نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
کدام ساعت شني بهار را زاييد؟
کدام فصل پيرهني دارد گرمتر از تابستاني
که من عاشق دختر همسايهام
بودم؟
همان سال چه گريههايي ريخت از تن پاييز
و چه ارقام خستهاي افتاد
از صفحهي غروب ساعت ديواري؟
انگار زمستان بود که عقربههاي همان ساعت
لغزيدند تا کنار هم
افتادند درست در جاي خالي شش و نيم
و حالا من پير شدهام
همچنان که دختر همسايه
بي هيچ خاطره از شش و نيم.
(بيژن نجدي)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, بیژن نجدی
