با سيبت از اطاعت صدها (نمي خورد)
آدم رسيده است به عصيان (مي خورد)!
بر روي گونه هاي تو عطري به طعم شعر،
مانند شهد ياس كه پروانه مي خورد!
نان و نمك … و دو فنجان چاي؛ باز –
- شاعر كه توي چشم تو صبحانه مي خورد!
گنجشك شعر او كه به قحطي دچار بود
بر دست هاي كوچك تو دانه مي خورد!
حالا كه شد ترانه شاعر، نديمه ات
گيسوي تو شبيه غزل شانه مي خورد!
شور نگاه و آتش دل، رقص موي تو:
اين ها به درد اين دل ديوانه مي خورد!
(بازي نمي كنيم ؟!): تو… او: (برگ را بيار!)
(من مي برم !): تو… او به خدا جا نمي خورد!
دستش پر از دل است، و حاكم تويي… ولي
حكمي كه مي كني به ورق ها نمي خورد!
در دور بعد نيز خودش دست مي دهد
اين برگ، برگ شوم، بر(×) اما نمي خورد!
دل مي زند دوباره، تو هم باز مي بري !(×)
اين برد حق توست كسي جا نمي خورد !
بازي مان تمام؟! نه تازه شروع شد!
بازي ميان سيب... و عصيان (مي خورد)!
(ناشناس)
برچسبها: غزل معاصر
