نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
حوا دوباره ســیب بچــیــن و گنــــــاه کن
خـــود را برای رفــتـنـمـــــــان روبـــراه کن
ما طرد گشته ایم، چه اینجا چه از بهشت!
حــــــــــوای من! دوباره بیا اشـــــــتباه کن
اینجا که ظلمت است تمــــامی لحظه ها
تنهـــــــاترین ســـــــتاره ي من، فکر ماه کن
از طعــــــــم سرخ بوسه ي ممنوعه ات پُرم
لــبــریــزم از گــنــاه تــو، مــن را تـبـاه کن
اینجــــــــــا تمـــام ثانیه ها لنگ می زنند
آنجا بســـاط عیـش و طـرب را بــه راه کن
بـرخــیز تـا ز پـیـلــه ي تـن پـر زنـیـــم و بعد
با هــر ســپید خـود غـــزلم را سیاه کن
تا کی گریز و دلهره و حســــرت و فغان
حوا دوباره سیب بچین و گنــــــاه کن...
(بابک تمیز)
برچسبها: غزل معاصر
