باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

از بخت بد شبیه خودش مست شد رفیق


با یک دل کپک زده همدست شد رفیق
 


خلقش که تنگ شد،هوس انتحار کرد


گویا اسیر واژه ی "بن بست" شد رفیق
 


تا اطلاع ثانوی از کوچه کوچ کرد


در ارتفاع دربدری پست شد رفیق
 


در دادگاه صالحه محکوم جمله ی:


"تاوان جرم  عشق ،همین است"، شد رفیق 


پرونده ای به روی زمین خاک می خورد 

مردی به برگ خاطره پیوست شد..."رفیق"

(رسول کامرانی)


برچسب‌ها: غزل معاصر, رسول کامرانی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر