باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

چشماتو وا کن که سحر، تو چشم تو بیدار بشه

صدام بزن که از صدات، باغ دلم باهار بشه

اون که می خواد میون ما- من و تو- دیوار بکشه

دل می گه نفرینش کنم، به درد من دچار بشه

بارون سنگم که بیاد، بر نمی گردم از تو من 

ازاین که بدتر نمی شه، هر چی می شه، بذار بشه

یه دل نه صد دل چیزی نیست، وقتی تماشات می کنم

می گم توی دلم که کاش، دلم هزار هزار بشه!

****

دلم می خواد یه روز که تو، بالای برجت ایستادی

یه هو افق چاک بخوره، جاده پر از غبار بشه

من برسم صدات کنم، تا یه نفر که جز تو نیس

از اون بالا بیاد پایین، به ترک من سوار بشه

هی بزنیم به اسبمون، بریم به شهری که در اون

سحر پشت سحر بیاد، باهار پشت باهار بشه

***

با من بیا، با من بمون، نذار که تنها بمونم 

نذار که خونه ی دلم، دوباره تنگ و تار بشه

شاخای دیو و می شکونم، سر به ستاره می زنم

یه روز اگه دستای من، با دستای تو یار بشه

عاشق شیم و دعا کنیم که شاید از معجز عشق

یه روز بیاد که روزگار، دوباره روزگار بشه

(زنده یاد حسین منزوی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, حسین منزوی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر