عرصه ی سخن، بس تنگ است! عرصه ی معنی فراخ است! از سخن، پیش تر آ! تا فراخی بینی و، عرصه بینی! هنوز ما را، "اهلیت گفت"، نیست! کاشکی، "اهلیت شنودن"، بودی! "تمام- گفتن"، می باید، و "تمام- شنودن"! بر دل ها، مهر است، بر زبان ها، مهر است، و بر گوش ها، مهر است! (شمس تبریزی)
اگر کار بر مراد من بودی، و قلم به مراد خود بر کاغذ نهادمی، جز تعزیت نامه ها ننوشتمی. (نامه های عین القضاة)
از نوشته ها همه تنها دوستار آن ام که با خون خود نوشته باشند. با خون بنویس تا بدانی که خون جان است. دریافتن خون بیگانه آسان نیست: از سرسری خوانان بیزارم... روزگاری «جان» خدا بود و سپس انسان شد و اکنون به غوغا بدل می شود... آن که با خون و گزین گویه می نویسد، نخواهد که نوشته هایش را بخوانند، بل می خواهد از بَر داشته باشند... (نيچه؛ چنين گفت زرتشت)
من به این حقیقت معتقدم که شعر، برداشت هایی از زندگی نیست، بلکه یکسره خود زندگی است. (احمد شاملو)
زبان در جمله پایان می پذیرد، ادبیات از آن سوی جمله شروع می شود. رولان بارت