاست)



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

زنان و مردانِ سوزان

                        هنوز

دردناک‌ترین ترانه‌هاشان را نخوانده‌اند.

 

سکوت سرشار است.

سکوتِ بی‌تاب

از انتظار

چه سرشار است! 

۱۸ خردادِ ۱۳۶۷ 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

ما فریاد می‌زدیم: «چراغ! چراغ!»

و ایشان درنمی‌یافتند.

 

سیاهی‌ چشمِشان

سپیدی‌ کدری بود اسفنج‌وار

                                  شکافته

                                            لایه‌بر لایه‌بر

شباهت برده از جسمیّتِ مغزشان.

 

گناهی‌شان نبود:

از جَنَمی دیگر بودند. 

۲۱ خردادِ ۱۳۶۷

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

در واپسین دم

واپسین خردمندِ غمخوارِ حیات

ارابه‌ی جنگی را تمهیدی کرد

که از دودِ سوختِ رانه و احتراقِ خرجِ سلاحش

اکسیری می‌ساخت

که خاک را بارورتر می‌کرد و

فضا را از آلودگی مانع می‌شد! 

۲ بهمنِ ۱۳۷۱

 

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

شگفتا

        که نبودیم.

عشق ما

          در ما

                حضورمان داد.

پیوندیم اکنون

آشنا

چون خنده با لب و اشک با چشم،

واقعه ی نخستین دم ماضی.

*

غریویم و غوغا

                       اکنون،

نه کلامی به مثابه ی مصداقی

که صوتی به نشانه ی رازی.

*

هزار معبد به یکی شهر...

بشنو:

گو یکی باشد معبد به همه دهر

تا من آنجا برم نماز

که تو باشی.

چندان دخیل مبند که بخشکانی ام از شرم ناتوانی خویش:

درخت معجزه نیستم

تنها

       یکی درختم

نوجی در آبکندی،

و جز اینم هنری نیست

که آشیان تو باشم،

تختت و

         تابوت ات.

*

یادگاریم و خاطره اکنون.-

دو پرنده

یادمان پروازی.

و گلویی خاموش

یادمان آوازی.

(احمد شاملو)

 ۹/۱/۱۳۷۲

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

 

همه شب حیرانش بودم،

حیرانِ شهرِ بیدار

که پیسوزِ چشمانش می‌سوخت و

اندیشه‌ی خوابش به سر نبود



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

ــ بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟

 

ــ به ملال،

   در خود به ملال

   با یکی مُرده سخن می‌گویم.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

شرقاشرقِ شادیانه به اوجِ آسمان

شبنمِ خستگی بر پیشانیِ مادر و

کاکلِ پریشانِ آدمی

در نقطه‌ی خجسته‌ی میلادش.

(احمد شاملو) 

۱۳۷۵

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

نگران،

آن دو چشمان است،

دورسوی آن دو سهیل که بر سیبستانِ حیاتِ من می‌نگرد

تا از سبزینه‌ی نارسِ خویش

سُرخ برآید.

 

سخت‌گیر و آسان‌مهر

در فراز کن که سهیل می‌زند!

 □

 سهیلانِ من‌اند

ستارگانِ هماره بیدارم،

و دروازه‌های افق

بر نگرانی‌شان گشوده است.

(احمد شاملو) 

بیمارستان مهرداد

13 بهمن ۱۳۷۵

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که خروسِ سحرگهی

بانگی همه از بلور سرمی‌داد ــ

 

                    گوش به بانگِ خروسان درسپردم

                    هم از لحظه‌ی تُردِ میلادِ خویش.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

چاهِ شغاد را ماننده

حنجره‌یی پُرخنجر در خاطره‌ی من است:

چون اندیشه به گورابِ تلخِ یادی در افتد

فریاد

      شرحه‌شرحه برمی‌آید.

(احمد شاملو)

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

یاد مختاری و پوینده

 چون فورانِ فحل‌ْمستِ آتش بر کُره‌ی خمیری

به جانبِ ماهِ آهکی غریو می‌کشیدیم.

حنجره‌ی خون‌فشانِمان

دشنامیه‌های عصب را کفرِ شفافِ عصیان بود

ای مرارتِ بی‌فرجامِ حیات‌، ای مرارتِ بی‌حاصل!

غلظه‌ی خونِ اسارتِ مستمر در میدانچه‌های تلخِ ورید

                                   در میدانچه‌های سنگی‌ بی‌عطوفت...

 

               ــ فریبِ مان مده ‌اِی!

                  حیاتِ ما سهمِ تو از لذتِ کُشتارِ قصابانه بود.

                  لعنت و شرم بر تو باد!

(احمد شاملو) 

۱۳۷۷

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

نخستین که در جهان دیدم

از شادی غریو بر کشیدم:

«منم، آه

  آن معجزتِ نهایی

  بر سیاره‌ی کوچکِ آب و گیاه!»



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

نخستین

از غلظه‌ی پنیرک و مامازی سر برآورد.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

کژمژ و بی‌انتها

به طولِ زمان‌های پیش و پس

ستونِ استخوان‌ها

چشم‌خانه‌ها تهی

دنده‌ها عریان



ادامه مطلب...
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر