باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

سرنوشتش بر صلیب فصل ها آونگ:

دیدگانش سبز

چکمه هایش سرخ

گونه هایش زرد

بر فراز چتر زلفش برف

می گذشت از راه

دیدمش دلتنگ.

(منصور اوجی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, منصور اوجی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

شبانه های مرا می شود سحر باشی؟

و می شود که از این نیز خوبتر باشی؟

تداوم من و دریا و آسمان با تو

همیشگی ست، اگر هم تو رهگذر باشی

نیازمند توام مثل زخم لب بسته

خوشاتر آنکه تو گهگاه نیشتر باشی

غروب و سوختن ابر و من تماشایی ست

ولی مباد تو این گونه شعله ور باشی

ببین چه دلخوشی ساده ای: همینم بس

که یاد من، به هر اندازه مختصر باشی

چقدر دفترکم رنگ و رو می گیرد

تو در حواشی این متن هم اگر باشی

دوباره جذبه به پرواز می دهد شعرم

کبوتران مرا گر تو بال و پر باشی

نگاه می کنی و من ز شوق می میرم

همیشه بهر من ای چشم خوش خبر باشی

من عاشق خطری با توام خوشا آن روز

که بی دریغ توهم عاشق خطر باشی

(محمد علی بهمنی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد علی بهمنی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

دوستت دارم

و عشق تو از نامم می تراود

مثل شیره ی تک درختی مجروح

در حیاط زیارتگاهی.

(شمس لنگرودی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, محمد شمس لنگرودی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

دیر آمدی موسی!

دوره ی اعجازها گذشته است

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن

که کمی بخندیم.

(شمس لنگرودی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, محمد شمس لنگرودی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

شعر

مثل درخت سیب است

از بهشت رسیده

میوه های حرام می دهد.

(شمس لنگرودی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, محمد شمس لنگرودی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

شعرها می توانم بنویسم

با قلبی

که آهوان سربریده در آن می تازند.

رویاهایم را به من بدهید

کاغذم

مدادم

جوانی انگشت هایم،

و به من بگویید

نامم را از چه جهت می نویسند.

زندان شما

حروف الفبا را از یادم برده است.

(شمس لنگرودی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمد شمس لنگرودی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

نمی داند به قربانگاه می رود

گوسفندی

که از پی کودکان می دود

که عقب نماند.

(شمس لنگرودی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, محمد شمس لنگرودی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

هر ترانه

ستاره یی بی دلیل است

رازآلود

شفاف

در عمق شبی طولانی.

(شمس لنگرودی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, محمد شمس لنگرودی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

چشمانی کو که تو را ببینم

دهانی که تو را بخوانم، گوشی که تو را بشنوم،

بارانم

می بارم

کورمال

           کورمال

در کنارت.

(شمس لنگرودی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, محمد شمس لنگرودی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

درخت را به نام برگ

بهار را به نام گل

ستاره را به نام نور

                            کوه را به نام سنگ

دل شکفته ی مرا به نام عشق

                                          عشق را به نام درد

مرا به نام کوچکم صدا بزن...

(عمران صلاحی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, عمران صلاحی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

دلشان می خواست

چشم مردم را گریان بینند

گاز اشک آور را ول کردند

خنده آور بود

(عمران صلاحی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, عمران صلاحی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

در یک هوای سرد پس از باران

مردی رمیده بخت

با سرفه های سخت

دیدم که پهن کرد

عریانی خودش را

روی طناب رخت

(عمران صلاحی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, عمران صلاحی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

بر صندلی نشستم

و تکمه های باز کتم را

                              بستم

یک شاخه گل به دستم

عکسی به یادگار گرفتم

                                با تنهایی

در هایهوی آب و هیاهوی بچه ها

(عمران صلاحی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, عمران صلاحی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

دفتر من در وسط

باد ورق می زند

برگی از آن می کند

نام تو در باغ ها

ورد زبان می شود

(عمران صلاحی)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, عمران صلاحی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

كمك كنین هلش بدیم، چرخ ستاره پنجره

رو آسمون شهری كه ستاره برق خنجره

گلدون سرد و خالی رو، بذار كنار پنجره

بلكه با دیدنش یه شب، وا بشه چن تا حنجره

                              به ما كه خسته ایم بگه، خونه ی باهار كدوم وره؟


برچسب‌ها: عمران صلاحی

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

درین شب ها

که از بی روغنی دارد چراغ ما

فتیله ش خشک می سوزد

و دود و بوی خنجیرش،  ز هر سو می رود بالا

بگو، پیر خرد، زرتشت را، یارا،

چراغ دیگری از نو برافروزد.

درین شب های هول هر چه در آن رو به تنهایی

چراغ دیگری برطاق این آفاق روشن کن

«یکی فرهنگ دیگر،

                             نو،

                                     بر آر ای اصل دانایی!»

(شفيعي كدكني)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

در نگاهي به چند تصوير

به هـ. ا. سايه

تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا؟

ـ تا بدانجا كه فرو مي ماند

  چشم از ديدن و

                     لب نيز زگفتار مرا


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

چوپان دروغ گفت

گرگ اما...

گله را خورد

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
ستاره ها

انکار آسمانند

به وقت سیاهی

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

انگار پای عقربه ها لنگ می شود!

تکراریند پنجره ها و ستاره ها

خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود

پیغام آشنا که ندارند بلبلان

هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود

احساس می کنی که زمین بی قواره است!

انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!

باران بدون عاطفه خشکی می آورد

رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود

هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است

وقتی دلت برای دلی تنگ می شود!!!


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

تا شب زلف تو سرفصل غزل خوانی‌هاست

زندگینامه ی من شرح پریشانی‌هاست

 

 با تو من  پنجره‌ای روبه طراوت دارم

كه بهار نفسش گرم گل افشانی‌هاست

 

 طعم تصنیف  تو  در  باور بلبل  پیچید

كه سحر تا به سحر محو غزل خوانی‌هاست

 

از تو روزی خبری  داد نسیمی و هنوز

كوچه نورانی انبوه چراغانی‌هاست

 

 زورق شعر من از چشم تو بیرون نرود

رام دریا نشدن منطق طوفانی‌هاست

 

 من به كفری كه تو پیغمبر آنی  شادم

گرچه دنیا پر انواع مسلمانی هاست

 

 آی مجنون خیابان  سلامت برگرد

عشق حسی است كه مخصوص بیابانی‌هاست

 

 من در آغوش  سلامت گل باغی نشدم

این غزل‌ها همه پرورده ی ویرانی‌هاست

(ناشناس)


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

تو مرا با غزلی ناب به شعرت خواندی


با دو چشمان پر از خواب به شعرت خواندی

 
بچه آهو چه عجب دل بدهد بر دامی؟!


چون حبابی به بر آب به شعرت خواندی

تا که بی تاب شد از مشعله های خورشید


تو مرا در شب مهتاب به شعرت خواندی


 بی قرار غزلت شد دل سرگشته ي من


تو مرا باز چه بی تاب به شعرت خواندی


شاید از صومعه یا میکده خواندی تو مرا


یا که از گوشه ي محراب به شعرت خواندی

 
پلک بر هم نزدی تا غزلت را گفتی


تو مرا باز چه بی  خواب به شعرت خواندی

من گرفتار غزلهات شدم "مرد غزل"


تومرا با غزلی ناب به شعرت خواندی

(حسن دلیری)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

بـه نسـیمی هـمه ی راه بـه هـم می ریـزد

کـی دل سنگ تـو را آه بـه هـم می ریـزد

سنگ در بـرکه می انـدازم و می پنـدارم

با همـین سنـگ زدن مـاه بـه هـم می ریـزد

عـشق ، بـر شانـه ی هـم چـیدن چـندیـن سنـگ است

گـاه می مـاند و نـاگـاه به هم می ریـزد


آن چـه را عـقل بـه یـک عـمر به دست آورده است

دل بـه یـک لحـظه ی کـوتـاه به هـم می ریزد

آه ! یـک روز هـمین آه تـو را مـی گـیرد

گـاه یک کـوه به یـک کـاه بـه هـم می ریـزد

(مرجان علیشاهی)


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

نـام  مـن عشق اسـت آیا می ‌‏شناسیدم؟

زخمی‌ام - زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

بــا شـمـا طـی‌‏ کــرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم - خسته- آیا می‌‏ شناسیدم؟

راه شـشصـد سـالـه‌‏ای از دفـتر حافظ

تـا غـزل‌‏هـای شمـا،ها، مـی‌‏ شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پـوشیده‌است

من همان خورشیدم امـا، می ‌‏شناسیدم

پـای رهـوارش شکسـته سنگلاخ دهـر

اینک این افتـاده از پـا، می ‌‏شناسیدم؟

می ‌‏شناسد چشـم‌‏هایـم چهـره‌‏هاتان را

هـمـچنـانی  کـه  شـماها می ‌‏شناسیـدم

اینـچنین بیگانه از مـن رو مگردانید

درمـبندیـدم بـه حـاشا ، می ‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهـای رو بـه دریـا! می ‌شنـاسیدم

اصل من بودم بهانه بود و فرعی بود

عشق قیس و حسن لیلا می ‌‏شناسیدم؟

در کف فـرهـاد تیشه مـن نهادم، من!

مـن بـریـدم بـیستـون را می ‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

بـا همـیـن دیـوار حـتی مـی‌‏ شناسیدم

 

مـن هـمانـم، مـهـربـان سال‌‏های دور

رفتـه‌‏ام از یـادتـان؟ یا مـی‌‏ شناسیدم؟

(حسین منزوي)


برچسب‌ها: غزل معاصر, حسین منزوی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

                            اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

                             آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

                      باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید

                                 نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

                      باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت

                     یا لااقل تا  " آب - بابا "  را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم

                                باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

                         باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

                       اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما…

                                یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

                      باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال! 

                     باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

                        ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

                         امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

                         اما تو باید این معما را بلد باشی

(محمد حسین بهرامیان)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

 

دلم قلمرو جغرافیای ویرانی ست 

هوای ناحیه ي ما همیشه بارانی ست 

دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه  

همیشه برزخ دل تنگه ي پریشانی ست 

مهار عقده ي آتشفشان خاموشم  

گدازه های دلم دردهای پنهانی ست 

صفات بغض مرا فرصت بروز دهید 

درون سینه ي من انفجار زندانی ست  

تو فیض یک اقیانوس آب آرامی  

سخاوتی، که دلم خواهش بیابانی ست!

(قیصر امین پور)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, قیصر امین پور
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

حوا دوباره ســیب بچــیــن و گنــــــاه کن

خـــود را برای رفــتـنـمـــــــان روبـــراه کن

ما طرد گشته ایم، چه اینجا چه از بهشت!

حــــــــــوای من! دوباره بیا اشـــــــتباه کن

اینجا که ظلمت است تمــــامی لحظه ها

تنهـــــــاترین ســـــــتاره ي من، فکر ماه کن

از طعــــــــم سرخ بوسه ي ممنوعه ات پُرم

لــبــریــزم از گــنــاه تــو، مــن را تـبـاه کن

اینجــــــــــا تمـــام ثانیه ها لنگ می زنند

آنجا بســـاط عیـش و طـرب را بــه راه کن

بـرخــیز تـا ز پـیـلــه ي تـن پـر زنـیـــم و بعد

با هــر ســپید خـود غـــزلم را سیاه کن

تا کی گریز و دلهره و حســــرت و فغان

حوا دوباره سیب بچین و گنــــــاه کن...

(بابک تمیز)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

من کبوتر که پرم از غزلی بارانی

پر پرواز ندارم ودلم طوفانی

من همان چله نشین لب دریا هستم

آمدم سوی ضریح نگهت مهمانی

آمدم عاشقیم را به توثابت بکنم

غیر ازاین هیچ ندارم وتو هم میدانی

توکه قلبت پراز احساس غزل گفتن هست

 تو که آبی وزلالی برسان بارانی

من همان چله نشین لب دریا هستم

آمدم سوی ضریح نگهت مهمانی

(ناشناس)


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

سلام

 
حال همه ی ما خوب است

 
ملالی نیست جز گمشدن گاه به گاه خیالی دور


که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.


با این همه... عمری اگر باقی بود


طوری از کنار زندگی می گذرم

 
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و


نه این دل ناماندگار بی درمان!


تا یادم نرفته است بنویسم


حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود


می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است


اما تو لااقل، گاهی هر از گاهی


ببین انعکاس تبسم رویا

 

شبیه خواب شقایق نیست!


راستی خبرت بدم


خواب دیده ام خانه ای خریده ام


بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار...


هی بخند!

 


بی پرده بگویمت


چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد


فردا را به فال نیک خواهم گرفت.

 


دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ی ما می گذرد


باد بوی نام های کسان من می دهد.


یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

 


نه ... ری را جان!


نامه ام باید کوتاه باشد


ساده باشد


بی حرفی از ابهام و احتمال


از نو برایت می نویسم


حال همه ی ما خوب است


اما تو باور مکن!

(سید علی صالحی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, سید علی صالحی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

اين روزها

اينگونه ام، ‌ببين:

دستم، چه كند پيش مي رود،‌ انگار

هر شعر باكره اي را سروده ام

پايم چه خسته مي كشدم، ‌گویي

كت بسته از خَم هر راه رفته ام

                                    تا زير هركجا

حتي شنوده ام

هربار شيون تير خلاص را

□ 

اي دوست

اين روزها

با هركه  دوست مي شوم احساس مي كنم

آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر 

                                     وقت خيانت است

 

انبوه غم حريم و حرمت خود را

از دست داده است

ديري ست هيچ كار ندارم 

                            مانند يك وزير

وقتي كه هيچ كار نداري

تو هيچ كاره اي

من هيچ كاره ام: يعني كه شاعرم

گيرم از اين كنايه هيچ نفهمي

اين روزها

اينگونه ام:

فرهاد واره اي كه تيشه ي خود را

                                           گم كرده است

آغاز انهدام چنين است

اينگونه بود آغاز انقراض سلسله ي مردان

ياران

وقتي صداي حادثه خوابيد

برسنگ گور من بنويسيد:

- يك جنگجو كه نجنگيد

                     اما...، شكست خورد

(نصرت رحمانی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, نصرت رحمانی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

ای سنگفرش راه که شبهای بی سحر

تک بوسه های پای مرا نوش کرده ای

ای سنگفرش راه که در تلخی سکوت

آواز گام های مرا گوش کرده ای

*
هر رهگذر ز روی تو بگذشت و دور شد

جز من که سال ها کنار تو مانده ام

بر روی سنگ های تو با پای خسته...آه!

عمری به خیره پیکر خود را کشانده ام

*
ای سنگفرش هیچ  دراین تیره شام ژرف

آواز آشنای کسی را شنیده ای؟

در جستجوی او به کجا تن کشم، دگر

ای سنگفرش گمشده ام را ندیده ای؟

(نصرت رحمانی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, نصرت رحمانی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

 او-  یک نگاه داشت به صد چشم می نهاد

او-  یک ترانه داشت به صد گوش می سرود

من-  صد ترانه خواندم و نشنود هیچ کس

من-  صد نگاه داشتم و دیده ای نبود

(نصرت رحمانی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, نصرت رحمانی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

این شعر نیست

آتش خاموش معبدی ست

این شعر نیست

 قصه ی احساس سنگ هاست

این شعر نیست

 نقش سرابی ست در کویر

این شعر نیست

 زندگی گنگ رنگ هاست

*

گر شعر بود

بر لب خشکم نمی نشست

گر شعر بود

از دل سردم نمی رمید

گر شعر بود

درد مرا فاش می نمود

گر شعر بود

تیغ به زخمم نمی کشید

*

این شعر نیست

لاشه ی مردی ست پای دار

این شعر نیست

خون شهیدی ست روی راه

این شعر نیست

رنگ سیاهی است در سپید

این شعر نیست

رنگ سپیدی ست در سیاه

*

گر شعر بود

مونس چنگ و رباب بود

گر شعربود

از دل خود می زدودمش

گر شعر بود

بر لب یاران سرود بود

گر شعر بود

نیمه شبی می سرودمش

(نصرت رحمانی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, نصرت رحمانی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

 برای سیاووش کوچک

نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه

به خاطر سایه ی بام کوچکش

به خاطر ترانه ای

                        کوچک تر از دست های تو

 

نه به خاطر جنگل ها نه بخاطر دریا

به خاطر یک برگ

به خاطر یک قطره

                        روشن تر از چشم های تو

 

نه به خاطر دیوارها - به خاطر یک چپر

نه به خاطر همه ی انسان ها - به خاطر نوزادِ دشمنش شاید

نه به خاطر دنیا - به خاطر خانه ی تو

به خاطر یقینِ کوچکت

که انسان، دنیایی ست

 

به خاطر آرزوی یک لحظه ی من که پیشِ تو باشم

به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگِ من

و لب های بزرگ من بر گونه های بی گناه تو

 

به خاطر پرستویی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی

به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای

به خاطر یک لبخند

هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی

 

به خاطر یک سرود،

به خاطر یک قصه در سردترینِ شب ها، تاریک ترینِ شب ها.

به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ.

 

به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند، نه به خاطر شاهراه های دوردست

 

به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد

به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک

به خاطر جارِ بلند ابر در آسمانِ بزرگ آرام

 

به خاطر تو

به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند

 

به یاد آر

عموهایت را می گویم،

از مرتضی سخن می گویم.

(احمد شاملو)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

اشک رازی‌ست

لبخند رازی‌ست

عشق رازی‌ست

اشک آن شب لبخند عشق‌ام بود.

*

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترک‌ام

مرا فریاد کن.

*

درخت با جنگل سخن می‌گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می‌گویم

نام‌ت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه‌های تو را دریافته‌ام

با لبانت برای همه ی لب‌ها سخن گفته‌ام

و دست‌هایت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته‌ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام

زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال

عاشق‌ترین زنده‌گان بوده‌اند.

*

دستت را به من بده

دست‌های تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می‌گویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می‌گوید

زیرا که من

ریشه‌های تو را دریافته‌ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

(احمد شاملو) 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

برای کامیار شاپور

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

 

روزی که کمترین سرود

                               بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری ست.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

           افسانه یی ست

و قلب

برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه یی ست

تا کمترین سرود، بوسه باشد.

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

 

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم.

(احمد شاملو)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

1)

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره

کوچه به کوچه

باغ انگوری

باغ آلوچه

دره به دره

صحرا به صحرا

اونجا که شبا

پشت بیشه ها

یه پری میاد

ترسون و لرزون

پاشو میذاره

تو آب چشمه

شونه می کنه

موی پریشون

 

2)

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره

ته اون دره

اونجا که شبا

یکه و تنها

تک درخت بید

شاد و پر امید

می کنه به ناز

دسشو دراز

که یه ستاره

بچکه مث

یه چیکه بارون

به جای میوه ش

سر یه شاخه ش

بشه آویزون...

 

3)


یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره

از توی زندون

مث شب پره

با خودش بیرون

می بره اونجا

که شب سیا

تا دم سحر

شهیدای شهر

با فانوس خون

جار می کشن

تو خیابونا

سر میدونا:

 


«- عمو یادگار!

مرد کینه دار!

مستی یا هشیار

خوابی یا بیدار؟»

مستیم  و هشیار

شهیدای شهر!

خوابیم و بیدار

شهیدای شهر!

آخرش یه شب

ماه میاد بیرون،

از سر اون کوه

بالای دره

روی این میدون

رد میشه خندون

یه شب ماه میاد

یه شب ماه میاد...

(احمد شاملو)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

«ـ نازلي! بهار خنده زد و ارغوان شكفت.

در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.

دست از گمان بدار!

با مرگ نحس پنجه ميفكن!

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...»

 

نازلي سخن نگفت؛

                         سرافراز  

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...

 

 

«ـ نازلي! سخن بگو!

مرغ سكوت، جوجه ی مرگي فجيع را

در آشيان به بيضه نشسته ست!»

 

نازلي سخن نگفت؛

                           چو خورشيد

از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت...

 

نازلي سخن نگفت

نازلي ستاره بود

يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت...

 

نازلي سخن نگفت

نازلي بنفشه بود

گل داد و

                مژده داد: «زمستان شكست!»

                                                        و     

                                                              رفت...

 (احمد شاملو)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

از دريچه

با دل خسته، لب بسته، نگاه سرد

مي كنم از چشم خواب آلوده ی خود

                                             صبحدم

                                                        بيرون

                                                                  نگاهي:           

 

در مه آلوده هواي خيس غم آور

پاره پاره رشته هاي نقره در تسبيح گوهر...

در اجاق باد، آن افسرده دل آذر

كاندك اندك برگ هاي بيشه هاي سبز را بي شعله مي سوزد...

