نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
سرت که درد نمی آید از سوالاتم؟
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم!
چطور این همه جریان گرفته ای در من
و مو به موی تو جاری است در خیالاتم؟
بگو به من که همان آدم همیشگی ام؟
نه... مدتی است که تغییر کرده حالاتم
تو محشری به خدا؛ من بهشت گم شده ام
تو اتفاق می افتی، من از محالاتم
چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم
دوباره گیج شدی حتما از سوالاتم!
دلم گرفته اگر زنگ مي زنم گاهی
مــــرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم...
(مهدی فرجی)
برچسبها: غزل معاصر, مهدی فرجی
