نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
ای مهربانتر از برگ در بوسههای باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
آیینهی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستارهباران
باز آ که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
کاینگونه فرصت از کف دادند بی شماران
گفتی: «به روزگاران مهری نشسته» گفتم:
«بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران»
بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان، سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران؛
وین نغمهی محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران.
(شفیعی کدکنی)
برچسبها: غزل معاصر, محمدرضا شفیعی کدکنی