 

من در اينجا مانده ام خاموش

                                   بر جا ايستاده

                                                       سرد             

وز دو چشم خسته اشك يأس مي ريزم به دامان:

جاده خالي

زير باران!

(احمد شاملو)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

دختران دشت!

دختران انتظار!

دختران اميد تنگ

                      در دشت بي كران،

و آرزوهاي بيكران

                      در خلق هاي تنگ!

دختران خيال آلاچيق نو

                      در آلاچيق هايي كه صد سال! ـ

از زره جامه تان اگر بشكوفيد

باد ديوانه

يال بلند اسب تمنا را

آشفته كرد خواهد...

 

دختران رود گل آلود!

دختران هزار ستون شعله به طاق بلند دود!

دختران عشق هاي دور

                            روز سكوت و كار

                                                   شب هاي خستگي!

دختران روز

                بي خستگي دويدن،

                                         شب

                                                سرشكسته گي! ـ

 

در باغ راز و خلوت مرد كدام عشق ـ

در رقص راهبانه ي شكرانه ي كدام

                                              آتش زداي كام

بازوان فواره يي تان را

                              خواهيد برفراشت؟

 افسوس!

موها، نگاه ها

                    به عبث

عطر لغات شاعر را تاريك مي كنند.

 

دختران رفت و آمد

                         در دشت مه زده!

دختران شرم

                   شبنم

                            افتاده گي

                                         رمه! ـ

از زخم قلب آبايي

در سينه ي كدام شما خون چكيده است؟

پستان تان، كدام شما

گل داده در بهار بلوغ اش؟

لب هاي تان كدام شما

لب هاي تان كدام

                      ـ بگوييد! ـ

در كام او شكفته، نهان، عطر بوسه يي؟

 

شب هاي تار نم نم باران ـ كه نيست كار ـ

اكنون كدام يك ز شما

بيدار مي مانيد

در بستر خشونت نوميدي

در بستر فشرده ي دلتنگي

در بستر تفكر پر درد رازتان

تا ياد آن ـ كه خشم و جسارت بود ـ

                                             بدرخشاند

تا ديرگاه، شعله ي آتش را

در چشم بازتان؟

 

 بين شما كدام

                 ـ بگوييد! ـ

بين شما كدام

صيقل مي دهيد

                    سلاح آبايي را

براي

         روز

                   انتقام؟

(احمد شاملو- تركمن صحرا- اوبه ي سفلي- 1330)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

بيابان را، سراسر، مه گرفته ست.

چراغ قريه پنهان است

موجي گرم در خون بيابان است

بيابان، خسته

                لب بسته

                        نفس بشكسته

                       در هذيان گرم مه، عرق مي ريزدش آهسته از هر بند.

«ـ بيابان را سراسر مه گرفته است. [مي گويد به خود، عابر]

سگان قريه خاموش اند.

در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم. گل كو نمي داند. مرا ناگاه در درگاه

مي بيند. به چشم اش قطره اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:

«ـ بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه گر همچنان تا

صبح مي پاييد مردان جسور از خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند.»

 

 

بيابان را

             سراسر

                           مه گرفته ست.

چراغ قريه پنهان است، موجي گرم در خون بيابان است.

بيابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش آهسته

از هر بند...

 

(احمد شاملو)
برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

با سكوتي، لب من

بسته پيمان صبور ـ

 

زير خورشيد نگاهي كه ازو مي سوزم

و به نفرت بسته ست

شعله در شعله ي من،

 

زير اين ابر فريب

كه بدو دوخته چشم

عطش خاطر اين سوخته تن،

 

زير اين خنده ي پاك

و ورد جادوگر كين

كه به پاي گذرم بسته رسن...

  

آه!

دوستان دشمن با من

مهربانان در جنگ،

 

همرهان بي ره با من

يك دلان ناهمرنگ...

  

من ز خود مي سوزم

همچو خون من كاندر تب من

 

بي كه فريادي ازين قلب صبور

بچكد در شب من

 

بسته پيمان گويي

با سكوتي لب من.

(احمد شاملو)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

شب ندارد سر خواب.

 

مي دود در رگ باغ

باد، با آتش تيزابش، فريادكشان.

 

پنجه مي سايد بر شيشه ي در

شاخ يك پيچك خشك

از هراسي كه ز جاي اش نربايد توفان.

 

من ندارم سر يأس

با اميدي كه مرا حوصله داد.

 

باد بگذار بپيچد با شب

بيد بگذار برقصد با باد.

 

گل كو مي آيد

گل كو مي آيد خنده به لب.

 

 

گل كو مي آيد، مي دانم،

با همه خيره گي باد

                          كه مي اندازد

پنجه در دامان اش

روي باريكه ي راه ويران،

 

گل كو مي آيد

با همه دشمني اين شب سرد

كه خط بيخود اين جاده را

مي كند زير عبايش پنهان.

 

 

شب ندارد سر خواب،

شاخ مأيوس يكي پيچك خشك

پنجه بر شيشه ي در مي سايد.

 

من ندارم سر يأس،

زير بي حوصلگي هاي شب، از دورادور

ضرب آهسته ي پاهاي كسي مي آيد.

(احمد شاملو)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

 

دست بردار ازين هيكل غم

كه ز ويراني خويش است آباد.

دست بردار كه تاريك ام و سرد

چون فرو مرده چراغ از دم باد.

 

دست بردار، ز تو درعجبم

به در بسته چه مي كوبي سر.

نيست، مي داني، در خانه كسي

سر فرو مي كوبي باز به در.

 

زنده، اين گونه به غم

خفته ام در تابوت.

حرف ها دارم در دل

مي گزم لب به سكوت.

 

دست بردار كه گر خاموشم

با لبم هر نفسي فرياد است.

به نظر هر شب و روزم سالي است

گر چه خود عمر به چشمم باد است.

 

 

رانده اندم همه از درگه خويش.

پاي پر آبله، لب پر افسوس

مي كشم پاي بر اين جاده ي پرت

مي زنم گام بر اين راه عبوس.

 

پاي پر آبله، دل پر اندوه

از رهي مي گذرم سر در خويش

مي خزد هيكل من از دنبال

مي دود سايه ي من پيشاپيش.

 

 

مي روم با ره خود

سر فرو، چهره به هم.

با كس ام كاري نيست

سد چه بندي به رهم؟

 

دست بردار! چه سود آيد بار

از چراغي كه نه گرماش و نه نور؟

چه اميد از دل تاريك كسي

كه نهادندش سرزنده به گور؟

 

مي روم يكه به راهي مطرود

كه فرو رفته به آفاق سياه.

دست بردار ازين عابر مست

يك طرف شو، منشين بر سر راه!

(احمد شاملو- از مجموعه ی هوای تازه- 1330)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

 

بر آن فانوس كه ش دستي نيفروخت

بر آن دوكي كه بر رف بي صدا ماند

بر آن آيينه ي زنگار بسته

بر آن گهواره كه ش دستي نجنباند

 

بر آن حلقه كه كس بر در نكوبيد

بر آن در كه ش كسي نگشود ديگر

بر آن پله كه بر جا مانده خاموش

كس اش ننهاده ديري پاي بر سر ـ

 

بهار منتظر بي مصرف افتاد!

 

به هر بامي درنگي كرد و بگذشت

به هر كويي صدايي كرد و استاد

ولي نامد جواب از قريه، نز دشت.

 

نه دود از كومه يي برخاست در ده

نه چوپاني به صحرا دم به ني داد

نه گل روييد، نه زنبور پر زد

نه مرغ كدخدا برداشت فرياد.

 

 

به صد اميد آمد، رفت نوميد

بهار ـ آري بر او نگشود كس در.

درين ويران به روي اش كس نخنديد

كس اش تاجي ز گل ننهاد بر سر.

 

كسي از كومه سر بيرون نياورد

نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقي.

هوا با ضربه هاي دف نجنبيد

گل خودروي بر نامد ز باغي.

 

نه آدم ها، نه گاوآهن، نه اسبان

نه زن، نه بچه... ده خاموش، خاموش.

نه كبك انجير مي خواند به دره

نه بر پسته شكوفه مي زند جوش.

 

به هيچ ارابه يي اسبي نبستند

سرود پتك آهنگر نيامد

كسي خيشي نبرد از ده به مزرع

سگ گله به عوعو در نيامد.

 

كسي پيدا نشد غمناك و خوشحال

كه پا بر جاده ي خلوت گذارد

كسي پيدا نشد در مقدم سال

كه شادان يا غمين آهي برآرد.

 

غروب روز اول ليك، تنها

درين خلوتگه غوكان مفلوك

به ياد آن حكايت ها كه رفته ست

ز عمق بركه يك دم ناله زد غوك... 

 

بهار آمد، نبود اما حياتي

درين ويران سراي محنت آور

بهار آمد، دريغا از نشاطي

كه شمع افروزد و بگشايدش در!

(احمد شاملو)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

خدا

آسمان را تقسیم کرد

خورشید مال تو

تو هم ماه من

(کیوان مهرگان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, کیوان مهرگان
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

روی دیوار غروب

جای پایی ست زصدها تعجیل

پشت این جاده ی کور

وای وایی ست زصدها فریاد

و در این شهر سراب

اسکلت ها همگی سنگ صبور.

 

لیکن این مرد سترگ

شب همه شب به خودش می پیچد

وز یکی درد بزرگ می زند سر به ستون تردید:

- هست آیا

یا نیست؟

 

روی دیوار غروب

جای پایی ست زصدها تعجیل.

(منصور اوجی)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, منصور اوجی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

با شرمناک دیده ی پر حال و پاک تو

در این زمین لخت،

ما را چه احتیاج، با پرده با حجاب

 

با سایه بان پر گل اندام عاج تو

در این کویر گرم،

ما را چه احتیاج، با بید و سرو باغ

 

با پر شراب ساغر چشمان مست تو

در این دیار درد،

ما را چه احتیاج، با باده، با شراب

 

با پرنیان گرم سفید دو دست تو

در این هوای سرد،

ما را چه احتیاج، با کلبه های داغ

 

با چلچراغ پر هوس چشم سبز تو

در این شبان تار،

ما را چه احتیاج، با ماه و آفتاب

 

ای شرمناک پاک

ای پر شراب مست

ای چلچراغ سبز

ای پرنیان گرم

ای سایبان عاج

                     با تو به هیچ چیز و کسم نیست احتیاج.

(منصور اوجی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, منصور اوجی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

تو ای سالار زیبایان

سلامت برگ ها را ترک می گوید

صداقت باده خواران را.

