باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

سراسرِ روز

پیرزنانی آراسته

آسان‌گیر و مهربان و خندان از برابرِ خوابگاهِ من گذشتند.

 

نیم‌شب پلنگکِ پُرهیاهوی قاشقکی برخاست

از خیالم گذشت که پیرزنان باید به پایکوبی برخاسته باشند.

 

سحرگاهان پرستار گفت بیمارِ اتاقِ مجاور مُرده است. 

پاریس، بیمارستانِ لاری بوآزیه

۱۳۵۲

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر