از روزهای بی در و پيکر دلش گرفت يک روز صبح پا شد و کفش فرار شد
از خانه زد به کوچه و سيگار دود کرد وقتی که از نبود محبت خمار شد
کفتار زاده های خيابان منجلاب در رد پای او متلک جا گذاشتند
شب ها که ذهن شهر پر از جغدواره بود ، در کوچه ها ستاره ی دنباله دار شد
از پارک های الکل طبّی عبور کرد از چشمک چراغ / در آن سوی چارراه ـ
گرگی سوار خودروی ملّی نگاه داشت ؛ آهو گرسنه بود و سردش ؛ سوار شد
< آن شب خسوف شد و کسی ماه را نديد >
فردا - نمای بسته ی يک پارک - آه او
از ردّ نيش گرگ دلش ضعف می رود ؛ آهو به گرگ های پدرسگ دچار شد
- خانم ! جسارت است لبت چند می شود ؟
- اين عشق حاصلش دو ـ سه فرزند می شود
بر دوش داشت زخم زبان و سه نقطه را تا زير بار زور شبی باردار شد
******
يک کفش تکّه پاره و يک چند تکّه ماه بر دست های آب گل آلود می روند
در سنگدان يک پل متروکه بو گرفت رم کرده ای که در تی آهو شکار شد
******
بعد از سه ـ چار روز تمام مجلّه ها بر روی جلد با خط قرمز نوشته اند :
ديروز عصر بازی نفت و پرسپوليس در باشگاه آزادی برگزار شد .
(عليرضا بديع)
برچسبها: غزل معاصر, علیرضا بدیع