طراوت عهد یاران را،

و انگور این بلور ترد و شیرین

موستان ها را،

و شادی بوستان ها را،

دلم زین کوچه ها گریان

تو با من باش.

(منصور اوجی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, منصور اوجی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

ای صبح!

           ای بشارت فریاد!

امشب، خروس را

در آستان آمدنت

                       سر بریده اند!

(هوشنگ ابتهاج)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

گلوی مرغ سحر را بریده اند و،

                                      هنوز

درین شط شفق

                       آواز سرخ او

                                        جاری ست...

(هوشنگ ابتهاج)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

 دیرست، گالیا!

در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!

دیگر ز من ترانه ی شوریدگی مخواه!

دیرست، گالیا! به ره افتاد کاروان.

 

عشق من و تو؟... آه

این هم حکایتی است.

اما، درین زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب،

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.

شاد و شکفته، در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،

امشب هزار دختر همسال تو، ولی

خوابیده‌اند گرسنه و لخت، روی خاک.

 

زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو

بر پرده‌های سبز،

اما، هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان

جان می‌کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب می‌کنی تو به دامان یک گدا.

 

وین فرش هفت‌رنگ که پامال رقص تست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.

در تار و پود هر خط وخالش: هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ.

 

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی‌گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان...

 

دیرست، گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.

هنگامه ی رهایی لب ها و دست هاست

عصیان زندگی است.

 

در روی من مخند!

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق!

بر من حرام باد تپش های قلب شاد!

 

یاران من به بند:

در دخمه‌های تیره و نمناک باغشاه،

در عزلت تب‌آور تبعیدگاه خارک،

در هر کنار و گوشه ی این دوزخ سیاه.

 

زودست، گالیا!

در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!

اکنون ز من ترانه ی شوریدگی مخواه!

 زودست، گالیا! نرسیدست کاروان...

 

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یاران همنبرد

رنگ نشاط و خنده ی گمگشته بازیافت،

من نیز بازخواهم گردید آن زمان

سوی ترانه‌ها و غزل ها و بوسه‌ها،

سوی بهارهای دل‌انگیز گل‌فشان،

سوی تو،

            عشق من!

(هوشنگ ابتهاج)

 

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

مقدمه

از آنجا که بازشناسی حرمت ذاتی آدمی و حقوق برابر و سلب ناپذیر تمامی اعضای خانواده ی بشری بنیان آزادی، عدالت و صلح در جهان

 است،

از آنجا که بی اعتنایی و تحقیر حقوق انسان به انجام اعمال وحشیانه انجامیده به طوری که وجدان آدمی را در رنج افکنده است، و [از آنجا که] پدید آمدن جهانی که در آن تمامی ابناء بشر از آزادی بیان و عقیده برخوردار باشند و به رهایی از هراس و نیازمندی رسند، به مثابه عالی ترین آرزوی عموم انسان ها اعلام شده است،

از آنجا که بایسته است تا آدمی، به عنوان آخرین تدبیر، ناگزیر از شوریدن علیه بیدادگری و ستمکاری نباشد، به حفظ حقوق بشر از طریق حاکمیت قانون همت گمارد،

از آنجا که بایسته است تا روابط دوستانه میان ملت ها گسترش یابد،

از آنجا که مردمان «ملل متحد» در «منشور»، ایمان خود به اساسی ترین حقوق انسان ها، در حرمت و ارزش نهادن به شخص انسان را نشان داده و در حقوق برابر زن و مرد هم قسم شده اند و مصمم به ارتقای توسعه اجتماعی و بهبود وضعیت زندگی در فضای آزادترند،

از آنجا که «ممالک عضو»، در همیاری با «ملل متحد»، خود را متعهد به دستیابی به سطح بالاتری از حرمت جهانی برای حقوق بشر و آزادی های زیربنایی و دیده بانی آن کرده اند،

از آنجا که فهم مشترک از چنین حقوق و آزادی ها از اهم امور برای درک کامل چنین تعهدی است،

بنابراین، هم اکنون،

«مجمع عمومی»،

این «اعلامیه جهانی حقوق بشر» را به عنوان یک استانده ی مشترک و دستاورد تمامی ملل و ممالک اعلان می کند تا هر انسان و هر عضو جامعه با به خاطرسپاری این «اعلامیه»، به جد در راه تعلیم و آموزش آن در جهت ارتقای حرمت برای چنین حقوق و آزادی هایی بکوشد و برای اقدام های پیشبرنده در سطح ملی و بین المللی تلاش کند تا [همواره] بازشناسی مؤثر و دیده بانی جهانی [این حقوق] را چه در میان مردمان «ممالک عضو» و چه در میان مردمان قلمروهای تحت فرمان آنها [تحصیل و] تأمین نماید.

 • ماده ی ۱

تمام ابنای بشر آزاد زاده شده و در حرمت و حقوق با هم برابرند. عقلانیت و وجدان به آنها ارزانی شده و لازم است تا با یکدیگر برادرانه رفتار کنند.

• ماده ی ۲

همه انسان ها بی هیچ تمایزی از هر سان که باشند، اعم از نژاد، رنگ، جنسیت، زبان، مذهب، عقاید سیاسی یا هر عقیده ی دیگری، خاستگاه اجتماعی و ملی، [وضعیت] دارایی، [محل] تولد یا در هر جایگاهی که باشند، سزاوار تمامی حقوق و آزادی های مصرح در این «اعلامیه»اند. به علاوه، میان انسان ها بر اساس جایگاه سیاسی، قلمرو قضایی و وضعیت بین المللی مملکت یا سرزمینی که فرد به آن متعلق است، فارغ از اینکه سرزمین وی مستقل، تحت قیمومت، غیرخودمختار یا تحت هرگونه محدودیت در حق حاکمیت خود باشد، هیچ تمایزی وجود ندارد.

• ماده ی ۳

هر فردی سزاوار و محق به زندگی، آزادی و امنیت فردی است.

• ماده ی ۴

هیچ احدی نباید در بردگی یا بندگی نگاه داشته شود: بردگی و داد و ستد بردگان از هر نوع و به هر شکلی باید باز داشته شده و ممنوع شود.

ماده ی ۵

هیچ کس نمی بایست مورد شکنجه یا بیرحمی و آزار، یا تحت مجازات غیرانسانی و یا رفتاری قرارگیرد که منجر به تنزل مقام انسانی وی گردد.

ماده ی ۶

هر انسانی سزاوار و محق است تا همه جا در برابر قانون به عنوان یک شخص به رسمیت شناخته شود.

ماده ی ۷

همه در برابر قانون برابرند و همگان سزاوار آن اند تا بدون هیچ تبعیضی به طور مساوی در پناه قانون باشند. همه انسان ها محق به پاسداری و حمایت در برابر هرگونه تبعیض که ناقض این «اعلامیه» است. همه باید در برابر هر گونه عمل تحریک آمیزی که منجر به چنین تبعیضاتی شود، حفظ شوند.

 • ماده ی ۸

هر انسانی سزاوار و محق به دسترسی مؤثر به مراجع دادرسی از طریق محاکم ذی صلاح ملی در برابر نقض حقوق اولیه ای است که قوانین اساسی یا قوانین عادی برای او برشمرده و به او ارزانی داشته اند.

• ماده ی ۹

هیچ احدی نباید مورد توقیف، حبس یا تبعید خودسرانه قرار گیرد.

• ماده ی ۱۰

هر انسانی سزاوار و محق به دسترسی کامل و برابر به دادرسی علنی و عادلانه توسط دادگاهی بی طرف و مستقل است تا در برابر هر گونه اتهام جزایی علیه وی، به حقوق و تکالیف وی رسیدگی کند.

• ماده ی ۱۱

۱. هر شخصی متهم به جرمی کیفری، سزاوار و محق است تا زمان احراز و اثبات جرم در برابر قانون، در محکمه ای علنی که تمامی حقوق وی در دفاع از خویشتن تضمین شده باشد، بیگناه تلقی شود.

۲. هیچ احدی به حسب ارتکاب هرگونه عمل یا ترک عملی که مطابق قوانین مملکتی یا بین المللی، در زمان وقوع آن، حاوی جرمی کیفری نباشد، نمی بایست مجرم محسوب گردد. همچنین نمی بایست مجازاتی شدیدتر از آنچه که در زمان وقوع جرم [در قانون] قابل اعمال بود، بر فرد تحمیل گردد.

ماده ی ۱۲

هیچ احدی نمی بایست در قلمرو خصوصی، خانواده، محل زندگی یا مکاتبات شخصی، تحت مداخله [و مزاحمت] خودسرانه قرار گیرد. به همین سیاق شرافت و آبروی هیچ کس نباید مورد تعرض قرار گیرد. هر کسی سزاوار و محق به حفاظت قضایی و قانونی در برابر چنین مداخلات و تعرضاتی است.

ماده ی ۱۳

۱. هر انسانی سزاوار و محق به داشتن آزادی جابه جایی [حرکت از نقطه ای به نقطه ای دیگر] و اقامت در [در هر نقطه ای] درون مرزهای مملکت است.

۲. هر انسانی محق به ترک هر کشوری، از جمله کشور خود، و بازگشت به کشور خویش است.

• ماده ی ۱۴

۱. هر انسانی سزاوار و محق به پناه جویی و برخورداری از پناهندگی در کشورهای پناه دهنده در برابر پیگرد قضایی است.

۲. چنین حقی در مواردی که پیگرد قضایی منشأیی غیرسیاسی داشته باشد و یا نتیجه ارتکاب عملی مغایر با اهداف و اصول «ملل متحد» باشد، ممکن است مورد استناد قرار نگیرد.

ماده ی ۱۵

۱. هر انسانی سزاوار و محق به داشتن تابعیتی [ملیتی] است.

۲. هیچ احدی را نمی بایست خودسرانه از تابعیت [ملیت] خویش محروم کرد، و یا حق تغییر تابعیت [ملیت] را از وی دریغ نمود.

ماده ی ۱۶

۱. مردان و زنان بالغ، بدون هیچ گونه محدودیتی به حیث نژاد، ملیت، یا دین حق دارند که با یکدیگر زناشویی کنند و خانواده ای بنیان نهند. همه سزاوار و محق به داشتن حقوقی برابر در زمان عقد زناشویی، در طول زمان زندگی مشترک و هنگام فسخ آن هستند.

۲. عقد ازدواج نمی بایست صورت بندد مگر تنها با آزادی و رضایت کامل همسران که خواهان ازدواجند.

۳. خانواده یک واحد گروهی طبیعی و زیربنایی برای جامعه است و سزاوار است تا به وسیله ی جامعه و «حکومت» نگاهداری شود.

ماده ی ۱۷

۱. هر انسانی به تنهایی یا با شراکت با دیگران حق مالکیت دارد.

۲. هیچ کس را نمی بایست خودسرانه از حق مالکیت خویش محروم کرد.

• ماده ی ۱۸

هر انسانی محق به داشتن آزادی اندیشه، وجدان و دین است؛ این حق شامل آزادی دگراندیشی، تغییر مذهب [دین]، و آزادی علنی [و آشکار] کردن آيین و ابراز عقیده، چه به صورت تنها، چه به صورت جمعی یا به اتفاق دیگران، در قالب آموزش، اجرای مناسک، عبادت و دیده بانی آن در محیط عمومی و یا خصوصی است.

ماده ی ۱۹

هر انسانی محق به آزادی عقیده و بیان است؛ و این حق شامل آزادی داشتن باور و عقیده ای بدون [نگرانی] از مداخله [و مزاحمت]، و حق جستجو، دریافت و انتشار اطلاعات و افکار از طریق هر رسانه ای بدون ملاحظات مرزی است.

 • ماده ی ۲۰

۱. هر انسانی محق به آزادی گردهمایی و تشکیل انجمن های مسالمت آمیز است.

۲. هیچ کس نمی بایست مجبور به شرکت در هیچ انجمنی شود.

• ماده ی ۲۱

۱. هر شخصی حق دارد که در مدیریت دولت کشور خود، مستقیماً یا به واسطه انتخاب آزادانه نمایندگانی شرکت جوید.

۲. هر شخصی حق دسترسی برابر به خدمات عمومی در کشور خویش را دارد.

۳. اراده ی مردم می بایست اساس حاکمیت دولت باشد؛ چنین اراده ای می بایست در انتخاباتی حقیقی و ادواری اعمال گردد که مطابق حق رأی عمومی باشد که حقی جهانی و برابر برای همه است. رأی گیری از افراد می بایست به صورت مخفی یا به طریقه ای مشابه برگزار شود که آزادی رأی را تأمین کند.

ماده ی ۲۲

هر کسی به عنوان عضوی از جامعه حق دارد از امنیت اجتماعی برخوردار بوده و از طریق تلاش در سطح ملی و همیاری بین المللی با سازماندهی منابع هر مملکت، حقوق سلب ناپذیر اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خویش را برای حفظ حیثیت و رشد آزادانه ی شخصیت خویش، به دست آورد.

• ماده ی ۲۳

۱. هر انسانی حق دارد که صاحب شغل بوده و آزادانه شغل خویش را انتخاب کند، شرایط کاری منصفانه مورد رضایت خویش را دارا باشد و سزاوار حمایت در برابر بیکاری است.

۲. هر انسانی سزاوار است تا بدون رواداشت هیچ تبعیضی برای کار برابر، مزد برابر دریافت نماید.

۳. هر کسی که کار می کند سزاوار دریافت اجری منصفانه و مطلوب برای تأمین خویش و خانواده ی خویش موافق با حیثیت و کرامت انسانی بوده و نیز می بایست در صورت لزوم از حمایت های اجتماعی تکمیلی برخوردار گردد.

۴. هر شخصی حق دارد که برای حفاظت از منافع خود اتحادیه صنفی تشکیل دهد و یا به اتحادیه های صنفی بپیوندد.

• ماده ی ۲۴

هر انسانی سزاوار استراحت و اوقات فراغت، زمان محدود و قابل قبولی برای کار و مرخصی های دوره ای همراه با حقوق است.

• ماده ی ۲۵

۱. هر انسانی سزاوار یک زندگی با استانداردهای قابل قبول برای تأمین سلامتی و رفاه خود و خانواده اش، من جمله تأمین خوراک، پوشاک، مسکن، مراقبت های پزشکی و خدمات اجتماعی ضروری است و همچنین حق دارد که در مواقع بیکاری، بیماری، نقص عضو، بیوگی، سالمندی و فقدان منابع تأمین معاش، تحت هر شرایطی که از حدود اختیار وی خارج است، از تأمین اجتماعی بهره مند گردد.

۲. دوره ی مادری و دوره ی کودکی سزاوار توجه و مراقبت ویژه است. همه ی کودکان، اعم از آن که با پیوند زناشویی یا خارج از پیوند زناشویی به دنیا بیایند، می بایست از حمایت اجتماعی یکسان برخوردار شوند.

• ماده ی ۲۶

۱. آموزش و پرورش حق همگان است. آموزش و پرورش می بایست، دست کم در دروه های ابتدایی و پایه، رایگان دراختیار همگان قرار گیرد. آموزش ابتدایی می بایست اجباری باشد. آموزش فنی و حرفه ای نیز می بایست قابل دسترس برای عموم مردم بوده و دستیابی به آموزش عالی به شکلی برابر برای تمامی افراد و بر اساس شایستگی های فردی صورت پذیرد.

۲. آموزش و پرورش می بایست در جهت رشد همه جانبه ی شخصیت انسان و تقویت رعایت حقوق بشر و آزادی های اساسی باشد. آموزش و پرورش باید به گسترش حسن تفاهم، دگرپذیری [تسامح] و دوستی میان تمامی ملت ها و گروه های نژادی یا دینی و نیز به برنامه های «ملل متحد» در راه حفظ صلح یاری رساند.

۳. پدر و مادر در انتخاب نوع آموزش و پرورش برای فرزندان خود مقدم اند.

ماده ی ۲۷

۱. هر شخصی حق دارد آزادانه در حیات فرهنگی اجتماع خویش مشارکت کند، از انواع هنرها برخوردار گردد و در پیشرفت علمی سهیم گشته و از منافع آن بهره مند شود.

۲. هر شخصی به عنوان آفرینشگر، حق حفاظت از منافع مادی و معنوی حاصل از تولیدات علمی، ادبی یا هنری خویش را داراست.

ماده ی ۲۸

هر شخصی سزاوار نظمی اجتماعی و بین المللی است که در آن حقوق و آزادی های مصرح در این «اعلامیه» به تمامی تأمین و عملی گردد.

 • ماده ی ۲۹

۱. هر فردی در برابر جامعه اش که تنها در آن رشد آزادانه و همه جانبه ی او میسر می گردد، مسئول است.

۲. در تحقق آزادی و حقوق فردی، هر کس می بایست تنها تحت محدودیت هایی قرار گیرد که به واسطه ی قانون فقط به قصد امنیت در جهت بازشناسی و مراعات حقوق و آزادی های دیگران وضع شده است تا اینکه پیش شرط های عادلانه ی اخلاقی، نظم عمومی و رفاه همگانی در یک جامعه مردمسالار تأمین گردد.

۳. این حقوق و آزادی ها شایسته نیست تا در هیچ موردی مغایر با هدف ها و اصول «ملل متحد» اعمال شوند.

ماده ی ۳۰

در این «اعلامیه» هیچ چیز نباید به گونه ای تفسیر شود که برای هیچ «حکومت»، گروه یا فردی متضمن حقی برای انجام عملی به قصد از میان بردن حقوق و آزادی های مندرج در این «اعلامیه» باشد.

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

با سيبت از اطاعت صدها (نمي خورد)

آدم رسيده است به عصيان (مي خورد)!

بر روي گونه هاي تو عطري به طعم شعر،

مانند شهد ياس كه پروانه مي خورد!

نان و نمك … و دو فنجان چاي؛ باز –

- شاعر كه توي چشم تو صبحانه مي خورد!

گنجشك شعر او كه به قحطي دچار بود

بر دست هاي كوچك تو دانه مي خورد!

حالا كه شد ترانه شاعر، نديمه ات

گيسوي تو شبيه غزل شانه مي خورد!

شور نگاه و آتش دل، رقص موي تو:

اين ها به درد اين دل ديوانه مي خورد!

(بازي نمي كنيم ؟!): تو… او: (برگ را بيار!)

(من مي برم !): تو… او به خدا جا نمي خورد!

دستش پر از دل است، و حاكم تويي… ولي

حكمي كه مي كني به ورق ها نمي خورد!

در دور بعد نيز خودش دست مي دهد

اين برگ، برگ شوم، بر(×) اما نمي خورد!

دل مي زند دوباره، تو هم باز مي بري !(×)

اين برد حق توست كسي جا نمي خورد !

بازي مان تمام؟! نه تازه شروع شد!

بازي ميان سيب... و عصيان (مي خورد)!

(ناشناس)


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

دردِ من نیست، که این درد پریشانی هاست

این جنون لازمه ي کوچ بیابانی هاست

پشت من پهنه ي زخم است، ولی شهر هنوز...

اولین دغدغه اش پینه ي پیشانی هاست

از کجا آمده ام، آمدنم بهرچه بود...؟

به کجا می روم این راه پشیمانی هاست...

چند وقتی است که بی حوصله ام، بی شعرم

چشم هایِ تو ولی رمز غزل خوانی هاست

من به جز «شعر» به جز«آه» بساطم خالی است...

تو به جز عشق، دلت صحنه ي ویرانی هاست

من پریشان به پریشانی چشمان توام ...

چشم های تو پریشان به پریشانی هاست

می توان گفت نمک گیر نگاهم شده ای ...

بی نمک نیست اگر سفره ي بی نانی هاست

من کمی بیشتر ازعشق تو را می فهمم

عشق راه و روشِ بچه دبستانی هاست ...

 


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

اين شکسته چنگ بي قانون،

رام چنگ چنگي شوريده رنگ پير،

گاه گويي خواب مي بيند.

خويش را در بارگاه پر فروغ مهر

طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت،

يا پريزادي چمان سرمست

در چمن زاران پاک و روشن مهتاب مي بيند.

روشني هاي دروغيني

- کاروان شعله هاي مرده در مرداب-

بر جبين قدسي محراب مي بيند.

ياد ايام شکوه و فخر و عصمت را،

مي سرايد شاد،

قصه ي غمگين غربت را:

 
«هان، کجاست

پايتخت اين کج آيين قرن ديوانه؟

با شبان روشنش چون روز،

روزهاي تنگ و تارش، چون شب اندر قعر افسانه.

با قلاع سهمگين سخت و ستوارش،

با لئيمانه تبسم کردن دروازه هايش، ‌سرد و بيگانه.

 
هان، کجاست؟

پايتخت اين دژآيين قرن پر آشوب.

قرن شکلک چهر.

بر گذشته از مدار ماه.

ليک بس دور از قرار مهر.

قرن خون آشام،

قرن وحشتناک تر پيغام،

کاندران با فضله ي موهوم مرغ دور پروازي

چار رکن هفت اقليم خدا را در زماني بر مي آشوبند.

هر چه هستي، هر چه پستي، هر چه بالايي

سخت مي کوبند.

پاک مي روبند.

هان، کجاست ؟

پايتخت اين بي آزرم و بي آيين قرن.

کاندران بي گونه يي مهلت

هر شکوفه ي تازه رو بازيچه ي باد است.

همچنان که حرمت پيران ميوه ي خويش بخشيده

عرصه ي انکار و وهن و غدر و بيداد ست.

پايتخت اينچنين قرني

کو؟

بر کدامين بي نشان قله ست؛

در کدامين سو؟

ديده بانان را بگو تا خواب نفريبد.

بر چکاد پاسگاه خويش، ‌دل بيدار و سر هشيار،

هيچشان جادويي اختر،

هيچشان افسوس شهر نقره ي مهتاب نفريبد.

بر به کشتي هاي خشم بادبان از خون،

ما، براي فتح سوي پايتخت قرن مي آييم.

تا که هيچستان نه توي فراخ اين غبار آلود بي غم را

با چکاچک مهيب تيغ هامان، تيز

غرش زهره دران کوسهامان، سهم

پرش خارا شکاف تيرهامان، ‌تند؛

نيک بگشاييم.

شيشه هاي عمر ديوان را

از طلسم قلعه ي پنهان، ز چنگ پاسداران فسونگرشان،

جلد برباييم،

بر زمين کوبيم.

ور زمين -گهواره ي فرسوده ي آفاق-

دست نرم سبزه هايش را به پيش آرد،

تا که سنگ از ما نهان دارد،

چهره اش را ژرف بشخاييم.

ما

فاتحان قلعه هاي فخر تاريخيم،

شاهدان شهرهاي شوکت هر قرن.

ما
يادگار عصمت غمگين اعصاريم.

ما

راويان قصه هاي شاد و شيرينيم.

قصه هاي آسمان پاک.

سرد تاري، ‌خاک.

قصه هاي خوشترين پيغام.

از زلال جويبار روشن ايام.

قصه هاي بيشه ي انبوه، پشتش کوه، پايش نهر.

قصه هاي دست گرم دوست در شب هاي سرد شهر.

ما

کاروان ساغر و چنگيم.

لوليان چنگمان افسانه گوي زندگي مان،‌ زندگي مان شعر و افسانه.

ساقيان مست مستانه.

هان، کجاست،

پايتخت قرن؟

ما براي فتح مي آييم؟

تا که هيچستانش بگشاييم...»

اين شکسته چنگ دلتنگ محال انديش،

نغمه پرداز حريم خلوت پندار،

جاودان پوشيده از اسرار،

چه حکايت ها که دارد روز و شب با خويش!

اي پريشان گوي مسکين! پرده ديگر کن.

پور دستان جان ز چاه نابرادر درنخواهد برد.

مُرد، مُرد، او مُرد.

داستان پور فرخزاد را سر کن.

آن که گويي ناله اش از قعر چاهي ژرف مي آيد.

نالد و مويد،

مويد و گويد:

آه، ديگر ما

فاتحان گوژپشت و پير را مانيم.

بر به کشتي هاي موج بادبان از کف،

دل به ياد بره هاي فرهي، در دشت ايام تهي، بسته.

تيغ هامان زنگخورد و کهنه و خسته،

کوسهامان جاودان خاموش،

تيرهامان بال بشکسته.

ما

فاتحان شهرهاي رفته بر باديم.

با صدايي ناتوان تر زانکه بيرون آيد از سينه

راويان قصه هاي رفته از ياديم.

کس به چيزي، يا پشيزي، برنگيرد سکه هامان را.

گويي از شاهي ست بيگانه.

يا ز ميري دودمانش منقرض گشته.

گاهگه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادويي،

همچو خواب همگنان غار،

چشم مي ماليم و مي گوييم: آنک، طرفه قصر زرنگار صبح شيرين کار.

ليک، بي مرگ است دقيانوس.

واي، واي، افسوس.»


(مهدي اخوان ثالث)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, مهدی اخوان ثالث
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

و خط فاصله مايیم ـ یا من و... یا تو

وگرنه فاصله ای نیست بین من تا تو

و ما دو خط موازی دچار یک دیگر

که پای من به خیابان نریخت، جز با تو

چه شد که نام تو شد عشق و من شدم عاشق

کجای حادثه چشمم نوشت تنها تو؟

کجای حادثه از اتفاق جاری شد

چگونه حل شده بودی در این معما تو؟

شبی که چشم تو پاشید روی خواب من

مرا در آن طرف شب ندیدی آیا تو؟

تو سنگدل شده بودی عزیز، اما من

به سینه، سنگ تو را می زدم و اما تو...

هنوز معتقدم خواب رفته پاهامان

وگرنه فاصله ای نیست بین من تا تو

(ناشناس)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

با ما نه زمین، که آسمان ها چپ ِ چپ

دنیا و دراوست هر چه پیدا چپ ِ چپ

یارب به کدام گوشه گیریم کنار ...؟

افتاده نگاه دوست با ما چپ ِ چپ


برچسب‌ها: رباعی و دو بیتی
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من

كه جز ملال نصیبی نمی برید از من

زمین سوخته ام نا امید و بی بركت

كه جز مراتع نفرت نمی چرید از من

عجب كه راه نفس بسته اید بر من و باز

در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید اما

بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شما هر آینه، آیینه اید و من همه آه

عجیب نیست كز این سان مكدرید از من

نه در تبری من نیز بیم رسوایی است

به لب مباد كه نامی بیاورید از من

اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی

چه جای واهمه، تیغ از شما ورید از من

چه پیك لایق پیغمبری به سوی شماست؟

شما كه قاصد صد شانه برسرید از من

برای تان چه بگویم زیاده بانوی من

شما كه با غم من آشناترید از من

(حسین منزوی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, حسین منزوی
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

من را نگاه می کنی اما چه سرسری

جوری که ممکن است به زن های دیگری…

باتوم به دست! اینکه کتک می زنی منم!

همبازی خجالتی و کوچکت، پری!

دمپایی ام همیشه مگر تا به تا نبود؟

حالا مرا دوباره به خاطر می آوری؟

ما سال هاست بی خبر از هم گذشته ایم

هریک بزرگ تر شده در چشم دیگری

شاید که آشنای یکی دیگر از شماست

آن نوجوان که با لگد ازهوش می بری…

در چشم های میشی تو گرگ می دود

یعنی گذشت دوره ی خواهر، برادری!

در باور تو ارزش من نصف توست، نه؟

زن جنس پست و مرد… بگو؟! جنس ِ بهتری!

در باور تو ارزش من هم، تن ِ من است

دستور می دهی که «موها زیر روسری!»

وقتی بهشت و دوزخ من دست ساز توست

دیگر کدام مکتب و آیین و باوری؟

حالا ببین چرا به تنفر صدای من…

حالا بگو چگونه تو…انگار که کری

من گریه می کنم ولی نه در برابرت

من گریه می کنم ولی از نابرابری

(مژگان عباسلو)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, مژگان عباسلو
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

يكي بايدصدايش توي گوش ما سه نقطه

يكي بايد همين امشب و يا فردا سه نقطه

يكي كه مثل من ديوانه ي ديوانه باشد

و مثل من روانش پاک باشد تا سه نقطه

یكي كه لهجه اش خاكي، مرامش آفتابي

صدايش آبي آرامش دريا سه نقطه

یكي كه مثل بي بي خستگي هاي دلم را

بگيرد و بخواند طفلکم لا لا سه نقطه

هميشه توي خوابم ديده ام، سهم من از عشق

انار و سيب و بعدش خانم سارا سه نقطه

انار و سيب و سارا توی بشقاب وجودم

و بی وقفه به ريش مردم دنيا سه نقطه

ولی اينها همه خواب و خيال كودكانه است

خيالات محال آدمی تنها سه نقطه

***
دوباره پای شاعر از گليم اش چيزتر شد

و بعدش اين غزل را مرتکب شد با سه نقطه

تمام سعی خود را کرد، توی بيت آخر؛

بگويد يك نفر شايد... هنوز... اما... سه نقطه.

(محسن باقرلو)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محسن باقرلو
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

ای مهربان‌تر از برگ در بوسه‌های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینه‌ی نگاهت پیوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت صبح ستاره‌باران

باز آ که در هوایت خاموشی جنونم

فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز

کاین‌گونه فرصت از کف دادند بی شماران

گفتی: «به روزگاران مهری نشسته» گفتم:

«بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران»

بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان، سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران؛

وین نغمه‌ی محبت، بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران.

(شفیعی کدکنی) 


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

در آینه، دوباره نمایان شد:

با ابر گیسوانش در باد،

باز آن سرود سرخ «انا الحق»

ورد زبان اوست.

تو در نماز عشق چه خوانده ای؟-

                                          که سال هاست

بالای دار رفتی و این شحنه های پیر

از مرده ات هنوز

پرهیز می کنند.

نام تو را به رمز،

رندان سینه چاک نشابور

در لحظه های مستی

                       - مستی و راستی -

آهسته زیر لب

تکرار می کنند.

وقتی تو،

           روی چوبه ي دارت،

                                      خموش و مات

بودی،

ما:

انبوه کرکسان تماشا،

با شحنه های مامور:

مامورهای معذور،

همسان و همسکوت

                         مانديم.

خاکستر تو را

باد سحرگهان

هر جا که برد،

مردی ز خاک رويید.

در كوچه باغ هاي نشابور،

مستان نيم شب، به ترنم،

آوازهاي سرخ تو را

                         باز

ترجيع وار زمزمه كردند.

نامت هنوز ورد زبان هاست. 

(شفیعی کدکنی)   

 

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

نفسم گرفت ازاین شب، در این حصار بشکن

در این حصار جادویی روزگار بشکن

چو شقایق، از دل سنگ، برآر رایت خون،

به جنون، صلابت صخره ي کوهسار بشکن

توکه ترجمان صبحی، به ترنم و ترانه

لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن

«سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟»

تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن

بسراي تا كه هستي، كه سرودن است بودن

به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن

شب غارت تتاران، همه سو فکنده سایه

تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن

ز برون کسی نیاید چو به یاری تو، اینجا،

تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن.

(شفیعی کدکنی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

ما چون دو دریچه، روبروی هم،

آگاه ز هر بگو مگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده،

هر روز قرار روز آینده.

عمر آینه ی بهشت، اما ... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست،

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست.

نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد،

نفرین به سفر، که هرچه کرد او کرد!

(مهدی اخوان ثالث)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, مهدی اخوان ثالث
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

به پایان رسیدیم اما

نکردیم آغاز،

فرو ریخت پرها

نکردیم پرواز،

ببخشای

             ای روشن عشق بر ما،

                                            ببخشای!

ببخشای اگر صبح را

                               ما به مهمانی کوچه

                                                         دعوت نکردیم؛

ببخشای

             اگر روی پیراهن ما

                                       نشان عبور سحر نیست؛

ببخشای ما را

 اگر از حضور فلق

                          روی فرق صنوبر

                                                 خبر نیست.

نسیمی

گیاه سحرگاه را،

                    در کمندی فکنده ست و

                                                تا دشت بیداری اش می کشاند

و ما کمتر از آن نسیمیم،

در آن سوی دیوار بیمیم،

ببخشای

           ای روشن عشق

                                 بر ما ببخشای!

به پایان رسیدیم،

                     اما،

                              نکردیم آغاز؛

فرو ریخت پرها

                             نکردیم پرواز.

(شفیعی کدکنی)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

- «به كجا چنین شتابان؟»

                  گون از نسیم پرسید.


- «دل من گرفته زین جا،

                             هوس سفر نداری

 زغبار این بیابان؟ »

- «همه آرزویم، اما

                               چه كنم كه بسته پایم...»

 
- «به كجا چنین شتابان؟»

- «به هر آن کجا كه باشد به جز این سرا سرایم.»

 
- «سفرت بخیر! اما تو و دوستی، خدا را

چو از این كویر وحشت به سلامتی گذشتی،

 
به شكوفه ها، به باران،

برسان سلام ما را.»

(شفیعی کدکنی)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
                                                                                                        برای اخوان ثالث

درین شب ها،

که گل از برگ، و برگ از باد و باد از ابر می ترسد.

درین شب ها،

که هر آیینه با تصویر بیگانه ست

و پنهان می کند هر چشمه ای

                                    سرّ و سرودش را

چنین بیدار و دریاوار

تويی تنها که می خوانی.

 

توئی تنها که می خوانی

رثای ِ قتل ِ عام و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را

تويی تنها که می فهمی

زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ نا امیدان را.

 

بر آن شاخ بلند،

                      ای نغمه ساز باغِ بی برگی!

بمان تا بشنوند از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه های خُرد ِ باغ

                                                     در خواب اند

بمان تا دشت های روشن آیینه ها،

                                           گل های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را

ز ِ آواز تو دریابند.

تو غمگین تر سرودِ حسرت و چاووش این ایام.

تو، بارانی ترین ابری

                                 که می گرید،

به باغ مزدک و زرتشت.

تو، عصیانی ترین خشمی، که می جوشد،

ز جام و ساغر خیام.

درین شب ها

که گل از برگ و

                        برگ از باد و

                                      ابر از خویش می ترسد،

و پنهان می کند هر چشمه ای

                                   سرّ و سرودش را،

در این آقاق ظلمانی

چنین بیدار و دریا وار

توئی تنها که می خوانی.

 (شفیعی کدکنی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

باران!‌ سرود دیگری سر کن!


من نیز می دانم که در این سوگ


                                      یاران را


یارای خاموشی گزیدن نیست.

اما تو می دانی که در این شب،

دیوارهای خسته را


                            تاب شنیدن نیست.

من نیز می دانم که یاران شقایق را

دستی به نفرین


                    از ستاک صبح پرپر کرد

من نیز می دانم که شب افسانه ی خود را

در گوش بیداران مکرر کرد.


اما نمی گویم:


دیگر نخواهد رست در این باغ

خونبرگ آتشبوته ای


                        چون قامت یاد شهیدانش.

یا گل نخواهد داد،


پیوند دست نا امیدانش.


باران !‌ سرود دیگری سر کن!


شعر تو با این واژگان شسته


                                  غمگین است

ترجیع محزون تو،


                       امشب نیز


                                    چون ترجیع دوشین است.

شعری به هنجاری دگر بسرای

 

آوای خود را پرده دیگر کن.


باران! سرود دیگری سر کن.

(شفیعی کدکنی)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

پیش از آنی که به یک شعله بسوزانم شان 

 باز هم گوش سپردم به صدای غم شان 

 هرغزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت 

 دیدنی داشت ولی سوختن با هم شان 

گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد 

 بغض شان شیون شان ضجه ی زیر و بم شان 

نه شنیدی و مباد آن که ببینی روزی 

ماتمی را که به جان داشتم از ماتم شان 

 زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند 

تو نبودی که به حرفی بزنی مرهم شان 

 این غزل ها همه جان پاره ی دنیای من اند 

لیک با این همه از بهر تو می خواهم شان 

 گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند 

 بی صدا باد دگر زمزمه ی مبهم شان 

فکر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود 

که دگر تاب نیاوردم و سوزاندم شان  

(محمد علي بهمني)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد علی بهمنی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

چشماتو وا کن که سحر، تو چشم تو بیدار بشه

صدام بزن که از صدات، باغ دلم باهار بشه

اون که می خواد میون ما- من و تو- دیوار بکشه

دل می گه نفرینش کنم، به درد من دچار بشه

بارون سنگم که بیاد، بر نمی گردم از تو من 

ازاین که بدتر نمی شه، هر چی می شه، بذار بشه

یه دل نه صد دل چیزی نیست، وقتی تماشات می کنم

می گم توی دلم که کاش، دلم هزار هزار بشه!

****

دلم می خواد یه روز که تو، بالای برجت ایستادی

یه هو افق چاک بخوره، جاده پر از غبار بشه

من برسم صدات کنم، تا یه نفر که جز تو نیس

از اون بالا بیاد پایین، به ترک من سوار بشه

هی بزنیم به اسبمون، بریم به شهری که در اون

سحر پشت سحر بیاد، باهار پشت باهار بشه

***

با من بیا، با من بمون، نذار که تنها بمونم 

نذار که خونه ی دلم، دوباره تنگ و تار بشه

شاخای دیو و می شکونم، سر به ستاره می زنم

یه روز اگه دستای من، با دستای تو یار بشه

عاشق شیم و دعا کنیم که شاید از معجز عشق

یه روز بیاد که روزگار، دوباره روزگار بشه

(زنده یاد حسین منزوی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, حسین منزوی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

گوارای من! آه ای شعر ناب من! سلام ، ای عشق!

به جام شوکران من، شراب من! سلام، ای عشق!

زمین خاکی ام، گرد سرت می گردم و هستم

سلام، ای زندگی بخش آفتاب من! سلام، ای عشق!

درعرفان زیبایی، به روی من، تو وا کردی

سلام، ای معرفت را فتح باب من! سلام، ای عشق!

دو فصل گمشده، پیدا شد آخر با تو، زین دفتر

تو ای آغاز و انجام کتاب من، سلام، ای عشق!

سلام، ای خط زده، کابوس هایم را، طلوع تو،

از آفاق پر از آشوب خواب من سلام، ای عشق!

به هنگام غروب خویش هم، با آخرین خطش

رقم بر صفحه ی شب زد، شهاب من: «سلام، ای عشق!»

به دور افکنده ام، غم ها و شادی های کوچک را

توای رمز بزرگ انتخاب من! سلام، ای عشق!

تو عقل سرخ را با واژه هایم آشتی دادی

سلام، آه ای شعور شعر ناب من! سلام، ای عشق!

حقیقت با تو از آرایه و پیرایه عریان شد

سلام، ای راستین بی نقاب من! سلام، ای عشق!

درود، ای آبی بودایی! ای تمثیل زیبایی!

گل نیلوفر باغ سراب من! سلام، ای عشق!

«چرا هستم؟»  سوال بی جوابم بود از هستی

تو دادی با سلام خود، جواب من، سلام، ای عشق!

اگر چه با تو، دور زندگی تند است، اما باز،

سلام، ای شط شیرین شتاب من! سلام، ای عشق!

(حسین منزوی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, حسین منزوی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را

که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک ‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم

که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

(نجمه زارع)


برچسب‌ها: غزل معاصر, نجمه زارع
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

تو در معادله های چهار مجهولی

به ضرب و جمع عدد های فرد مشغولی

ببین دوباره مرا در خودت کم آوردی

که ضلع گمشده ام توی خواب هذلولی

من آن سه نقطه ی گیجم پس از مربّع ها

که می رسد به تو از این روابط طولی

دو تا پرنده که از پشت بام می افتند

دو تا پرنده در این اتفاق معمولی-

« شبیه بچگیای من و تو هی مردن»

« دو تا پلندمو کشتی؟ چلا؟ همین جولی؟»

نگاه کن! پس از این گریه چی بجا مانده؟

دو چشم قرمز خسته شبیه گلبولی-

که لیز می شود از بوسه های غمگینت

تو در تصّور من شکل فعل مجهولی

(فاطمه اختصاری)


برچسب‌ها: غزل معاصر, فاطمه اختصاری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد

رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه،

شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است

وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم

هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد

زخمی کینه ی من! این تو و این سینه‌ ی من

من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است

وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

(فاضل نظری)


برچسب‌ها: غزل معاصر, فاضل نظری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است!

اکسیر من!  نه این که مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غرل شبیه غزل های من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم 

اما چه قدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟

(محمد علی بهمنی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد علی بهمنی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

گفتم: «بدوم تا تو همه فاصله ها را»

تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتن مان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...

(محمد علی بهمنی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد علی بهمنی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب

و اين سان خواب ها را با تو زيبا مي كنم هر شب

 
تبي اين کاه را چون كوه سنگين مي كند آن گاه

 
چه آتش ها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب

 
تماشايي است پيچ و تاب آتش ها ... خوشا بر من

 
كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب

 
مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست!

 
چه گونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب

 
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو

 
كه اين يخ كرده را از بي كسي  «ها» مي كنم هرشب


تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب

 
حضورم را ز چشم شهرحاشا مي كنم هر شب

 
دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش


چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب

 
كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي؟


كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب

(محمد علی بهمنی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد علی بهمنی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

ده سال دور و تنها، تنها به جرم این که:

او سرسپرده می خواست، من دل سپرده بودم

ده سال می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

گویی به جای خورشید، من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد، وقتی غروب می شد:

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم.

