باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

به دکتر جهانگیر رأفت

 نخستین که در جهان دیدم

از شادی غریو بر کشیدم:

«منم، آه

  آن معجزتِ نهایی

  بر سیاره‌ی کوچکِ آب و گیاه!»

 

آنگاه که در جهان زیستم

از شگفتی بر خود تپیدم:

میراث‌خوارِ آن سفاهتِ ناباور بودن

که به چشم و به گوش می‌دیدم و می‌شنیدم!

 

چندان که در پیرامنِ خویشتن دیدم

به ناباوری گریه در گلو شکسته بودم:

بنگر چه درشتناک تیغ بر سرِ من آخته

آن که باورِ بی‌دریغ در او بسته بودم.

اکنون که سراچه‌ی اعجاز پسِ پُشت می‌گذارم

بجز آهِ حسرتی با من نیست:

تَبَری غرقه‌ی خون

                     بر سکوی باورِ بی‌یقین و

باریکه‌ی خونی که از بلندای یقین جاریست.

(احمد شاملو) 

۱۲ اسفندِ ۱۳۷۷

 

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر