باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

کدام ساعت شني بهار را زاييد؟

کدام فصل پيرهني دارد گرم‌تر از تابستاني

که من عاشق دختر همسايه‌ام

بودم؟

همان سال چه گريه‌هايي ريخت از تن پاييز

و چه ارقام خسته‌اي افتاد

از صفحه‌ي غروب ساعت ديواري؟

انگار زمستان بود که عقربه‌هاي همان ساعت

لغزيدند تا کنار هم

افتادند درست در جاي خالي شش و نيم

و حالا من پير شده‌ام

همچنان که دختر همسايه

بي هيچ خاطره از شش و نيم.

(بيژن نجدي)  


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, بیژن نجدی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر