نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
دردِ من نیست، که این درد پریشانی هاست
این جنون لازمه ي کوچ بیابانی هاست
پشت من پهنه ي زخم است، ولی شهر هنوز...
اولین دغدغه اش پینه ي پیشانی هاست
از کجا آمده ام، آمدنم بهرچه بود...؟
به کجا می روم این راه پشیمانی هاست...
چند وقتی است که بی حوصله ام، بی شعرم
چشم هایِ تو ولی رمز غزل خوانی هاست
من به جز «شعر» به جز«آه» بساطم خالی است...
تو به جز عشق، دلت صحنه ي ویرانی هاست
من پریشان به پریشانی چشمان توام ...
چشم های تو پریشان به پریشانی هاست
می توان گفت نمک گیر نگاهم شده ای ...
بی نمک نیست اگر سفره ي بی نانی هاست
من کمی بیشتر ازعشق تو را می فهمم
عشق راه و روشِ بچه دبستانی هاست ...
برچسبها: غزل معاصر
