باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

یک شب به خانه ام بیا!

بی خبر و بی سر و صدا

طوری بیا

که قیژقیژ پله ها بلند نشود

آنقدر خسته ام که نپرس!

خودت خواهی فهمید!

بیا

تا سپیده دمان بنشینیم و

حرف بزنیم

بی آنکه کسی صدایمان را بشنود.

بگذار

آسمانی آبی داشته باشیم

و پرواز کنیم

                 بال در بال هم

از آدم ها سرد شده ام

سرد مثل یخ

حالا فقط تو را دارم

آنقدر خسته ام که نپرس!

خودت خواهی فهمید!

(جاهد کوله بی)

ترجمه از رسول یونان


برچسب‌ها: شعر جهان, شعر ترکیه
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر