نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
فنجان آب فنج هايم را عوض كردم
و ريختم در چينه جاي خردشان ارزن
وان سوي تر ماندم
محو تماشاشان.
ديدم كه مثل هر هميشه، باز، سوياسوي
هي مي پرند از ميله تا ميله
با رفرفه ي آرام پرهاشان.
گفتم چه سود از پر زدن در تنگنايي اين چنين بسته
كه بال هاتان مي شود خسته؟!
گفتند با فرياد شاداشاد:
« زان مي پريم اينجا كه مي ترسيم
پروازمان روزي رود از ياد!»
(شفيعي كدكني)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
