نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
شگفتا
که نبودیم.
عشق ما
در ما
حضورمان داد.
پیوندیم اکنون
آشنا
چون خنده با لب و اشک با چشم،
واقعه ی نخستین دم ماضی.
*
غریویم و غوغا
اکنون،
نه کلامی به مثابه ی مصداقی
که صوتی به نشانه ی رازی.
*
هزار معبد به یکی شهر...
بشنو:
گو یکی باشد معبد به همه دهر
تا من آنجا برم نماز
که تو باشی.
چندان دخیل مبند که بخشکانی ام از شرم ناتوانی خویش:
درخت معجزه نیستم
تنها
یکی درختم
نوجی در آبکندی،
و جز اینم هنری نیست
که آشیان تو باشم،
تختت و
تابوت ات.
*
یادگاریم و خاطره اکنون.-
دو پرنده
یادمان پروازی.
و گلویی خاموش
یادمان آوازی.
(احمد شاملو)
۹/۱/۱۳۷۲
