باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

نـام  مـن عشق اسـت آیا می ‌‏شناسیدم؟

زخمی‌ام - زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

بــا شـمـا طـی‌‏ کــرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم - خسته- آیا می‌‏ شناسیدم؟

راه شـشصـد سـالـه‌‏ای از دفـتر حافظ

تـا غـزل‌‏هـای شمـا،ها، مـی‌‏ شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پـوشیده‌است

من همان خورشیدم امـا، می ‌‏شناسیدم

پـای رهـوارش شکسـته سنگلاخ دهـر

اینک این افتـاده از پـا، می ‌‏شناسیدم؟

می ‌‏شناسد چشـم‌‏هایـم چهـره‌‏هاتان را

هـمـچنـانی  کـه  شـماها می ‌‏شناسیـدم

اینـچنین بیگانه از مـن رو مگردانید

درمـبندیـدم بـه حـاشا ، می ‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهـای رو بـه دریـا! می ‌شنـاسیدم

اصل من بودم بهانه بود و فرعی بود

عشق قیس و حسن لیلا می ‌‏شناسیدم؟

در کف فـرهـاد تیشه مـن نهادم، من!

مـن بـریـدم بـیستـون را می ‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

بـا همـیـن دیـوار حـتی مـی‌‏ شناسیدم

 

مـن هـمانـم، مـهـربـان سال‌‏های دور

رفتـه‌‏ام از یـادتـان؟ یا مـی‌‏ شناسیدم؟

(حسین منزوي)


برچسب‌ها: غزل معاصر, حسین منزوی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر