نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

عنکبوتی که هر روز از دار من بالا و پایین رفت
پیراهن سفیدی بر تنم بافت که پشه ها گل هایش شدند
زیبا شده ام با تور صورتم ؟
شفیره چند روزه ای که من پیرزنم با لکه های سیاه بر جسم و پیشانی ام !
سوسکی گوشه ی لبم گیر کرده است
چهار گوشه ی اتاق چندششان می شود
می گریزند حتا از عبور سایه ام
مانده ام در این میان با تهوع و عنکبوتی که دست بر نمی دارد
شب پره ی جوان !
به من نزدیک نشو
چشم تنگ کن تا زمان بگذرد و قلمروش را تا انگشت های پایم گسترش دهد
بعدی که له شد
آن وقت نوبت تو می شود که فکر کنی
لباس توری نحسش را چطور درآوری
بعد عریانی پیرم را با چه دامی بپوشانی .
(لیلی گله داران)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, لیلی گله داران
