باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

می‌شناسی ــ به خود گفته‌ام ــ

همانم که تو را سُفته‌ام

بسی پیش از آنکه خدا را تنهایی‌ آدمکش بر سرِ رحم آرد:

بسی پیش از آن که جانِ آدم را

پوک‌ترین استخوانِ تنش همدمی شود بُرَنده

جامه به سیب و گندم بَردَرنده

ازراه‌دربَرنده

یا آزادکننده به گردنکشی. ــ

 

غضروف‌پاره‌ی جُداسری.

 □

 می‌شناسی ــ به خود گفته‌ام ــ

همانم که تو را ساخته‌ام تو را پرداخته‌ام

غَرّه‌سرترین و خاکسارترین. ــ

مهری بی‌داعیه به راهت آورد

گرفت‌ات

آزادت کرد

بازت داشت

بر پایت داشت

و آنگاه

       گردن‌فراز

                 به پای غرورآفرینَت سر گذاشت.

 □

 می‌شناسی، می‌دانم همانم. 

۵ شهریورِ ۱۳۶۸

خانه‌ی دهکده 

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر