نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
ای سنگفرش راه که شبهای بی سحر
تک بوسه های پای مرا نوش کرده ای
ای سنگفرش راه که در تلخی سکوت
آواز گام های مرا گوش کرده ای
*
هر رهگذر ز روی تو بگذشت و دور شد
جز من که سال ها کنار تو مانده ام
بر روی سنگ های تو با پای خسته...آه!
عمری به خیره پیکر خود را کشانده ام
*
ای سنگفرش هیچ دراین تیره شام ژرف
آواز آشنای کسی را شنیده ای؟
در جستجوی او به کجا تن کشم، دگر
ای سنگفرش گمشده ام را ندیده ای؟
(نصرت رحمانی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, نصرت رحمانی
