نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
او، هر چه بود با عطش خویش
گام مرا
تا انتهای خاطره ی سنگ:
- جمع بزرگ هسته و گردش -
می برد.
و در بُعد منظومه های ذهنم
با هسته،
ذره،
گردش،
پیوند می خورد.
و من
تا خویش را در آینه ی سنگ
با فرصتی به پهنه ی یک فصل، بنگرم
او:
- سیال آن عطش -
در زیر پوستم
مدّ مدید شد.
از ارتفاع شیری شبگیر
رفتم، تا دره های شام
و درعبور، زاویه ی باز روز و شب
پشت حصار هستی
خمیازه های ممتد خورشید را،
اندازه می گرفت.
همواره گام من
با شیب تند شب، زاویه ای قائم می سازد
و ذهن را،
در جست و جوی هستی
تا انتهای خاطره ی سنگ، می بَرَد.
تا مرگ
تا کمال رهایی
باید گذشت
از سرزمین آینه و سنگ.
(فرخ تمیمی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, فرخ تمیمی
