نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
با سكوتي، لب من
بسته پيمان صبور ـ
زير خورشيد نگاهي كه ازو مي سوزم
و به نفرت بسته ست
شعله در شعله ي من،
زير اين ابر فريب
كه بدو دوخته چشم
عطش خاطر اين سوخته تن،
زير اين خنده ي پاك
و ورد جادوگر كين
كه به پاي گذرم بسته رسن...
آه!
دوستان دشمن با من
مهربانان در جنگ،
همرهان بي ره با من
يك دلان ناهمرنگ...
من ز خود مي سوزم
همچو خون من كاندر تب من
بي كه فريادي ازين قلب صبور
بچكد در شب من
بسته پيمان گويي
با سكوتي لب من.
(احمد شاملو)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
