باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

من از انتهای جهان نهراسیده ام هرگز

که پایان همین واژه های سیمانی ست

شبی از یک شنبه ها

روزی از پاییز

و غروبی سوخته با آتش زرتشت

و این به زیارت انتهای جهانم کشانده

که آنجا هیچ چیز نیست مگر پرسشی ساده

من آغاز جهان شده ام آری

و پایان من گریه ای ست که دیگران

نمی بارند

دانه ای آب است که

می چکد از ساقه های علف بر خاک.

(بیژن نجدی) 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, بیژن نجدی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر