باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

تهران

به شماره‌ي موهاي تو و من

                       (كه پيدا نيست)

و قهوه‌هايِ اين كافه

و ميوه‌ي كاج‌هايي كه ندارد

از تن‌اش تارهاي سپيد تنيده است

دور تن‌هاي جوان‌تر از تو و من

و سنگي

و ديگر هيچ

 

مي‌خواهم از پل صراط پايين بيافتم

و همين جا بمانم

كنار پرندگاني كه پرواز از پرهايشان ريخت

اين جا

كنار سنگ‌ها

و ديگر هيچ

من چيزهايي ديده‌ام

كه با هيچ رنگي پاك نمي‌شود

 

اين جا دستِ كم

مرده‌ي شاعري هست و ميداني

كه هر وقت ديوانه شدم

                            دورش بچرخم

من ديوارهايي ديده‌ام

كه با هيچ رنگي رنگ نمي‌شود

نه!

با شما به رنگ‌هاي ناشناخته نمي‌آيم

اين جا دست كم

نسلي از ببرهاي سبزِ منقرض دارد

هوايش طعم قهوه مي‌دهد

و خودش دودي است

(گراناز موسوی)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, گراناز موسوی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر