باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

با سكوتي، لب من

بسته پيمان صبور ـ

 

زير خورشيد نگاهي كه ازو مي سوزم

و به نفرت بسته ست

شعله در شعله ي من،

 

زير اين ابر فريب

كه بدو دوخته چشم

عطش خاطر اين سوخته تن،

 

زير اين خنده ي پاك

و ورد جادوگر كين

كه به پاي گذرم بسته رسن...

  

آه!

دوستان دشمن با من

مهربانان در جنگ،

 

همرهان بي ره با من

يك دلان ناهمرنگ...

  

من ز خود مي سوزم

همچو خون من كاندر تب من

 

بي كه فريادي ازين قلب صبور

بچكد در شب من

 

بسته پيمان گويي

با سكوتي لب من.

(احمد شاملو)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر