باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

فنجان آب فنج هايم را عوض كردم

و ريختم در چينه جاي خردشان ارزن

وان سوي تر ماندم

محو تماشاشان.

 

ديدم كه مثل هر هميشه، باز، سوياسوي

هي مي پرند از ميله تا ميله

با رفرفه ي آرام پرهاشان.

 

گفتم چه سود از پر زدن در تنگنايي اين چنين بسته

كه بال هاتان مي شود خسته؟!

گفتند با فرياد شاداشاد:

« زان مي پريم اينجا كه مي ترسيم

پروازمان روزي رود از ياد!»

(شفيعي كدكني)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمدرضا شفیعی کدکنی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر