نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
یک فاجــــعه به نـام تو؛ تقــدیر من، همین...
چشــمان من؛ نگــاه تو؛ تقصـیر من، همین...
شب گریه ها و خس خس چرکین سینه ای
همپــــــای آه و ناله ی شـــبگیر من، همین...
گلواژه هـــــای اشـک، غـــزلواره هــــــای درد
یک یک کنـــــایه هـای تو، تصدیر من، همین...
دســت رد تو، ســــینه ی من، ترس اینــکه آه!
روزی رسـد شوی تو نمــک گیر من، هـمین...
صید توام، اســـیر نگـــاهت و شـــــــــاد ازاین
حتی اگر جهان همه تســـخیر من؛ همین...
(ناشناس)
برچسبها: غزل معاصر
