نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
مرا با خاک می سنجی نمی دانی که من بادم
نمی دانی که در گوش کر افلاک فریادم
نه خود با آب کوثر همسرشتم نز بهشتم من
که من از دوزخم با آتش نمرود همزادم
نه رودی سر به فرمانم که سیلابی خرو شانم
که از قید مصب و بستر و سر منزل آزادم
گهی تنگ است دنیایم گهی در مشت گنجایم
فرو مانده است عقل مدعی در کار ابعادم
برای شب شماری چوبخط روزها کافی ست
جز این دیگر چه کاری هست با ارقام و اعدادم؟
به جای فرق خود بر ریشه ی خسرو زنم تیشه
اگر چه عاشق شیرینم و از نسل فرهادم
گهی با کوه بستیزم گه از کاهی فرو ریزم
به حیرت مانده حتی آنکه افکنده است بنیادم
همان مردن ولی از عشق مردن بود و دیگر هیچ
اگر آموخت حرف دیگری جز عشق استادم
به زخمی مرهمم کس را و زخمی میزنم کس را
شگفت آورترینم من چنینم: جمع اضدادم
(حسین منزوی)
برچسبها: غزل معاصر, حسین منزوی