(محمد علی بهمنی)  


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد علی بهمنی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغ های قیل و قال پرست


چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را

برای این همه ناباور خیال پرست؟


به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست


رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرزه علف های باغ کال پرست


رسیدم به کمالی که جز اناالحق نیست

کمال دار برای من کمال پرست


هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست


به چشم تنگی نامردم زوال پرست

(محمد علی بهمنی) 


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد علی بهمنی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

وقتی همه ش دروغ می گی! من چی رو باور بکنم؟

بذار برم به حال خود یه فکر بهتر بکنم

با دفتر خاطره هام می شه هزار تا قصه ساخت

اگه یه فکری واسه ی صفحه ی آخر بکنم

سه چار تاجمله ی قشنگ کاشکی منم بلد بودم

چی کار کنم نمی تونم دروغ و ازبر بکنم

خستگیای جسمم و یه حبه خواب در می کنه

خستگیای  روحم و با چه کسی در بکنم؟

گلی که پس فرستادی داره تو دستم می میره

حیف که نمی ذاره دلم این گل و خنجر بکنم

من واسه ی دیدن تو این همه راهُ اومدم

کاری نکن برم دیگه با همه چی قهر بکنم

اون روزا نوبت تو بود، این روزا نوبت منه

که بی وفا بشم دیگه، اینو به اون در بکنم

دلم هوای چیدن یه میوه ی نچیده داشت

حیف که لبای تو نذاشت مزه شُ نوبر بکنم

(محمد علی بهمنی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد علی بهمنی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

یه روز دلم گرفته بود مثل هوای بارونی

از اون هواها که خودت حال و هواشو می دونی

اگه بشه با واژه ها حالمو تعریف بکنم

تو هم من و شعر منو با همه حست می خونی

یه حالی داشتم که نگو

یه حالی داشتم که نپرس

یه تیکه از روحمو من

جایی گذاشتم که نپرس

یه جایی که می گردم و

دوباره پیداش می کنم

حتی اگه کویر باشه

بهشت دنیاش می کنم

اسم قشنگ شهرمو

تو می دونی چی می ذارم

دونه دونه کوچه هاشو

به اسمای کی می ذارم

آخه تو هم مثل منی

مثل دلای ایرونی

وقتی هوا ابری می شه

حال و هوامو می دونی

(محمد علی بهمنی)


برچسب‌ها: محمد علی بهمنی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

پروانه 

        بی تاب گلی ست که برای تو چیده ام

گل را به شاخه می بندم

پروانه آرام می شود

شعری برای تو می چینم

(محمد علی بهمنی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمد علی بهمنی, شعر کوتاه و هایکو
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

حرفی برای گفتن اگر بود

دیوارها،

سکوت نمی کردند

دیوار!

ای قامت بلند

آیا زبان آجری تو

در بند بند سیمان،

محصور مانده است

یا روزگار جایزه دار ما

حتی تو را به عرصه ی تبلیغ خوانده است


دیوار!

ای قامت بلند

آیا سکوت،

تنها جواب توست؟


یا عکس این فرشته ی عریان

برگی از آیه های کتاب توست

دیوار!

        دیوار!              

ای خوش ترین جواب تو

                                آوار

(محمد علی بهمنی)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمد علی بهمنی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و از ماه و آسمان

از هر چه و هر آن که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه، تن خسته می کشم

وایا از این حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت: یار تو هستم ولی نبود

از خود که زخم خورده ام از یار خسته ام

با خویش در ستیزم و از دوست در گریز

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

(محمد علی بهمنی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد علی بهمنی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

ما که این همه برای عشق

                                   آه و ناله دروغ می کنیم

راستی چرا

در رثای بی شمار عاشقان

                                     - که بی دریغ-

خون خویش را نثار عشق می کنند

از نثار یک دریغ هم

                           دریغ می کنیم؟

(قیصر امین پور)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, قیصر امین پور
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو

ورد زبان کوچه خاموشی

 

امشب

تکلیف پنجره

بی چشم های باز تو روشن نیست!

(قیصر امین پور)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, قیصر امین پور
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

از تمام رمز و رازهای عشق


جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده ی میان تهی


چیز دیگری سرم نمی شود


من سرم نمی شود

                     ولی...


راستی


دلم

           که می شود!

(قیصر امین پور)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, قیصر امین پور
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

ای مطلع شرق تغزل چشم هایت

خورشیدها سر می زنند از پیش پایت

ای عطر تو از آسمان نیلوفری تر

پیچیده در هرم نفس هایم هوایت

آیینه ی موسیقی چشم تو باران

پژواک رنگ و بوی گل موج صدایت

با دست هایت پل زدی ای نبض آبی

بر شانه های من پلی تا بی نهایت

پس دست کم بگذار تا روز مبادا

در چشم من باقی بماند جای پایت

(قیصر امین پور)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, قیصر امین پور
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است

 
ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است

 
تا شعله در سریم، پروانه اخگریم

 
شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

 
ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم

 
پرواز بال ما، در خون تپیدن است


پر می کشیم و بال، بر پرده ی خیال

 
اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

 
ما هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش


آیین آینه، خود را ندیدن است


گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی


پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

 
بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را

 
خامیم و درد ما، از کال چیدن است 


 (قیصر امین پور)


برچسب‌ها: غزل معاصر, قیصر امین پور
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند


یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند


کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار


دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند


دل خراب من دگر خراب تر نمی شود


که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند


گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم


یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند


چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند


نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست


اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

(هوشنگ ابتهاج)


برچسب‌ها: غزل معاصر, هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

در آسمان غزل عاشقانه بال زدم

به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم

در انزوای خودم با تو عالمی دارم

به لطف قول و غزل قید قیل و قال زدم

کتاب حافظم از دست من کلافه شدست

چقدر آمدنت را چقدر فال زدم

غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست

همان شبی که برایش تو را مثال زدم

غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد

چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم

به قدر یک مژه بر هم زدن تو را دیدم

تمام حرف دلم را در این مجال زدم

(ناشناس)


برچسب‌ها: غزل معاصر
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت،

                                          سرها در گریبان است.  

          
کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.


نگه جز پیش پا را دید،‌ نتواند،


که ره تاریک و لغزان است.


وگر دست محبت سوی کس یازی،


به اکراه آورد دست از بغل بیرون،


که سرما سخت سوزان است.


نفس کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.


نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم،


ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟


مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!


هوا بس ناجوانمردانه سرد است… آی …


دمت گرم و سرت خوش باد!


سلامم را تو پاسخگوی، در بگشای!

 


منم من! میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم.

 

منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور.


منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور


نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.


بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.


حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد.

تگرگی نیست، مرگی نیست.


صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.


من امشب آمدستم وام بگذارم.


حسابت را کنار جام بگذارم.


چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟


فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.


حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.


و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،


به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است.


حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.


سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت.


هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان،


نفس‌ها ابر، دل ها خسته و غمگین،


درختان اسکلت های بلور آجین،


زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،


غبار آلوده مهر و ماه،


زمستان است.


(مهدی اخوان ثالث)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, مهدی اخوان ثالث
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

مرا با خاک می سنجی نمی دانی که من بادم

نمی دانی که در گوش کر افلاک فریادم

نه خود با آب کوثر همسرشتم نز بهشتم من

که من از دوزخم با آتش نمرود همزادم

نه رودی سر به فرمانم که سیلابی خرو شانم

که از قید مصب و بستر و سر منزل آزادم

گهی تنگ است دنیایم گهی در مشت گنجایم

فرو مانده است عقل مدعی در کار ابعادم

برای شب شماری چوبخط روزها کافی ست

جز این دیگر چه کاری هست با ارقام و اعدادم؟

به جای فرق خود بر ریشه ی خسرو زنم تیشه

اگر چه عاشق شیرینم و از نسل فرهادم

گهی با کوه بستیزم گه از کاهی فرو ریزم

به حیرت مانده حتی آنکه افکنده است بنیادم

همان مردن ولی از عشق مردن بود و دیگر هیچ

اگر آموخت حرف دیگری جز عشق استادم

به زخمی مرهمم کس را و زخمی میزنم کس را

شگفت آورترینم من چنینم: جمع اضدادم    

(حسین منزوی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, حسین منزوی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

آنقدر از مقابل چشم تو رد شدم

تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم 

منظومه ای برابر چشمم گشوده شد

آن شب که از کنار تو آرام رد شدم 

گم بودم از نگاه تمام ستارگان

تا اینکه با دو چشم سیاهت رصد شدم 

دیدم تو را در آینه و مثل آینه

من هم دچار- از تو چه پنهان- حسد شدم 

شاید به حکم جاذبه شاید به جرم عشق

در عمق چشم های تو حبس ابد شدم 

شاعر شدم! همان کسی که تو را خوب می سرود

مثل کسی که مثل خودش می شود شدم 

(محمد سلمانی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد سلمانی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

دلم خوش است به گل های باغ قالی ها

که چشم باران دارم ز خشکسالی ها

به باد حادثه بالم اگر شکست٬ چه باک!

خوشا پریدن با این شکسته بالی ها!

چه غربتی است٬ عزیزان من کجا رفتند؟

تمام دور و برم پر ز جای خالی ها

زلال بود و روان رود رو به دریایم

همین که ماندم، مرداب شد زلالی ها

خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود

که دل زدیم به دریای بی خیالی ها

(قیصر امین پور)


برچسب‌ها: غزل معاصر, قیصر امین پور
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

عشق پرواز بلندی ست، مرا پربدهید

به من اندیشه ی از مرز فراتر بدهید

من به دنبال دل گمشده ای می گردم

یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید

تا درختان جوان راه من را سد نکنند

برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید

یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید

باغ جولان مرا بی در و پیکر بدهید

آتش از سینۀ آن سرو جوان بردارید

شعله اش را به درختان تناور بدهید

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند

به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید

عشق اگر خواست نصیحت به شما، گوش کنید

تن برازنده او نیست به او سر بدهید

دفتر شعر جنون بار مرا پاره کنید

یا به یک شاعر دیوانه ی دیگر بدهید

(محمد سلمانی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد سلمانی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

دلم را ورق می زنم

به دنبال نامی که گم شد

در اوراق زرد و پراکنده این کتاب قدیمی

به دنبال نامی که من...

- من شعرهایم که من هست و من نیست-

به دنبال نامی که تو...

- توی آشنا- ناشناس تمام غزل ها-

به دنبال نامی که او...

به دنبال اویی که کو؟

(قیصر امین پور)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, قیصر امین پور
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

                                   تکیه داده ام!

(قیصر امین پور)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, قیصر امین پور
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر