نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
من از انتهای جهان نهراسیده ام هرگز
که پایان همین واژه های سیمانی ست
شبی از یک شنبه ها
روزی از پاییز
و غروبی سوخته با آتش زرتشت
و این به زیارت انتهای جهانم کشانده
که آنجا هیچ چیز نیست مگر پرسشی ساده
من آغاز جهان شده ام آری
و پایان من گریه ای ست که دیگران
نمی بارند
دانه ای آب است که
می چکد از ساقه های علف بر خاک.
(بیژن نجدی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, بیژن نجدی
