نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
کلامی برافروز، از نو، خدارا!
جوانمردیارا! جوانمردیارا!
چراغ کلامی که من پیش پا را ببینم
درین روشنیهای ریمن
خدا در خسوف است و ابلیس تابان
چراغی برافروز تا من خدا را ببینم.
درین قحط سال دمشقی
اگر حرمت عشق را پاس داری
تو را میتوان خواند عاشق،
وگرنه به هنگام عیش و فراخی
به آواز هر چنگ و رودی
توان از لب هر مخنث
ره ِعاشقی را شنودن سرودی.
کلامی برافروز،از نو،خدا را!
جوانمردیارا!
جوانمردیارا!
(شفيعي كدكني)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
