باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟


از کجا وز که خبر آوردی؟


خوش خبر باشی، اما،‌ اما

 
گرد بام و در من

 
بی ثمر می‌گردی.

 
انتظار خبری نیست مرا

 
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری- باری،


برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،

 
برو آنجا که تو را منتظرند

 
قاصدک!

 
در دل من همه کورند و کرند.

 

دست بردار از این در وطن خویش غریب.

 
قاصد تجربه های همه تلخ

 
با دلم می گوید

 
که دروغی تو، دروغ

 
که فریبی تو، فریب

 

قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای!

 
راستی آیا رفتی با باد؟


با توام، آی! کجا رفتی؟ آی...!

 
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟


مانده خاکستر گرمی، جایی؟


در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز؟

 

قاصدک!

 
ابرهای همه عالم شب و روز

 
در دلم می گریند.

(اخوان ثالث)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, مهدی اخوان ثالث
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر