در نگاهي به چند تصوير
به هـ. ا. سايه
تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا؟
ـ تا بدانجا كه فرو مي ماند
چشم از ديدن و
لب نيز زگفتار مرا
*
لاجورد افق صبح نشابور و هري ست
كه در اين كاشي كوچك متراكم شده است
مي برد جانب فرغانه و فرخار مرا.
*
گرد خاكستر حلاج و دعاي ماني،
شعله ي آتش كركوي و سرود زرتشت
پورياي ولي، آن شاعر رزم و خوارزم،
مي نمايند در اين آينه رخسار مرا.
*
اين چه حزني ست كه در همهمه ي كاشي ها ست؟
جامه ي سوگ سياووش به تن پوشيده است
اين طنيني كه سرايند خموشي ها،
از عمق فراموشي ها
و به گوش آيد، از اين گونه به تكرار مرا.
*
تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا؟
- تا درودي به «سرقند چوقند»
و به رود سخن رودكي آن دم كه سرود:
«كس فرستاد به سرّ اندرعيار مرا.»
*
شاخ نيلوفر مرو است گه زادن مهر
كز دل شط روان شن ها
مي كند جلوه از اينگونه به ديدار مرا.
*
سبزي سروِ قد افراشته ي كاشمر است
كز نهان سوي قرون،
مي شود در نظر اين لحظه پديدار مرا.
*
چشم آن «آهوي سر گشته ي كوهي» ست هنوز
كه نگه مي كند از آن سوي اعصار مرا.
*
بوته ي گندم روييد بر آن بام سفال
باد آورده ي آن خرمن آتش زده است
كه به ياد آورد از فتنه ي تاتار مرا.
*
نقش اسليمي آن طاق نماهاي بلند
واجر صيقلي سر در ايوان بزرگ
مي شود، بر سر، چون صاعقه آوار مرا.
وان كتيبه
كه بر آن
نام كس از سلسله اي
نيست پيدا و
خبر مي دهد
از سلسله ي كارمرا...
*
كيميا كاري و دستان كدامين دستان
گسترانيده شكوهي به موازات ابد
روي آن پنجره با زينت عرياني هاش
كه گذر مي دهد از روزن اسرار مرا؟
*
عجبا كز گذر كاشي اين مزگت پير
هوس «كوي مغان است دگر بار مرا»
گرچه بس ناژوي واژونه
در آن حاشيه اش
مي نمايد به نظر،
پيكر مزدك و آن باغ نگون سار مرا.
*
در فضايي كه مكان گم شده از وسعت آن
مي روم سوي قروني كه زمان برده ز ياد
گويي از شهپر جبريل در آويخته ام
يا كه سيمرغ گرفته است به منقار مرا.
*
تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا؟
- تا بدانجا كه فرو مي ماند،
چشم از ديدن و لب نيز زگفتار مرا.
(محمد رضا شفیعی کدکنی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
