نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
کاش کنار جيبم باز
انار تلخی بود
در بسترت کشاله می رفت و من
باز نزديک تر می شدم
به زن
بزن هفتاد ضربه را
تا هی زن تر شوم کنار سنگ ها
بزن باران
وای
گفت: بزن کنار!
گفتم: کنار رابطه خيس می شوم
نزن! می زنم
پيش از آن که هفتاد رد قرمز
جوانی ام را خط خطی کند
مرا زن تر
می زنم ....... پس زنم
و هستم تا آخر ساران ............ بنگ
باران .......... سنگ
ديگر سر از خودم نيست
بزن .......... وای .......... تنم پر از انار می شود
سرم به سنگ نمی خورد
بزن ........ دنگ ........ دنگ
زمان نمی ايستد
کنار ايست
های در جيب هامان که می گردند
جز آفتابی که از پرده بيزار است
خيالی نيست.
(گراناز موسوی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, گراناز موسوی
