نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
همه ی ایستگاه های این شهر را در کیفم جا داده ام
مترو پاشنه ی کفش هایم را چرخانده
به همین سمتی که ایستاده ام
واژه ی کاش در آغوش اما و اگر آب تردید می نوشد
و شاید ها در هیچ ایستگاهی پیاده نمی شوند
رودخانه ای که مرا به سوی تو سوق نمی دهد
از زیر زمین می گذرد
و در آدرسی توقف می کند
که هرگز درش به دیوار نبوده است
بیا داسی بچرخان
برشی بزن این هوای عبوس را
و چهره ات را بکار
(آذر کیانی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, آذر کیانی
