باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

ای مهربان‌تر از برگ در بوسه‌های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینه‌ی نگاهت پیوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت صبح ستاره‌باران

باز آ که در هوایت خاموشی جنونم

فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز

کاین‌گونه فرصت از کف دادند بی شماران

گفتی: «به روزگاران مهری نشسته» گفتم:

«بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران»

بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان، سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران؛

وین نغمه‌ی محبت، بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران.

(شفیعی کدکنی) 


برچسب‌ها: غزل معاصر, محمدرضا شفیعی کدکنی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر