باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

کژمژ و بی‌انتها

به طولِ زمان‌های پیش و پس

ستونِ استخوان‌ها

چشم‌خانه‌ها تهی

دنده‌ها عریان

دهان

      یکی برنامده فریاد

فرو ریخته دندان‌ها همه،

سوتِ خارج‌خوانِ ترانه‌ی روزگارانِ از یادرفته

در وزشِ بادِ کهن

                    فرو نستاده هنوز

                                       از کیِ باستان.

 

بادِ اعصارِ کهن در جمجمه‌های روفته

بر ستونِ بی‌انتهای آهکین

فروشده در ماسه‌های انتظاری بدوی.

 

دفترهای سپیدِ بی‌گناهی

به تشتی چوبین

بر سر

معطل مانده بر دروازه‌ی عبور:

نخِ پَرکی چرکین

بر سوراخِ جوالدوزی.

 

اما خیالت را هنوز

فراگردِ بسترم حضوری به کمال بود

از آن پیش‌تر که خوابم به ژرفاهای ژرف اندر کشد.

 

گفتم اینک ترجمانِ حیات

تا قیلوله را بی‌بایست نپنداری.

 

آنگاه دانستم

که مرگ

          پایان نیست.

(احمد شاملو) 

۱۳۷۸

 

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر