نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است
حال من و تمام غزل ها گرفته است
دلشوره های خود بخود چند روز پیش
حالا چقدر یکشبه معنا گرفته است
بعد از تو جای آن همه تاب و تب مرا
مشتی چرا و باید و اما گرفته است
این سرنوشت غمزده تاوان عشق را
روزی هزار مرتبه از ما گرفته است
حتی خدا نخواست ببیند در این جهان
کار دو عاشق این همه بالا گرفته است
یک لحظه چشم بستم و دیدم کسی برام
تصمیم گریه آور کبری گرفته است
حالا منم و میز و دو فنجان قهوه و...
مردی که روی صندلی ات جا گرفته است
حرفی نمی زنم نکند برملا شود
بغضی که توی حنجره ام پا گرفته است
دارد به عمق فاجعه پی می برد دلم
نفرین نکن که آه تو من را گرفته است!
(زهرا شعباني)
برچسبها: غزل معاصر, زهرا شعبانی
