باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب

و اين سان خواب ها را با تو زيبا مي كنم هر شب

 
تبي اين کاه را چون كوه سنگين مي كند آن گاه

 
چه آتش ها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب

 
تماشايي است پيچ و تاب آتش ها ... خوشا بر من

 
كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب

 
مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست!

 
چه گونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب

 
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو

 
كه اين يخ كرده را از بي كسي  «ها» مي كنم هرشب


تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب

 
حضورم را ز چشم شهرحاشا مي كنم هر شب

 
دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش


چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب

 
كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي؟


كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب

(محمد علی بهمنی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمد علی بهمنی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر