باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

 

دست بردار ازين هيكل غم

كه ز ويراني خويش است آباد.

دست بردار كه تاريك ام و سرد

چون فرو مرده چراغ از دم باد.

 

دست بردار، ز تو درعجبم

به در بسته چه مي كوبي سر.

نيست، مي داني، در خانه كسي

سر فرو مي كوبي باز به در.

 

زنده، اين گونه به غم

خفته ام در تابوت.

حرف ها دارم در دل

مي گزم لب به سكوت.

 

دست بردار كه گر خاموشم

با لبم هر نفسي فرياد است.

به نظر هر شب و روزم سالي است

گر چه خود عمر به چشمم باد است.

 

 

رانده اندم همه از درگه خويش.

پاي پر آبله، لب پر افسوس

مي كشم پاي بر اين جاده ي پرت

مي زنم گام بر اين راه عبوس.

 

پاي پر آبله، دل پر اندوه

از رهي مي گذرم سر در خويش

مي خزد هيكل من از دنبال

مي دود سايه ي من پيشاپيش.

 

 

مي روم با ره خود

سر فرو، چهره به هم.

با كس ام كاري نيست

سد چه بندي به رهم؟

 

دست بردار! چه سود آيد بار

از چراغي كه نه گرماش و نه نور؟

چه اميد از دل تاريك كسي

كه نهادندش سرزنده به گور؟

 

مي روم يكه به راهي مطرود

كه فرو رفته به آفاق سياه.

دست بردار ازين عابر مست

يك طرف شو، منشين بر سر راه!

(احمد شاملو- از مجموعه ی هوای تازه- 1330)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر