باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

خدای من تو مگر زمهریر احساسی!؟

بتاب بر تن من تاب تاب عباسی

مرا دوباره بخوان و دوباره امضا کن

به دست من بده این دست های وسواسی

بخند تا که بخندد به رویمان دنیا

برقص سینه بلورین چشم الماسی

من از تبار تنِ گرگ ومیشِ تردیدم

اگر تو عطرِ حضورِ بهاریِ یاسی

بمان که تازه بماند همیشه لبخندم

نرو که بر لب این روزگار می ماسی

در این سکوت سیاه شبانه می ترسم

نماند از شب چشمان عاشقت پاسی

(مجتبی کریمی)

 


برچسب‌ها: غزل معاصر, مجتبی کریمی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر